|
سوتفاهم
|
||
|
...به ثبت نميرسد. |
- می دانی به نظر من کافی است نگاهت به نگاه آن دیگری، آن تازه ، تلاقی کند . همین کافی است که روح گم گشته آدمی به تسخیر در آید . شاید خنده دار به نظرت برسد اما من این را بارها و بارها احساس کرده ام گیرم نه به هنگام مسخ شدن بلکه به هنگام از مسخ در آمدن. یکی بود می گفت خاص انسان های تاثیر پذیر است این . اما من باور نمیکنم چون خودم بارها و بار ها مسخ شدن آدم ها را در برابر خودم و تحت تاثیر خودم دیده ام .گیرم که من انسان تا ثیر پذیری باشم پس ان دیگری را چه طور میتوانم تحت تا ثیر قرار دهم هان ؟
بلند شد چراغ ها را خاموش کرد و دوباره سر جایش دراز کشید . من هم به روی شکم خوابیدم و دست هایم را زیر بالشتم بردم و گفتم شاید از تو ضعیف تر بوده اند !! تازه بی خود نیست که بیشتر پیامبران هم چوپان بوده اند با گفته های تو میخواند!! بعد به هرزگی پراندم : در تاریکی هم میتوان مسخ شد میدانستی ؟ فقط نیاز به چشم هایت ندارم . هنوز چهار حس دیگرمان زنده و هوشیارند . گیرم آن پنجمی هم به زودی به تاریکی عادت میکند و آن وقت ...
در جوابم سکوت کرد . پس از مکثی کوتاه دنباله حرف هایش را گرفت . زیاد در بند من نبود که به قول خودش همه چیز را به ابتذال میکشاندم!
-اولین بار که مسخ کافکا را نصفه و نیمه خواندم . با خودم اندیشیدم . به تسخیر کالبد حشرات در آمدن مزایای زیاد تری دارد . حداقل شاخک های جنبانشان را دارند و راه را اشتباه نمی روند .اما نمیدانم چرا من همیشه به تسخیر کالبد پستانداران اهلی در می آمدم . نمونه اش گاو! آن زمان چهارده پانزده ساله بودم و در مسخ نگاه های پدرم بودم . درست جهار سال بعد که داشتم کالبد گوساله وارم را ترک میکردم احساس کردم که تا چه اندازه دیدن دنیا از چشمان یک گوساله خنده دار است . اول که با کله به پستان مادرم میکوبیدم و پس از آن هم چریدن .. چریدن.. چریدن .. و دنیا یک سطح صاف بود . مثل نقاشی بی بعد کودکان از طبیعت. تنه درختان هم مانند برگ هایشان صاف و تخت بودند . رودخانه و دریاچه مثل تف ابی رنگی وسط صفحه افتاده بودند . ابر با دودی که از دودکش کلبه ها بیرون میزد هیچ فرقی نداشت . بوسه گرم و مهربان فقط بر گونه مینشست . و دوستی گرفتن دست های هم بود موقع زنگ تفریح و نصف کردن ساندویچ ها از نان و پنیر گرفته تا کالباس !!
به پهلو چرخیدم و آرنجم را تا کردم و زیر سرم گذاشتم . ملافه را تا زیر چانه بالا کشیده بودم . دوست داشتم شبها گرم شوم تا خوابم ببرد . زمستان و تابستان نداشت . اما او بی روانداز طاق باز خوابیده بود و یک ریز حرف میزد . از ترس این که خوابم ببرد حرفش را بریدم : خوب جانور بعدی چه بود امیدوارم باهوش تر از قبلی بوده باشد .
- متاسفم که نا امیدت میکنم . یک روز صبح بلند شدم و دیدم که دیگر گوساله نیستم . فکر میکنم پشت نقاشی کودکانه ام گردبادی میدیدم که میغرید و پیش می آمد تا کلبه مرا از جا ی بکند ! درست یک سال بعد مسخ شدم . این بار با شنیدن صدای آن آدم این اتفاق افتاد . پشت تلفن عاشق شدم. شاید چشمانم خطای دید خود را از دست داده بودند اما گوش هایم هنوز صدا ها را از هم تمییز نمی دادند و بسیار حساس بودند . این بار به هیئت سگی در آمدم . سگ ها گوش های حساسی دارند . مدام پارس میکنند . اما با کمی نرمش میتوان رامشان کرد تا برایت پشتک وارو هم بزنند . نه آن زندگی سگی را نمیگویم که در بدبختی و سیاهی باشد . من به واقع سگانه میزیستم . بوی نا آشنا که به مشامم می خورد پارس میکردم اما کمی که میگذشت نرم نرمک آن بو به بوهای آشنای وجودم می پیوست . زندگی برای سگ ها دو حالت بیشتر ندارد . یا میترسند و یا می ترسانند ! و من داشتم می آموختم که از چه باید ترسید و چه چیز را باید ترساند .
با بدذاتی گفتم : خوب حالا از کدام نژاد بودی ؟ امیدوارم از نژاد بولداگ ها نبوده باشی . آنها دم در مکان های عمومی می ایستند و جلوی هر کسی را که بوی آشنا نداشته باشند میگیرند و دندان هایشان را روی گردن قربانی بیچاره قفل میکنند . و این قفل به یاد ماندنی و باز نشدنی است !!! اما دیدم که جدی گرفت .
- فکر میکنم از نژاد سگ های گله بودم . وقتی از مسخ آن در آمدم و کالبد بی جان خودم را میدیدم و از خودم عصبانی شدم بیست ساله بودم و در جا با خودم پیمان بستم که دیگر مسخ نشوم . اما ای کاش می شد . این گریز ناپذیر است . اصلا آدم ها برای همین زندگی میکنند و تا از کالبدی به کالبد دیگر فرو نروند کامل نمیشوند . دیده ای آدم هایی را که از اول تا آخر عمر خود را در یک کالبد به سر می برند . به نظر من اینها آدم های کودنی هستند دو سه سال بعدی بهتر بود . شاید باورت نشود اما ای بار من به کالبد حشرات در آمدم . همان چیزی که رویایم بود . پس به هیئت زنبور عسلی در آمدم . زنبور عسل نرم و سبک است . هر کجا بنشیند گل است و وقتی برخیزد تنها گرده های آن به پاهایش میچسبند و نه بیشتر! چشمان چند بعدی حشرات را دارد و دنیا را به نگاه خاص حشرات میبیند . ذرات پیش رویش جان میگیرند . دنیا محفظه شفافی است که حباب های مولکولی در آن می چرخند . بر زیباترین و لطیف ترین مفرش ها قدم میگذارد . از گوارا ترین و پاک ترین ها مینوشد . خالصانه میزیستم و می پرداختم به غلظت عسل . نه عاشق شدم و نه ماندگار عرصه ای .
کم کمک می آموختم که بیش از آن که مسخ شوم انسان ها را مسخ کنم. همان جا بود که باختم.
-حیف شد زنبور عسل بودنت را دوست داشتم !
سکوت کرد .. میدانستم مرور میکند .. سکوت طولانی شده بود .. زمزمه کردم .. و بعد ؟ پاسخ تلخی داد
-این چند سال آخر را ماده خوکی هرزه بودم فقط همین.
- چرا خوک؟
-نمیدانم همین چند وقت پیش بود که کالبدش را ترک کردم . از ان پوست لخت صورتی رنگ چندشم شد . بی اندازه لوس و بی معنا بود می دانی . این حس را به آدم منتقل میکند که تمام مدت چهار دست و پا شده ای و کسی بر پشت تو سوار است و زوزه ارضا ئ شدن سر داده است و تو هم فقط با او هم نوا شده ای و می نالی .... زوزه میکشی ... و ارضا نمیشوی . برای همین مدام این کار را تکرار میکنی .. خوک های دیگر تو را بو میکشند .. میلیسند .. و تو از میانشان میگذری ... این ها آزارم میدهد .
- عاشق بودی؟
- نمی دانم!!!اما این روزها مدام خواب مسخ شدن دوباره میبینم . مانند ارواح سرگردانم ! چند وقتی است مجذوب کالبدی شده ام. از همان روز که کنار دریا دیدمش . دلم هوایش را کرد . خیلی خوشگل بود !خوشگل و مامانی. دیشب هم خوابش را دیدم . لاک پشت عظیم الجثه دریایی است . با آن چشمان مهربان پیر !! دوستش داشتم . گردنش را دراز کرد و مرا بوسید . میدانی از آن خانه اش که روی کولش است خوشم می آید . از آن کندی بی مرگش . از آن بوی خوش دریایی اش . همه و همه مرا به خود میکشد ! می دانی!!؟
اما من تکه آخر را نشنیده به خواب رفته بودم .صبحدم کنار تشک خودم زیر ملافه ها یافتمش. همان طور ساده و معصومانه با چشمانش به دنبال من میگشت . با سردرگمی گفتمش : حالا دریا از کجا برایت بیاورم آخر !!؟

با صدای زیر : بوم- بوم- بوم- بوم.... صدای کش دار ویلولون به آن می آویزد ... رقص نرم چرخشی گام به گام پا میگیرد .... بحثی هم در میگیرد . یکی حق به جانب است و دیگری اعتراض میکند .
یکی مینوازد و آن دیگری گوش می سپارد .
می نالد :
مارگریتا برای آن مرد چاق ننواز .او نمیداند نواختن یعنی چه عشق من.
صدا ها در هم می پیچند گویی به یکدیگر در آویخته اند .. نفس از سینه بالا تر نمی آید .
ریتم آرام میگیرد . می چرخند باز .. اوج می گیرند . بالا - بالا - بالاتر .. از ابر هم بالاتر.. ناله ها ی هم آغوشی است این .. یا غلت و واغلت زدن ها ی دو دیوانه .. نرمای موسیقی اکنون وبا لختی لطافت می آید که با خود ببرد هر آنچه بوده و هست را تا نیندیشد..اما دوباره میکوبند یکی را میکوبند - می کوبند . و ناگهان فرود .. سقوط در واقعیت مارگریتایی رنگ پریده . حالا دوباره در آغاز . مات ... حیران ......دویدن میان سایه های انسانی را می آزماید . گمنام و ناشناخته اند باز . این بار مردد است . به درها میکوبد . میکوبد . میکوبد . ... انگار کن دری گشوده شده که آرام گرفت در میان نتهایی امیدوار . اما .......
می نالد:
نگو که دوباره باید از نو رقصید .. این شروعی دیگر نیست .. این بخت آزمودن نیست .. در اختیار من نیست . آغاز شد . بوم – بوم - بوم – بوم .. می رقصند تا مرگ .رقص مردگان را می رقصند .
به هبچ کس نگو مارگریتا ... به هیچ کس نگو .......................
Films
A particularly sarcastic Danse Macabre fashion show appears in Roma by Federico Fellini.
The final shots of the film The Seventh Seal by Ingmar Bergman depict a kind of Danse Macabre.
A scene in episode 11 of the Inhumanoids cartoon features a danse macabre, in which a giant skeleton-monster with fake angel wings