تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

 

 

 

مرز


لب مرزی رفتیم

خاک را رود به دو قسمت میکرد:

این طرف ما بودیم

آن طرف هم آنها.

دیدبانان سر برجی از دور

ناظر ما بودند .

و من بهت زده ناظر گنجشکانی

که همه

بی گذرنامه سفر میکردند!!

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 23:14  توسط آنا 

پس از شش طبقه پله نوردی، نفس زنان خودم را به سالن بزرگی انداختم و چشمانم دو دو زنان آنچه را میجستند یافتند!

 

سر در اتاق روی تابلویی نوشته شده بود" دفتر مدیریت دانشگاه "

پاکت تر و تمیز لاک و مهر شده را در دست عرق کرده ام فشردم و با اعتماد به نفس وارد اتاق شدم .

از نخستین پشت میز نشین تلفن به دست  پرسیدم :

-ببخشید آق...

انگشت اشاره ای که به سوی دری دراز شده بود را دنبال کردم وادامه کلمه  را قورت دادم .

ده نفری سر پا ایستاده بودند .. اتاقی با درازایی سرتا سر پنجره ، دلباز ولی بی سلیقه چیده شده بود. میز چوبی زردی را همان جلوی در انداخته بودند . و سه دست مبل مشکی جلوی آن تا دم در ردیف کرده بودند . کمی آن طرف تر کمدهای کابینتی درازای دیگر اتاق را پوشانده بود . چند کتاب با نام های بی ربط آن سوی قفسه های شیشه ایش به چشم میخوردند . جلدهای آبی رنگ عمید در کنار چند کتاب جلد مشکی تهذیب کاری شده و... همین!

مرد تلفن به دست دیگری که گویا با تابلوی سر در اتاق ارتباطی داشت اشاره کرد که بنشینیم و به صحبت خود ادامه داد.

-بله حاج اقا .. من هم همین طور حاج اقا.. میدانید حاج اقا من هم همین فکر را کردم .

مکثی کرد و مهری را روی تکه کاغذی نشاند و به دست دختری که جلوی من بود داد.

- حاج آقا من ایشان را خوب میشناسم . با روحیات ایشان آن طور که من میدانم نزدیک است.

دختر جلوی من کاغذ را گرفت و  پرسید که باید چه کار بکند .

حرکات نامفهوم چشم و ابرویی بیشتر نصیبش نشد.

- بله حاج آقا ،ما گفته بودیم که دیگر تکمیل ظرفیت برایمان نفرستند . این شهرهای بزرگ مرکزی مثل شیراز و تهران بیش از این جا ندارند . اما مثلا جایی هست مثل ابر قو ....خوب بله حاج اقا شما درست می فرمایید.

و بعد رو کرد به دختر جلوی من و گفت : خانم شما میتوانید بروید دیگر .

 دختر اعتراض کرد :اما من به این فرم احتیاج دارم . دو روز به من مهلت داده بودند و امروز روز آخر است.من مهمانم !

- بله حاج آقا .. روزنامه ای هست به اسم فرهیختگان حاج اقا ..اسامی را آنجا اعلام میکنند. باور کنید حاج آقا برای انتقالی هر کاری از دستمان بر آید میکنیم حاج اقا!

رو به دختر کرد و گفت : برو. دو روز مهلت داری . ودوباره ادامه داد .

- بله حاج اقا ..

دخترپافشاری کرد: همین دو روز مهلت داشتم.

مدیر دستش را روی دهانه گوشی گذاشت و گفت : خوب برو پیش خانم نیکجو .

دخترمایوسانه  از من پرسید :خانم نیکجو کجا است؟

با هم دردی جواب دادم . طبقه هم کف!!

دست مدیر به سوی من دراز شد و پاکت را گرفت.

-بله حاج اقا...

یکدستی و با هزار ضرب و زور پاکت را پاره کرد و برگه ها را در آورد و روی آنها تند تند با روان نویس سبزی نوشت. "رجوع شود به خانم نیکجو"

- حاج اقا من در سریع ترین زمان ممکن امروز خبر آن را به شما میدهم . اصلا همین چند ساعت دیگر تماس میگیرم حاج اقا اصلانگران نباشید حاج اقا.. قربان شما حاج اقا.. شما لطف دارید حاج اقا....خدانگهدارتان باشد

گوشی را که گذاشت کاغذ بی پاکت را به سوی من دراز کرد و اشاره کرد بروم .

صدای زنگ تلفن دوباره بلند شد .مدیر درحالی که گوشی را برمیداشت به نفر بعد اشاره کرد .

-                                                                      به...سلام علیکم م م م .........

 

  

-                                                                      در طبقه هم کف ،خانم نیکجو درحالی که موهای سرش را میکند پشت پیشخوان رو به صف طویل دانشجویان درمانده فریاد می زد:" بروید طبقه ششم، دفتر معاونت مدیر دانشکده . اینها به من ربطی ندارد"

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 21:53  توسط آنا 
 

 نام اوریانا در ذهن من با نام ها و وقایع بسیاری گره خورده است. با او بود که جنگل های بکر سبز ویتنام را در خیال گام به گام آن ویت کنگ های کوچک شناختم. با او بود که برای اولین بار به مفهوم تلخی از زندگی و نیمه خالی لیوان نگریستم . با او بود که فهمیدم یونان در اسامی فیلسوفانش خلاصه نشده .  با او بود که انقلاب دانشجویی برایم رنگ خون و خشم گرفت . با او بود که برای اولین بار به کودکانی که هرگز زاده نشدند اندیشیدم تا از خود بپرسم که چرا زندگی میبخشیم و هرگز از خود نمیپرسیم چرا!! اوریانا را با آن قد بلند و هیکل باریک و دو گیس بافته در خاطر سپرده ام در لباس ساده ارتشی  که عشق -زن- زندگی را مفهومی تازه میبخشد .

اوریانا مرده است و من یک خاطره سیاه از او در ذهن دارم . همان خاطره  از حمله نژاد پرستانه اش که اغلب شما در ذهن دارید. اوریانا مرده است امروز و دیگر فرقی نمیکند که روزی همه انسان های گناه کار و بیگناه را از دم یک تیغ گذراند . پس از یازده سپتامبر خیلی ها دیوانه شدند . هرچند من هرگز نتوانستم باور کنم که انسانی که یک عمر برای صلح -دموکراسی و آزادی جنگید این گونه خود را به پایان برد  . اوریانا قهرمان مردم نبود فقط قصه کسانی را می نوشت که قهرمان مردم بودند . او وقایع نگاری چیره دست و انسان دوست بود بیایید این را باور کنیم حتی اگر روح هیتلر در او رسوخ کرده باشد ..آمین

 

Oriana Fallaci.

Books by Oriana Fallaci

Fallaci has also written essays and novels revolving around news events.

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 22:7  توسط آنا 
 

 

( پشیمان نمیشوم؟ .. برای چه پشیمان بشوی؟....

 در مورد من چه فکر میکند ؟ در مورد دختری که خود خواسته به او پیشنهاد عشق میدهد وخود خواسته او را میبوسد ؟ هیچ وقت تظاهر به کاری خارج از اختیارم نکرده ام .....

با خودت رو راست باش جانم تو به آنچه در مغز او میگذرد دسترسی نداری  و فقط هر آنچه پیش رویت می گوید و میکند بر تو عیان است و حقیقت خودت هم  و نه بیشتر  !! تو میخواهیش نه؟ او هم تو را میخواهد ! پس معطل چه هستی برو!!! بیش از این هیچ چیز راست نخواهد بود .در هر لحظه بستگی دارد که کدامین تو در تو پیروز شود و کدامین او در او در برابر توی تو قرار میگیرد )

- سارا!!

سارا افکار پراکنده اش را همان جا قیچی کرد و به بایگانی مغزش سپرد تا سر فرصت به سراغشان رود .

- سارا مانتو مشکی ات را از کجا خریده بودی ؟ ...

همان موقع که داشت  پاسخ را میجست چشمش به مهدی افتاد که از سلف پسران بیرون می آمد با گله ای از پسران گرم  صحبت بودند. کوی دانشگاه گویا باز هم خبری بود

- بالاتر از پارک ساعی ( اه لعنتی باز هم تنها نیست. این طرف را نگاه کن ) روبه روی درمانگاه

( این وسواس است سارا جان .. وقتی میخواهی کاری را انجام بدهی بیش از اندازه روی آن فکر نکن وگرنه گم میشوی  .. حالا برو ..) من الان بر میگردم.

آهای مهدی وایسا یک دقیقه!

 

 

________________________________________________________________________

 

 

 

مثل پر کاه سر دست  بلندش کرد و به سوی اتاق رفت

 در تب و تاب  آغاز آشنایی اندام ها با هم  انرژِی تند کنجکاوی فرو کش کرد و رفته رفته هر یک از کشف دیگری به کشف خود رسید.

سارا که سبک شده از بار سنگین عطش، در آستانه طلب کردن سنگینی تنی که از این سبکی بکاهد خود را آماده میکرد تا چشمانش را ببندد.با دو چشم باز آن سارای دیگر مواجه شد و یخ کرد .

به تن مردانه نا آشنایی نگاه میکرد  که آن دو چشم باز بی رحمانه میان  پیچش های آن تن به جستجوی مردی دیگر بود .با لغزش دست  های مرد برهر اندامی اندام بی نصییب دیگر سر ناسازگاری بر میداشت. همه چیز غریبه بود. سرما ذره ذره عایق گرمای میان تن ها را می شکافت . ناگهان خودش را جنگجویی زره پوش یافت که سپر دفاعی را میان خود و او حائل کرده.

( این کیست؟ ... احمق نباش !!!.. نه ببین به من نگاه میکند اما مرا نمیبیند ! تو به آن چشم های بی روح نگاه کن . انگار از زمان عقب افتاده ! تو عشق میبینی؟ ........اما .این تویی که او را نمیبینی !)

تن مردانه لرزید .. بی صدا .

سارا با انزجار خود را پس کشید . لباس های پخش و پلا را از روی زمین جمع کرد . لباس پوشید  و گوشه ای کز کرد . مهدی هنوز نفهمیده بود  بر او چه گذشته 

(چرا من لذت نبردم؟ او نخواست!....خودت نخواستی!!)

- من لذت نبردم مهدی(تو را به خدا بی رحم نباش. ببین به چه آرامشی رسیده ؟ این سبکی را از او نگیر)

اما سارا دلش میخواست آن خوشی را از او هم بگیرد .خوشی بی او شدن را!

-چرا؟ تو بگو چه کار کنم که لذت ببری

-دوست ندارم بگویم. خودت باید بدانی

- آخر نمیشود هر کاری کرد که عزیز دلم خودت بهتر میدانی

       سارا سنگر گرفت

 

 

به تلاشی دوباره دست زدند و آن اتفاق افتاد.

 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

سارا روزنامه را به مهدی نشان داد .

- دانشجوها دیگر حمایت نمیکنند.

-شاید احساس میکنند جنبش دوم خرداد بی آنها  و به راهی دیگرمیرود . خاتمی  هم آنها راحمایت نکرد . دیدی که؟

- خودشان باید بخواهند که باشند . فقط همین. گیرم هیچ کس هم حمایت نکند .

-باز هم بستگی دارد . آخر آدم باید بداند کجا راست بوده و کجا دروغ!! مگر نه این که  آنها هم شریک این راه بوده اند ؟ خوب سرخورده اند

- همیشه که پیروز نیستیم. گاهی هم شکست میخوریم . آدم نباید نازک نارنجی باشد

- گفتنش برای تو راحت است نه برای آن ها  که در زندان هستند

-خوب هر حرکت نویی بهایی دارد

-چرا همه ی بهایش را دانشجوها  باید بپردازند ؟

مهدی کج خلق بود.بعد از آن روز کذایی  دیگر حالش سر جا نیامده بود. شاید احساس گناه میکرد. فردای همان روز بود که گریه کرد و گفت نمیتواند کاری را که کرده است ببخشد . سارا فقط میگفت مهم نیست. واقعا مهم نبود؟

خیلی درون خودش را کاویده بود .آن ارج و قربی را که مهدی برای یک تکه نازک پوست قائل بود به نظرش تمسخر آمیز می آمد و کلمه بخشش  تا حدی احمقانه و قرون وسطایی . دوستی میگفت: نگو برایش که برایت  مهم نیست . حالش را بدتر میکند .

سارا با خودش فکرکرد بها را ما تعیین نمیکنیم که بخواهیم سبک سنگینش کنیم اما چیزی نگفت .

مهدی قرولند کنان گفت: ببین میخواستم بگویم هر زمان که مسئله ازدواج با کسی به غیر از من پیش آمد اصلا نگران نباش.. یعنی میدانی که می شود درستش کرد!

سارا حیران به مهدی نگاه کرد

جای بحث نداشت.

فقط پرسید:مهدی این کدام توی تو بود؟

بعد بلند شد و گفت :ببخشید آقا من قیمت ندارم !!

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه سوم مهر 1385ساعت 3:19  توسط آنا 
 

دست مهربان مامان روی لپم نشست. خواب آلود زمزمه کرد: ساعت شش است

با چشمان نیمه باز پشت میز اشپزخانه نشستم و لقمه های مربایی را زیر نگاه حسابگرانه او فرو دادم 

 

***********

خنکی صبح پاییزی خواب را از چشم آدم میشوید . اما تازگی روحم چندان دوامی نیاورد .  در تاکسی که نشستم خیلی زود به یاد آوردم که  امروز اول مهر است!

امروز اول مهر است. هر وقت اول مهر است من دلم میگیرد.دلم میخواست یک بچه مدرسه ای را در خیابان  پیدا میکردم و از او می پرسیدم خوشحال است یا نه؟ من هیچ وقت اول مهر را دوست نداشتم .

 

 

نا بهنگام  به درون دخترک کوچکی پیچیده در روپوش و مقنعه طوسی یا مشکی نو که انگار دو سابز از خودش گشاد تر است  سقوط کردم که کوچه ای باریک و خلوت را پایین می آمد . آن مقنعه چانه دار خفقان آور را هر از چند گاه  میکشد  .اتوبوس دو طبقه ای که هر چه فکر کردم رنگش را به یاد نیاوردم ته کوچه نمایان شد .  در آن  صبح سرد خاکستری  پا به دو گذاشت. می دانستم که به آن نخواهد رسید اما تجربه به او آموخته بود هر چیزی ممکن است . شاید راننده آن دست کوچکی که در هوا تکان میخورد را ببیند و کمی بیشتر صبر کند .چند دقیقه بعد میان مه نرمی در ایستگاه اتوبوس این پا و آن پا میکرد  تا ماشین گنده بیریخت دیگری لک و لک کنان سر برسد .

 بلیط کاغذی پنج تومانی یا شاید  کمتر با آن آرم قرمز قایقی اتوبوس واحد در دستش می فشارد و قلبش با ثانیه شمار ساعت می تپد// مبادا دیر شود ...راهم ندهند چه کنم؟// و وقتی  راننده آن را گرفت و پاره کرد و در کیسه اش ریخت  آرامش در درون او پاره شد . که این گونه خسته  روی صندلی های آهنی لق آن به خواب رفت

. تا دست مسافری شانه اش را بنوازد که: . ... جا ماندی دخترم .. جا ماندی .

بوی شیشه های بخار گرفته اتوبوس  که با انگشت روی آنها نقاشی کله آدم میکشیدم و بوی مسافران خواب آلود که سرشان به روی شانه کج شده  بود  در مشامم ریخت

و بوی آن حیاط بی روح مدرسه با آن نظم فاشیستی صف کشیدنش ... نرمش های صبحگاهی مضحکش ...و

".سکوت ... سکوت... حرف نزن .. از نمره انظباطت کم میکنند.. قرآن میخوانند ..."

ناگهان چیزی در گلویم ترکید . ای کاش این را همان موقع گفته بودم ... این همه سال بیخ گلویم را نچسبیده بود . کاش گفته بودم ///

من درس را دوست دارم ..من مدرسه را دوست ندارم

 پژو یی کنار تاکسی من ایستاد. دختر کوچکی با اونیفرمی آبی  نگاه پر نشاطش را به من دوخت و خندید . خندیدم .

چه خوب پس اینها خوشحالند. خوشحال باش دخترک... هرچند میدانم در گوشه ای از این شهر دخترکی هست هنوز  که از اتوبوسی جا مانده و به دنبالش میدود.

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم مهر 1385ساعت 15:55  توسط آنا