تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

خواب دیدم که شهر به شهر میرفتم . از این شهر که  به در می آمدم  جلوتر شهر دیگری بود. شمال بود . گرم بود . سبک ترین  ماده دنیا ُ-بخار-  بر من سنگینی میکرد . بر تنم قطره قطره آب میشد و میلغزید. از روی گردنم راه میکشید  میان پستانها یا از روی شانه ها  بر کمرم می سرید.میدانستم میخواهم به دریا برسم .من دریا را دوست ندارم . میرفتم آنجا تا فقط غروب آفتاب را تماشا کنم . غرق شدن خورشید را دوست داشتم . هر چند  می دانستم دست آخر به این نتیجه میرسم که نگاه کردن به یک پدیده علمی آن هم این قدر رمانتیک کار من نیست !  

آسمان شمال هیچ وقت سیاه نمی شود . در خواب من هم سیاه نبود . ماه کمرنگ گرد کامل وسط سرمه ای روشن شب ولو شده بود . کارش این بود که فقط نمیگذاشت ستاره ها را ببینم . همین !

درست یادم نمی آید چه شد. ویلایمان را به یاد دارم  و این که خانه عنکبوت ها را خراب کردم .همان شد  که بند  مرا گزید ! و مجبور شدم با دست و پای از هم گشاده بخوابم . میدانستم جای گزیدگی به هر جا تماس پیدا کند آنجا را هم آلوده میکند . روی تخت افتاده بودم .جهنم خیس تمام نمی شد . انگار نه انگار که  پنکه بالای سرم میچرخید. این قدر نگاهش کردم تا هیپنوتیزم شدم و خوابم برد .حتما بی هوا در خواب خودم را خارانده بودم که صبح جای جای دست و پایم لک برداشته بود .

ناگهان خواب آشفته شد ... گرما ... رطوبت .. موهایم که به سر و صورتم چسبیده بودند با دست کنار میزدم . تنم بوی نم می داد و چسبناک شده بود . و من میترسیدم سم نیش بند به قلبم سرایت کرده باشد  .

کسی با همراه من تماس میگرفت. میترسیدم باز هم آنها باشند . من میوه ی ممنوع بودم .صدای زنگ مدام به من حمله میکرد . مثل دست هایی که جز لباس هایم تنم را هم میدریدند . بر داشتمش و به سوی دریا دویدم . با تمام قوا میان امواج پرتابش کردم و داد زدم . بیا این هم مال تو لجن! اما دیدم دریا هم کف بالا  آورد  .

love and wonder  

    Lawrence Coulson

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مرداد 1385ساعت 22:49  توسط آنا 

 

  

پای کوه حیرت زده و نالان ایستاده بودیم ! تنها راه باریکه ای به چشم می آمد که جا  به جا گاهی پلکانی میشد و در ارتفاعی دور، دور کمر کوه میپیچید و دیگر پیدا نبود. چند خر کوچک خاکی رنگ هم  پای کوه این ور آن ور پلاس بودند .کوه سنگ بر سنگ  نبود .همه اش تخته سنگی بود و بس . پشت سر ما رودبار الموت سبز مثل شهرک های کوچک اروپایی وفادار به دژ پا بر جا مانده بود . سبز در متن قهوه ای سوخته صخره ها. دژ پنهان از دیدرس ما آن بالا بود.

بالاخره صدایی از حلقوم یک نفرمان بالا آمد .

- ای ول بابا، برای این کوره راه حشیش هم کفایت نمیکند باید قرص اکس بزنیم پرواز کنیم .طرف خودش میدانسته که فداییانش را فقط با حشیش میشد از این کوه بالا کشید !!!

راهنما : این قدر نمیتوان به روایات اطمینان کرد . این که برای انجام ماموریت ها حشیش به فدایی ها داده میشده روایتی است. این صعب العبوری جزو مزیت های این دژ بوده است.تنها یک راه دارد آن هم از جبهه شمالی کوه.

با آرنج به هم زدیم و زیر زیرکی خندیدیم .یکی  زیر لبی گفت : این مصداقش همه جا همین طوره بابا ! جمعیت کوچک لوده گو تکه پاره و بی نظم راهی صعود شدند .

راهنمامحتاطانه توضیحاتی در باب سلجوقیان و فرقه اسماعیلیه می داد آن میانه یکی حرفی از پسر حسن صباح آورد و راهنما رد کرد درنتیجه  بحث در گرفت

- صوفی و عارف جماعت که زن نمیگیره !! میگه لا حق  هیچی !

- نه بابا قضیه اینه که هیچ زنی واسه یک عدد شوهر پا نمیشه بیاد سر کوه زندگی کنه!

-میبینم الان واسه یک عدد شوهر تا قله قاف نمیروید!(فریاد اعتراض)

-بابا صوفی چیه طرف مبارزه، آنارشیسته!!

-انارشیست کدومه بابا . تو دیدی یکی از هفت درجه کراماتشان رفیق است خیال کردی آره؟!! داشته تبلیغ مذهب میکرده واسه قدرت همین!!

راهنما درمانده سعی داشت جهت بحث را تغییر دهد . اما سرانجام سنگینی صعود سکوت را تحمیل کرد . فقط صدای هن و هن  نفس زدن ها شنیده میشد . از پله های پیج در پیچ چوبی خودمان را بالا کشیدیم و.....

- قلعه کو؟

راهنما توضیح میداد اما ما هیچ نمیدیدیم . سر کوه جلوی چشم های ما فقط یک غار کوچک دو دهانه بود که بی شک  دیده بانی رو به جنوب بوده و یک صخره  نیمه خرد که بر سطح آن اثری از ساختمان سنگی تاریخی به زحمت  دیده میشد!! پس زمینه ذهنمان صدای یکنواخت راهنما شنیده میشد که می گفت اینجا بارو ها است . این گوشه دیده بانی بوده ........

ما دوربین به دست و مات زده به  خرابه ای مینگریستیم که برای بازسازی میان زندانی از میله های آهنی اسیر بود. تا چشم کار میکرد کار گرها  با فرغون و بیل ایستاده بودند و به ما زل زده بودند .  طول کشید تا خودمان را جمع و جور کردیم و ...تلیک تلیک عکس گرفتیم!

از تنها شومینه آجری...دیوار سنگی  فرو ریخته .. چند راهرو که دیوار و سقف  نداشت . چاله هایی که میگفتند اتاق های 6 متری بوده  .. گذرگاهی که  اصطبل بوده اند و البته کارگرها در پزهای مختلف!!!

اثری از کنگره  کنگره های بارو ها  یا حتی دری یا پنجره ای یا حتی دیواری فرو نریخته نبود .

مهندس جوانی  می گفت: اینجا بعد از این که به دست صفوی ها افتاد تبدیل شد به جایی برای تبعید مجرمان جا به جا با بی دقتی دیوارهایی کشیده شده یا ریخته شده و بنا را به کلی از ریخت انداخته .بعد از آن هم مغول ها دژ را فتح و نابود کردند  . میگفت ما مشغول به کند و کاو هستیم تا زیر این دیوارها و به اثر اصلی برسیم  به همان قلعه اصلی و من به چاله های سیاه زیر پایمان مینگریستیم!!به نظر نمی آمد تنها کار مغول ها بوده باشد!

سرخورده  بودیم و ساکت وقتی از پله ها پایین آمدیم . سکوت را بی تفاوتی خشم آلودی شکست

- بچه ها برویم ناهار؟

- ناهار چه داریم؟ آهای آقای راهنما!!

یکی از آقایون لطف کرد و به خانم ها تذکر داد :

دیدید؟ هرچه نفوذ ناپذیر و به دست نیاوردنی باشد همین بلا سرش می آید !!

یکی پراند مغولید دیگر!!!

دیگری گفت ممکن است هم بشود آشیان عقابها!!!!

 

 

 اطلاعات دقیق در مورد قلعه الموت را میتوانید در اینجا ببینید ... در مورد عکسها من که به واقع چنین چیزهایی ندیدم اما شاید روزی  این بوده باشد به جای آن ویرانه سرا که پر از غم از دست دادن تاریخ و فرهنگ یک ملت بود .

 www.jamejamonline.ir/shownews2.asp?n=133445&t=trp

 

images/20060503/001.jpg

 

 

 : www.chnphotoagency.ir/gallery.php?lang=fa&gal...

علي رغم وقوع زلزله۶‎/۲ ريشتري
قلعه الموت هيچ آسيبي نديده است!!!!!!!!!!!!!!
هر چند در اثر زلزله ۲/۶ ريشتري هشتم خرداد بخش هايي از بافت سنتي روستاي «گازرخان» در نزديكي قلعه تاريخي الموت تخريب شد، اما براساس آخرين بررسي هاي كارشناسي، آشيان عقاب ها كه محل فعاليت حسن صباح و پيروانش بوده است، بر اثر اين زمين لرزه هيچ آسيبي را متحمل نشده است.(نقل از روزنامه همشهری)
 
( روزنامه شرق)
 
 |+| نوشته شده در  شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 16:56  توسط آنا 

 

the kiss

gold

  بوسه - ابستراكسيون در جزئيات است. درسي كه از رامبراند گرفتم

این تصویر را در وبلاگی به نام کاباره یافتم که آدرسش را در زیر مشاهده میکنید . کنجکاو شدم درباره اش بدانم این هم نتیجه اش که با شما شریک شدم .ایشان نوشته بودند مینیاتور من اینچنین خواندم هنر سمبولیسم اگر هنر شناسی این تابلو را دید به من بگوید که ایا مینیاتور همان سمبولیسم است یا خیر؟ http://cabaret.blogfa.com/

Gustav klimt

1907-08

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 21:3  توسط آنا 

 

با یکدست فرمان ماشین را گرفته بود و با دست دیگر تقلا میکرد که شال را روی سرش جلو بکشد . تره های پریشان و خیس از پشت سرش بیرون ریخت . معلوم بود که تازه از حمام در آمده بوده که من زنگ زدم بیاید . مریم  که کنار دستش نشسته بود ،به طعنه گفت : ولش کن. زدی چشمش را هم کور کردی!

سارا شکلکی در آورد و بی خیال شد . جواب داد: بیچاره آنها که با چادر پشت فرمان مینشینند چه میکنند! اه

مریم که حواسش به جای دیگر بود گفت . بکش کنار همین نزدیکی ها باید پارک کنیم!

 

 *****************************************************************************************

شب که برمیگشتیم سر حرف را مریم باز کرد و از مهندس پرسید.

سارا از توی آینه نگاهی به من انداخت تا ببیند چیزی میدانم یا نه. خودم را به آن راه زدم و رویم را به سوی پنجره گرداندم .بالاخره 5 سالی کوچک تر بودم!

به صدایش رنگی از آرامش و بی تفاوتی داد . میگفت که رابطه خوبی دارند و با هم دوست هستند .و از همه جیک و پیک همدیگر خبر دارند .

شنیده بودم که مهندس مرد جا افتاده ای است که چهل و پنجاه را خوش دارد . مدیر شرکت سارا بود . از همان روز اول بی رودر بایستی به سارا فهمانده بود که استخدام شدنش را مدیون هنر چشمانش است نه هنر و استعداد نداشته ی کاری اش!

نمیدانم سارا پا بند شده بود یا از ترس از دست دادن کار خوب  تن در داده بود ولی زبانش که به لطف گرد نام و یاد مهندس میگشت نشان از حساب و کتاب دخترانه نداشت .

- از این یالغوزهای از خود راضی جوان کم که نداره هیچ تازه سر هم هست . آقا ، خوش تیپ ، مودب .  من که عیش دنیا را باهاش کردم .  حالا هم که با هم نیستم خودم خواستم . دیگر به فکر ازدواج افتاده بودم . با او هم که نمیشد ...

مریم به قصد پراند : من نمیدانم تو چه طور راضی شدی  با این مرد بخوابی . همسن باباته دیوانه !

افتادیم توی اتوبان نیایش و سارا با حرص گذاشت دنده چهار و تند تند و عصبی شروع کرد به دفاع کردن . حوصله نداشتم و گوش نکردم . پنجره را کشیدم پایین و باد شب موهایم را به هم ریخت و خنکی شب را فرو دادم و موهای تنم راست شد.

-.........من نمیفهمم این چه تفکریه .....مگه بابامه؟!!.........ویژ(ماشینی با سرعت سر سام آور از کنار گوشم رد شد)....وو(و یکی دیگر هم پشت سر آن)....

مریم داشت سفسطه میکرد . حسود بود . میدانستم .

دست آخر پرسید حالا راستش را بگو چه شد به هم زدید!؟

از بریدگی وارد فرعی شدیم . دنده عوض کرد . و با خنده گفت:

- حالا نگی دیوانه ام  اما دیگر نمیتوانستم به او بگویم شما ! سخت است  آدم با مدیر شرکتش که بیست و اندی از خودش بزرگتر است بخوابد ، دست آخر هم نتواند به او بگوید( تو)!

- دیوانه ! خوب می گفتی ( تو)!! عجب خری هستی تو دیگه!                                                                                                                                        

-                                                                                                                                            - د، نمیشد دیگه . زشت بود آخه !

-                                                                                                                                            - زشت؟ دیوانه ای به خدا!حالا چه ربطی دارد. 

                                                                                                                                  - نمیفهمی دیگه خره !! فرض کن مثلا آدم بخواهد اون حرف ها  و کلمه ها را با صرف دوم شخص جمع بگوید یا این که اصلا در تمام آن لحظات اصلا حرف نزند!!! خوب خنده دار بود و سخت بود برایم!!

-                                                                                                                                            مریم ریسه رفت!! تو پاک ..(خنده).. خل شدی (خنده)..

-                                                                                                                                            حالااین دوست پسر جدیدت چی شد!!

-                                                                                                                                            - وای اونو برایت بگویم دختر!! داشتم واسه مهندس اس ام اس میزدم که این پسره همه چیزش خوبه فقط یک: قدش کوتاه ، دو: انگاری یه خورده مرد نیست!

-                                                                                                                                            خلاصه اینو اشتباهی فرستادم واسه خود پسره . !

-                                                                                                                                            - نه!!(قهقهه و جیغ دخترها)

-                                                                                                                                            - دعوایی شد دختر.. حالا همچین آش دهان سوزی هم نبود ها!!    

-                                                                                                                ۸۸۸۸۸۸۸۸

-                                                                                                                                            از ماشین که پیاده شدیم مریم گفت :جدا خله !!

-                                                                                                                                            به سادگی گفتم نه بابا . من دوستی داشتم که گن  لاغری میپوشید مینشست سر سفره!! این که چیزی نیست!!

-                                                                                                                                            مریم هاج و واج ماند!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه یکم مرداد 1385ساعت 20:16  توسط آنا