|
سوتفاهم
|
||
|
...به ثبت نميرسد. |
اثری از فریدا کالو!!
فریدا کالو در شهرک کوچکی به نام کویوکن، در حومه مکزیکوسیتی، به دنیا آمد. پدرش یک نقاش و عکاس یهودی-آلمانی با اصل و نسب رومانیایی بود. فریدا در سن شش سالگی دچار بیماری فلج اطفال شد و این باعث شد که پای راست او همیشه شدیداً لاغرتر از پای دیگرش باشد. با این وجود، شخصیت بی پروا و چابکش موجب شد که در طول زندگی او بر ناتواناییهای جسمی خود چیره شود.
در سال ۱۹۲۵ کالو در تصادف مهیب اتوبوسی که بر آن سوار بود شدیداً مجروح شد. ارادهٔ قویای که برای زیستن داشت به او اجازه داد که زنده بماند و از آسیبهای جسمیاش جان سالم به سر ببرد و در نهایت قادر به راه رفتن شود. با این وجود، درد پای فریدا هرگز بطور کامل او را ترک نکرد.
پس از این تصادف، فریدا توجهش را از حرفهٔ پزشکی به نقاشی معطوف کرد. نقاشیهای فریدا بازتابی از تجارب شخصی او هستند. فریدا در نقاشیهایش تاکید زیادی روی «رنج» و همچنین زندگی خشن زنان دارد.
از ۱۴۳ نقاشی که او کشیده ۵۴ تایشان از چهرهٔ خودش هستند. چهرهنگاریهای کالو از خودش آمیخته با مفاهیم و نمادهای شخصی هستند. با سررشتهای که فریدا از علم پزشکی داشت، بعضی نقاشیهایش با دقت بسیار در کالبدشناسی بدن انسان کشیده شدهاند. فرهنگ مکزیکی تاثیر زیادی روی کالو داشت و این شدیداً در نقاشیهایش مشخص هست.
نقاشیهای کالو مورد توجه نقاش بنام مکزیکی دیهگو ریورا، که بعداً با او ازدواج کرد، قرار گرفت. ازداوج کالو و ریورا ازدواجی بی ثبات بود و سرانجام به طلاق انجامید. اما کالو و ریورا در سال ۱۹۴۰ دوباره ازدواج کردند. در زمان اولین ازدواج دیگو ۴۲ ساله، ۱۸۶ سانتی متر و ۱۳۶ کیلو گرم بود؛ فریدا۲۲ ساله، ۱۵۸ سانتی متر و ۴۶ کیلو.
کالو یکی از طرفداران فعال کمونیسم بود. او رابطه عشقی کوتاهی نیز با لئون تروتسکی که نهایتاً در ۱۹۴۰ در مکزیکوسیتی توسط نمایندگان استالین ترور شد، برقرار کرد. مدتی بعد از مرگ تروتسکی، فریدا موضعش را تغییر داد و حمایت خود را از شوروی زیر رهبری استالین اعلام کرد. او از طرفداران مائو بود و از چین به عنوان «امید جدید سوسیالیسم» نام میبرد. خانه کالو با نقاشیها و طرحهای بسیاری با مضامین سوسیالیستی، از جمله تصاویری از مارکس،انگلس،استالین، و مائو تزئیین گشته بود.
کالو هرگز خود را سوررئالیست نخواند، هرچند که کارهایش گاهی به عنوان هنر سوررئالیستی در نظر گرفته میشوند و او نمایشگاههای متعددی به همراه سوررئالیستهای اروپایی برقرار کرده بود. شیفتگی و کشش او به مسائل زنانه و روش رک و صادقانهای که به وسیلهٔ آن او این شیفتگی را در نقاشیهایش نشان میداد، باعث شدهاست بعضی صاحب نظران او را به عنوان یکی از فمینیستهای قرن بیستم برشمرند..
فریدا کالو، عشاق بسیاری داشت و در زندگی جنسی خود، همهٔ مرزها، و حتی مرزهای جنسیت را پشتسر گذاشت. فریدا غیر از شوهرش، دیهگو ریورا، نقاش و کمونیست معروف، با افراد مشهور دیگری نیز رابطه داشت. از آنها میتوان به لئون تروتسکی، کمونیست شهیر روسی، و پائولت گدار، بازیگر معروف و همسر چارلی چاپلین، اشاره کرد.
کالو در ۱۳ ژوئیه، ۱۹۵۴ به خاطر انسداد جریان خون درگذشت. خاکستر او هم اکنون درون کوزهای در خانهٔ قدیمی او که حالا تبدیل به «موزهٔ فریدا کالو» شده، باقی ماندهاست.
دربارهٔ زندگی کالو سه فیلم ساخته شدهاست :
خانم ساکن طبقه دوم خیلی چاق بود .عادت داشت پله ها را به شیوه خودش نشسته نشسته با خزیدن روی نشیمنگاهش پایین بیاید.و در همان حال هم مدام زیر لب از درد زانو و کمر و خریت شوهرش در خرید این خانه بنالد . هرچند هرگز موقع خوردن صدایی حاکی از نارضایتی یا درد از او شنیده نمی شد . آن روز هم هنوز به طبقه پایین نرسیده بود که در خانه طبقه اولی ها باز شد و سر برهنه خانم همسایه ظاهر شد . چاق سلامتی گرمی کردند . صحبت فورا به شوهر همسایه طبقه سوم کشیده شد که تازگی ها برای کار منتقل شده بود به عسلویه و زن و دو بچه اش اینجا مانده بودند.همان موقع در ساختمان ..تق .. صدا کرد وزن مذکور خوشبخت داخل شد و با دیدن همسایه هایش ظاهرا اظهار حیرت و خوشحالی کرد.خانم چاق صحت خبر را از او جویا شد . از قرار مرد هر ماه به مدت یک هفته به خانه بر میگشت .صداهایی از سر خشنودی و تایید از میان لب های زن چاق بیرون جست که احتمالا از شنیدن مبلغ درآمد این شغل جدید بود و به خصوص که هر سه بر سر این مساله کا ملا توافق داشتند که نبودن مردان در خانه نعمت بزرگی است . گویا در آمد پیشین کفاف قسط های ریز و درشت و خرج درس و دانشگاه بچه ها را نمیداده. و درست وقتی همسایه طبقه اول داشت از حضور مداوم شوهرش در خانه که بازنشسته شرکت نفت بود می نالید آخر حضورش مضاف بر این که ارامش خانه را گرفته بود سبب ساز جنگ و دعواهای بسیاری با دختران و زنش شده بود. مردک میخواست بعد از این همه سال تازه خرج خانه را به دست گیرد و حساب و کتاب کند . ناگهان صدای پایی از بالا شنیده شد و زن نسبتا جوانی از پله ها پایین آمد . او ساکن طبقه چهارم بود. خوش و بش بالا گرفت . زوج جوانی بودند که از اقامتشان در این خانه زمان زیادی نمی گذشت.صدای داد و فریاد شان اغلب به گوش میرسید که معمولا کلماتی از قبیل..قسط.. مادرم..پول..خواهرمینا.. در آن تکرار می شد و کنجکاوی زنان ساختمان را بد جور بر انگیخته بود. زن جوان با احتیاط از کنار زن چاق که عرض یک پله را کامل گرفته بود عبور کرد اما تا آمد بگریزد پرسش خانم همسایه طبقه اول غافلگیرش کرد.
- دخترم مثل این که چند روزی است تنهایی . اگر حوصله ات سر رفت بیا پیش ما !.شوهرت......
اما دختر پیش از آن که مچش را بگیرند با تشکرهای محترمانه گریخت.
جمع زنان کنجکاو هم با ترکیدن صدای گریه و فریاد از درون خانه طبقه اول از هم گسیخت و هر کس پی کار خود رفت.
یک هفته بعد خانم چاق سرش را از پنجره پاسیو بیرون آورد و سیل اطلاعات از طبقه دوم به طبقه اول سرازیر شد . بعضی جاها هم صدایشان را پایین می آوردند مبادا کسی بشنود . این طور شد که خانم همسایه طبقه اول مطلع شد که شوهر همسایه طبقه چهارم رفته و زنی را صیغه کرده و احتمالا همین روزها زنش هم خانه را تحویل می دهد که برود و به زعم خودش استدلال می کرد که بودن یک شوهر غر غرو که پول می آورد بهتر از نبودنش است. و همین طور شد که زن چاق هم با خبر شد که شوهر همسایه طبقه اول به صورت پیمانی در استخدام شرکت نفت همین روزها به شهر دیگری می رود. به زعم زن چاق هرچه دورتر می رفت بهتر بود و در دل خوشحال بود که آرامش خواب بعد از ظهر او نیز با رفتن همسایه طبقه اولش باز میگردد.
بعد از بیست سال در جستجوی یک دوست قدیمی خیابان های شهری غریبه را به امید یافتنش گز کردن بیشتر به دیوانگی میمانست آن هم تنها به اتکای جوی باریکه ی خاطراتی دور و یک آدرس که بوی کهنگی می داد .
آن موقع تازه سال اول دانشگاه بودم که اتفاقی یافتمش سر یکی از کلاس ها زل زده بود به من و به محض این که نگاهش کردم خندید و گفت سلام.قریب به یک سال بعد همان قدر اتفاقی از دستش دادم. رفت به یک کشور دور. به همین جا.
خیلی کم پیش آمده بود که دختری را دوست بدارم و او هم از همان پیشامد های نادر بود . دم در خانه ای رسیدم پلاک که همان پلاک بود . انگشتم را روی زنگ طبقه دوم فشار دادم.
بازیافتن یک دوستی شاد چنان آدم را از خود بی خود میکند که حتی به شک می افتی مبادا همین الان دوبال از دو طرف کتف هایت سر در آورند . کتف هایم به خارش افتاده بود وقتی کنار روخانه با هم قدم میزدیم .
روی نیمکتی نشستیم . دم دم های غروب رودخانه آبی جادویی میشود . شاید هم با در آمدن ماه کمرنگ ناگهان به سرم زد از او بپرسم:
- حکیم را یادته؟
خندید و با سر پاسخ آری داد
-ببین همیشه دلم میخواست ازت بپرسم با او.....چیزی بین شما بود؟
حیرت نکرد . فقط خیره نگاهی به من انداخت و ناگهان خنده ای شاد تمام صورت گرد مینیاتوری اش را پوشاند . انگار به سوی خاطراتش پرش داده بودم!
در جوابم فقط پرسید : پس با تو هم؟
همه چیز را در صورتم خواند
بلند بلند به خنده زدیم . اشک از چشمانش می آمد . به سر و شانه هم میزدیم و او دیوانه وار تکرار میکرد.
- ای ناقلا با تو هم.. با تو هم ....
- وقتی بالا خره ارام شدیم در سکوتی شاد و رضایت مندانه یکدل به آبی صاف آب چشم دوخته بودیم
- انگار با خودم حرف زدم که گفتم:
:آخ . عجب مرد بی نظیری بود . در عمرم دیگر هیچ وقت مردی مثل او را تجربه نکردم .آن همه بی پروا .آن همه عاشق زندگی
با خنده ای از سر شیطنت جمله ام را کامل کرد : آن همه عاشق زنان .
چه نیرویی بود .حالا دلم میخواست به جای پرواز به درون اب فرو روم . با او که کنارم نشسته بود و مرا میفهمید
جادوی مهتاب بود؟ یا جادوی عشق؟ شاید هم جادوی زندگی! 
من اعتراض دارم. من اعتراض دارم نه از سر عصبانیت . نه به خاطر این که یک عالم غم و غصه روی دلم قلمبه شده. من اعتراض دارم نه چون خودم را بازیچه زندگی و آدم هایش و همه چیز و همه کس میبینم .
من اعتراض دارم فقط چون نمیگذارند بخندم!
من نمیتوانم نخندم! به چهره ی سرد حماقت . با آن چشمان تنگش و روی در هم کشیده اش که در قله ی قدرت نشسته . من میخندم حتی اگر آن کسانی که با من میخندیدند و مرا میخنداندند اکنون در اوین به دیوارهای سرد تکیه داده باشند . با این همه میدانم که آنها هنوز دارند میخندد !
من میخندم . آن قدر میخندم تا حماقت سردش شود و برود . شاید باز هم آزادی به اینجا بازگردد تا با هم بخندیم.

- -ایستگاه امام خمینی
- صدای نازک و کشدار زنی این را ادا می کند پیش از آن که قطار متروی زیرزمینی شهر تهران در کنار سکوی خود توقف کند و درهای خود را به روی سیل جمعیتی بی تاب بگشاید که تنه میزنند و هل میدهند.
- فریاد اعتراض زنان و مردان و جیغ گوشخراش کودکان سالن را پر می کند.جمعیت از داخل واگن های بد بوی بی تهویه به خنکی سالن ایستگاه سرازیر میشوند.
- - خانم چه خبرته
- - هی آقا یواش تر
- نیازی به جنبیدن نیست . حرکت جمعیت همه را با خود به سوی درب های خروجی هدایت می کند .
- دو پله برقی و یک پله لخت ثابت بالا بر جمعیت عظیم مسافران هر روزه به یک طبقه نزدیک تربه سطح زمین است .صف طویل پله برقی ها عده ای را از صرافت آنها می اندازد تا به سوی پله های سنگی تغییر جهت دهند .
- قطارمتروی خط میرداماد به ایستگاه وارد میشود . با اعلام شدن آن شتاب آدم ها بالا میگیرد. عده ای پله های بی تحرک را دو تا یکی میکنند تا زودتر برسند . چند سرباز وظیفه که قهقهه زنان به بالای پله های برقی رسیده اند غافلگیرانه دکمه ایست ریل پله ها را میزنند .ناگهان ریل متحرک می ایستد و تا مردم به خود بیایند سربازها در رفته اند .
- موج ناله و نفرین و فحش های آب دار بر خواهر و مادر این افراد مردم آزار فرود می آید.
- زنی که به هر انگشت دستش کیسه خریدی آویزان است پله ها را هن و هن کنان بالا می آید. مادرها کودکانشان را از پله ها آرام آرام بالا میکشند و گاهی کودکی از دستهای مادر اویزان میشود و زیر لبی مینالد.دو مرد به یک دختر جوان تنه میزنند گویا دستی هم به او رسانده اند که فحششان میدهد . دختر مو زردی است با آرایش پر رنگ و شلوار برمودای کوتاه .نفرت و چندش درچشمانش موج میزند .مردها هم فحش های او را بی جواب نمی گذارند . درگیری لفظی اوج میگیرد . دختر فحش بدی میدهد و مرد به سویش هجوم میبرد تا بزندش. هیچ کس پیش نمی آید .یکی دو نفر اعتراض میکنند. یکی میگوید مامور مترو را خبر کنند. اغلب مردم بی اعتنا به صحنه دعوا به سوی قطار آماده به حرکت میدوند . مدت توقف چند دقیقه ای بیش نیست .زنی حین دویدن رو به سوی همراهش داد میکشد. - قطار رفت .بدو.
- و خود را از دم دست ترین درب واگن به داخل میاندازد.واگن ها لبریز از آدمند.
- خانم نسبتا چاقی در آخرین لحظه خود را به واگن اول که واگن خانم هاست می اندازد و هل میدهد تا لای در نماند .بی توجه به غرولند زنان دیگر میگوید:
- -خانم یه کم برو داخل
- راننده قطار ناچار میشود چند بار درها را باز و بسته کند تا مردم کاملا در واگن ها جا بگیرند .
- -ایستگاه بعد، سعدی
- صدای نازک همان صدای آشناست. در آن همهمه بچه گداها با مرغ عشق های فالگیرشان می لولند و زنی دستکش و دم کنی می فروشد .
- زن چاق به دختر جوان کنار دستش که در میان تن گوشتالوی زنان اطرافش فشرده شده میگوید.
- خانم دستت را از روی پستانم بردار نفسم رفت!
- چند دختر جوان دانشجو ریسه میروند . خود زن احساس خوشمزگی میکند و هر هر میخندد بی توجه به چشمان حیرت زده ی دخترکه خود را هراسان کنار میکشد.
- خانم سانتی مانتالی با اکراه به این صحنه ها مینگرد. خنده دختران با ضجه و عر و تیز کودکی می آمیزد و قطار با سرعت سر سام آور خود در دل تاریکی تونل های زیر زمین چون ماری میخزد.