تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
            

 

 

 

 

 Last Tango in Paris (Italian: Ultimo tango a Parigi, French: Le Dernier Tango à Paris) is a 1972 film which tells the story of an American widower who is drawn into a sexual relationship with a soon-to-be-married Parisian woman. It stars Marlon Brando, Maria Schneider and Jean-Pierre Léaud. The film was given an X rating by the MPAA upon initial release, but was re-classified as an NC-17 in 1997. MGM released an R-rated cut in 1981.

بعد از چند روز هنوز چند صحنه ..چند جمله در مغزم ميچرخد!!

-بيا بدون تماس ارضا شويم!

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:2  توسط آنا 
 

جدید ترین موزیک ها و موزیک ویدیو های روز
جدید ترین موزیک ها از یگانه و هاکان و محسن چاوشی و .....

http://www.mrtmusic.blogfa.com/

بزرگترين لينک باکس ايرانيان
جديد ترين عکس هاي لو رفته از خوابگاه دانشجويان دختر دانشگاه علم و صنعت +22

عکس و فيلم کم حجم دختران ايراني خوش اندام+18 صد در صد واقعي

جديد ترين جوک ها اس ام اس هاي +18 سال

عکس های دختران دانشجوی دانشگاه های دولتی

عکس بد ميخوای؟ استخر ای پونک ويژه بانوان دوربين مخفی

عكسهاي از يك دختر شيرازي با دوست پسرش كه بعد از پخش شدن عكساش خود كشي كرده

عکس های جديد از زهرا امير ابراهيمی و هديه تهرانی در پارتی لويزان +۱۸
دوربین مخفی از يکتا ناصر ومهناز افشار در حمام +۱۸
سر 7 ساله دختر 18 ساله را مورد آزار جنسی قرار داد.وای وای وای ....
عكس ها و فيلم هايي از سارا جون
لينكدوني هاي 18+... ارسال اس ام اس مجاني با شماره 200088 - جوك - انواع فال - عكسهاي جالب –طراحي مجاني لوگو و كارت ويزيت - 10 برابر كردن كارت اينترنت - انواع آموزش– ترفندهاي كامپيوتر
مردي با*ير قطع شده درامريكا اي امريكاييهاي وحشي
فقط مردها بيان تو
عكس حمله شيري به كودك 5ساله
زني با شاخي در سر
دعواي گوگوش و شهره
عاقبت س*سي بودن همينه
سری سوم عکسهاو فيلم لو رفته ی زهره دختر شوکت برای دانلود در ۳ دقيقه + عکس های او +۱۸
دوربین مخفی از يکتا ناصر ومهناز افشار در حمام +۱۸
عكسكده 1 ايروني از دختر و پسر ايروني (100% واقعي)
آلبوم جديد معين
حمام زنانه در آفريقا
جك. و . عكس +18
جديدترين آهنگ ها و كليپ ها و گوشيهاي موبايل اينجاست
بهترين لينك باكس هاي فارسي زبان جهان
خبر جديد از زهره

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بياييد هر چه زيباست را زشت بكشيم . نه اصلا بياييد هر چه كه به چشم و دل مي آيد را از چشم و دل بيندازيم. اصلا اين دوربين را بگير دستت صبر كن . هر زمان كسي آماده نبود . سرش به كار خودش بود عكس بگير. اصلا بيا همه چيز را آن قدر زشت كنيم تا دلمان خنك شود .بعد بنشينيم بگوييم چه قدر زشت ديدن زيباست!!!

آخي .. گذشت آن زماني كه رو به دوربين ميگفتيم ... صبر كن  صبر كن. بگذار يك پز زيبا بگيرم!!!!!!

لينك به وبلاگ بالا را گذاشتم بر صحت آنچه بالا گذاشته ام فقط براي همين .

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 18:10  توسط آنا 
 

 

شب كه ميرسد از كناره ها

گريه ميكنم با ستاره ها

واي اگر شبي ز آستين جان

بر نياورم دست چاره ها

همچو خامشان بسته ام زبان

حرف من بخوان از اشاره ها

ما ز اسب و اصل افتاده ايم

ما پياده ايم اي سواره ها

اي لهيب غم آتشم مزن

خرمنم مسوز از شراره ها

-----------------------------------------------------------------------------------------

ساده نيست زيستن با آنچه به قول هدايت مثل خوره روح را ميخورد . و ناگاه ميبيني كه از آن روح هيچ چيز بيش ازخرده هاي درد باقي نمانده . به خدا ساده نيست زيستن ميان رجاله هايي كه كه ديگر حتي به آدم بودن هم تظاهر نميكنند . ساده نيست زيستن ميان انسان هايي كه اصول ابتدايي انساني را تفاله كرده اند . از همه سوي تجاوز ميكنند . حريمت را ميدرند . برهنه ات ميكنند .سنگسارت ميكنند . و ميداني كه تمام اين ها نمايشي است تا دو روز ديرتر بفهمي.. دو سال دورتر ببيني .. و دو قرن بعدتر بداني!! و تو ميداني آن كه لخت و عور و تحقير شده در ميان جمع ايستاده تنها قرباني نيست . آن كه ايستاه و تنها مينگرد را نيز با او به مسلخ ميبرند .

ساده نيست زيستن در روزهايي كه برگه هاي تاريخ را  فقط سياه ميكنند . بي خبري بهتر از شنيدن خبر بد  است . به جاي مدال و كاپ ستاره ميدهند . سرگرمي زنان و مردانمان تماشاي تصاوير عشقبازي زن و مرد همسايه است. طنين موسيقي فحش دادن به زندگي و عشق و آزادي و هر چيز پاك و خوب ديگري است كه از آن خالي باشند .زير خط فقر و در آستانه مدفون شدن زير آوار زلزله و ترافيك و منوكسيد كربن شعار هسته اي مد روز است .   تهديد به ترور و آدمكشي انتقام است .  آبا و اجداد مان  زير ريل قطارها . اب . خاك مدفون ميشوند  .انسان متكبر  زاد و ولد ميكند چون انبوه حشرات و تنها مي انديشد تا اين گونه از انقراض خود جلوگيري كند .

كاش حتي ميتوانستم بنويسم مثل فروغ كه من خواب ديده ام او مي آيد . كاش انتظار آزادي را كشيدن به مضحكه ي حماقت و كاهلي انساني بدل نشده بود . و ما در انتظار هيچ كس و هيچ چيز نيستيم حتي در انتظار بازگشت  خودمان .خود انسانيمان .خود با غرور و با شرفمان !

كاش ميتوانستم بنويسم جيزي نيست زندگي ميكنيم!!!!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 20:48  توسط آنا 
 

بي جهت جلوي كتابخانه نايستاده بود .زير چشمي مي پاييدمش . تا دست برد و كتابي را بيرون كشيد انگار كن مويم را آتش زده باشند  با ليوان چاي در دستم بر سرش نازل شدم.بدبينانه به كتاب توي دستش نظري انداختم .

بي مقدمه گفت :كتاب تر و تميز دست نخورده چي داري؟براي يكي از دوستانم ميخواهم. فرصت نشد بروم انقلاب.

حدس ميزدم . عادت داشتم به شنيدن مكرر اين جمله . با آهنگي گله مند پرسيدم: موضوع؟

بي تفاوت پاسخ داد : به موضوعات سياسي علاقه مند است.

داشتم ميان كتاب ها به دنبال يكي از بد اقبال ترينشان ميگشتم كه دست برد و آن كتاب را برداشت.

از جا جستم  و كتاب را از دستش قاپ زدم و استدلال كردم : نه بابا اين كه به دردش نمي خورد

جرقه هاي سركش لجبازي را ديدم كه  در چشمانش جهيدند : نه همين خوب است نوشته فلسفه براي همه . اصلا به درد هم او ميخورد.

سعي كردم به او بقبولانم :اين كتاب الان در بازار ناياب است تازه نو هم نيست ببين.بيا كتاب ديگري بردار. اين همه كتاب!

كتاب را از چنگم در آورد و خيره سرانه گفت:مهم نيست. همين خوب است.

پاتك زدم:اصلا تو كه گفتي به موضوع سياسي علاقه مند است؟

با نگاهي در آستانه جنگ پرسيد .  كاغذ كادو هم داريم؟

خونم به جوش آمده بود . كم كمك صداي اعتراضم بلند شد كه كتاب در انقلاب ناياب است ...كه او براي هيچ چيز ارزش قائل نيست.. كه آن كتاب كتاب من است.. و او هميشه عادت دارد كتاب هاي نازنين مرا ببخشد به اين و آن ... كه حيف اين كتاب نيست يك گوشه خانه اي بيفتد و هيچ كس نخواندش.... و ....و....و...

و او هم مدام در پي اثبات اين بود كه كتاب براي خواندن همه است نه در كتابخانه ماندن .. كه من هميشه در موقع كوران حوادث او را تنها ميگذارم .. و حالا كه او وقت ندارد سنگ جلوي پايش مي اندازم .. آدم خودخواهي هستم .. و دست آخر هم بند كرد به اين كه او و خواسته او در نزد من عزيز تر است يا كتاب ؟

نجويده پراندم:خوب معلوم است كتاب!!!

با عصبانيت  كتاب را روي تخت انداخت و رفت .

كتابم را برداشتم و به سينه ام چسباندم . اولين احساسم آرامش بود گويي بچه ام را از مرگ نجات داده باشم. بعد از خودم پرسيدم واقعا كتاب برايم مهم تر بود؟ اگر نبود پس چرا اين قدر برايش جنگيدم؟

ناگهان احساس كردم فكر هولناكي از ميان مغزم عبور ميكند. نميخواستم باور كنم عشق واقعي آن چيزي است كه برايش ميجنگم . روي تختم دراز كشيدم .كتاب را محكم در بغل گرفتم حس كردم كه او هم خوشحال است كه جايش امن است و نميدانم كي خوابم برد

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آبان 1385ساعت 23:20  توسط آنا 
 

همه دانشجوها روي صندلي هايشان نيم خيز شده بودند تا با شنيدن كلمه بفرماييد پاشنه در را از جا در آورند .

اما خانم ما با طمانينه از جا بلند شد . بند كمر مانتوي مشكي اش را محكم بست تا دور كمر باريكش چين بخورد. با رضايت به دامن پرچين مواجي كه ساخته بود نگاه كرد . كيف كتان را روي دوش انداخت و در معيت دو تن ديگر از دختران خرامان از در كلاس بيرون آمدند و از پله ها سرازير شدند . هنوز پايش را روي پله ي دوم نگذاشته بود كه آن دو تا چشم نا آشنا كه از فرق سر تا نوك پايش را مي كاويد در جا خشكش كرد.

خانم ما را در خانه خانم مهندس صدا مي كردند . نام اينترنتي اش اسكارلت اوهارا بود و دوستان دخترش هم او را آني ناميده بودند . دوست پسرش يك بار به او گفته بود از بس كه چشمانش آن دارد اين اسم روي پيشانيش حك شده .

در دنيا سه چيز را از از همه بيشتر دوست داشت. شكلات مترو و ساندويچ الويه و  رژ لب صورتي!

اگر بخواهيم بي انصاف نباشيم بايد بگوييم درس خوان بود  .هرچند خودش از اين كه او را آدم متوسطي بنامند بيزار بود و تمام تلاشش را ميكرد تا با زل زدن هاي عميق و سر تكان دادن هاي پر معنا  طرف مقابل را مجذوب هوش و زيبايي خود كند .عادت داشت راجع به هر چيز نظر بدهد . هميشه در جواب ديگران جمله اش را اين گونه شروع ميكرد: من هم .......

هر حادثه اي را با صحنه فيلم هاي مشهور رمانتيك مقايسه ميكرد . و عاشق فيلم

  بود MY FAIR LADY

 

خلاصه اين خانم دوست داشتني ما زندگي آرامي داشت تا آن روز كه هنوز پاي بر پله دوم ننهاده  نگاهي غريبه از پايين پله ها كنار در خروجي همه آرامش و اعتماد به نفسش را بر باد داد

آن نگاه پرمعناي عميق كه او را ميان دو دختر ديگر جسته بود و رها نميكرد از ميان يك گله پسر بي مهابا به او خيره شده بود و خانم ما احساس ميكرد كه ذره ذره او را از بار لباس هايش سبك ميكند !

از ميان سينه هايش تا روي گردنش آتش شعله كشيد. وحشت زده دريافت كه آن اتفاق ناگوار هميشگي باز به سراغش آمده و هم اكنون است كه تمام آبرويش را بريزد .  گونه هايش كه  داغ شدند دلش ميخواست اشك بريزد. آري سرخ شده بود به همين راحتي.

دست آخر جنبيد و خودش را جمع و جور كرد . با غرورو گردن افراشته پاي بر پله ي بعدي گذاشت. هر چند خدا فقط از دلش خبر داشت.

آن سالن سرتاسري با درهاي باز كلاس ها  امروز در چشمش به سالن رقص زيبايي مي ماند. خودش را در ميان لباس شب بلند صورتي تصور ميكرد كه آرام آرام در كمال آرامش ميان دوستانش از پله ها پايين مي آ يد .

چه قدر اين تصوير آشنا بود خداوندا .

كم مانده بود از دختر كنار دستي اش بپرسد :"آن مرد گستاخ كيست كه اين گونه به من نگاه ميكند . انگار كه من لختم!!" اما جلوي خودش را گرفت

دامن بلند فنر دار از پشت بر روي پله هاي كشيده ميشد . او صداي خش خش آن را ميشنيد.

آن چشم ها رهايش نميكردند. پسرك در ميان دوستانش لا ابالانه به ديوار تكيه داده بود و يك پايش را هم تكيه ديوار كرده بود . كلاسور را روي زانويش گذاشته بود. لب هايش هنگام جواب دادن به دوستانش ميجنبيد . دختر زير زيركي نگاه ميكرد . پسر را ميديد كه با خنده هاي مردانه سرش را به عقب مي اندازد اما آن نگاه گستاخانه اش را از روي او بر نميدارد..

در دل انديشيد چه قدر خواستني است.چه شانه هايي جان ميدهند براي اين كه سرت را روي آن بگذاري . حتم دارم دست هايش داغ داغ هستند.چه لب هاي درشتي. كم مانده بود غش كند كه....آن اتفاق لعنتي ..آن به راستي بدشانسي نا بهنگام بر سرش فرود آمد  ...آن پاي ظريف و زيبا را كه با كفش هاي پاشنه بلند خیالی(کتانی هایش را  که آن همه دوست داشت و قیمت گزافی به پایش داده بود به کل از یاد برده بود ) زيباتر شده بودند به جاي اين كه روي پله بعدي فرود آيد به لب پله گرفت و اسكارلت اوهاراي ما از پله ششم هفتم سقوط كرد. نگاه درمانده اش  تنها لحظه اي را ديد كه  نگاه حيرت زده همه پسران به سوي اوچرخید .و تنها صدايي كه شنيد جيغ دوستانش بود .

در حالي كه خرد شده با چهره اي اسفناك كف سالن پهن شده بود. سعي ميكرد جلوي پايين ريختن اشك هايش را بگيرد .جمعيت مكث كوچكي كرد تا سلامتي او را نظاره كند و آنگاه همه چيز به حال اول خود بازگشت. به جز ان دو چشم كه پايين دوخته شده بود و لبهايي كه با تلاشي عظيم به هم فشرده ميشد تا با انفجار ناگهاني  خنده همه سلول هايش به لرزه درنيايند.

دوستانش به او كمك كردند تا برخيزد .

وقتي داشت از در خارج ميشد . غرولند كنان رو به دختر ها گفت . مرد هم بود مردهاي قديم لا اقل اين قدر جنتلمن بودند كه يكي شان  دست آدم را بگيرند و بلندش كنند!!!!

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 18:43  توسط آنا 
 

این یک نامه ی تشکر آمیز است که من در این اتاق با دیوارهایی سفید   مینویسم و کمی هم بر سر این که سپید درست است یا سفید مکث کرده ام  . اندکی پیش مداد زردم را برداشتم تا گوشه ی سقف اتاقم خورشیدکی بکشم آخر این همه سپیدی چشم آدم را میزند. هنوز تصمیم نگرفته ام اما انگار تمایل دارم کف این اتاق را هم شطرنجی کنم .اما بگذاریمش برای یک وقت دیگر . موافقی نه؟

خوب نامه تشکر آمیز را از کجا شروع میکنند ؟ 

تا به حال از خوشی وجودت را غم فرا گرفته است؟ نگو که این دو هم خوانی ندارند که باور میکنم تا به  حال احساس خوشی و سرمستی نکرده ای تا آن غم لطیف روی پوست تنت بخزد و مور مورت شود !

آن غم که می آید دلت میخواد ساکت و آرام گوشه این اتاق سفید بنشینی و چشمانت را ببندی . ببین این طوری . زانوهایم را توی دلم جمع می کنم تا کمتر جایی را بگیرم . دست هایم  را هم دور زانو هایم حلقه میکنم . همان موقع است که از ان گوشه اتاق دختر بلند بالای تیره گونی موهای زبر مشکی خود را عقب سرش می اندازد . پوتین با شلوار کوتاه به تن دارد و پیراهن گل و گشادی روی آن پوشیده است . وجامه ای درازش اطرافش چین خورده . یک گل آبی روی موهایش کم دارد . من اهنگی را در ذهنم آرام آرام زمزمه میکنم و او سرتاسر اتاق را والس میرقصد و لب جامه اش به گوشه لب من مبگیرد و دم آن را نرم روی پاهای لختم میکشد .

دریا دریا زیبایی غم و سکوت موسیقی

چشم هایم را که باز میکنم اتاق را میبینم که لحظه به لحظه  دیوارهایش از من دور میشوند . من از اتاق بیرون افتاده ام . دیوارها از شیشه نازک اند و من میبینم که دختر همچنان با موسیقی ذهن من میرقصد . اتاق کوچک شیشه ای میان دو دست بزرگ است . من باز هم دور میشوم . معلق در گوشه ای از این فضای تهی به مردی مینگرم.  به حباب شیشه ای  کوچکی در دستانش مینگرد که دخترکی در جامه ایرانیان عصر ساسانی در آن میرقصد ! از آ ن حباب های کوچک شیشه ای که کودکی مان در آن برف میبارید . آن حباب که با هر تکان دست برف های اکلیلی رنگش به هوا برمیخاست و در آن دایره میجرخید. و ما از ته دل میخندیدم . به غم درون آن حباب میخندیدم .

به یاد می آورم که من این نامه تشکر آمیز را برای آن مرد مینویسم که حباب در دست های اوست.

 

 

همیشه فکر میکردم که زندگی مرد مستی است که تلو تلو میخورد و همچنان بطری عرق را در دستانش میفشارد  و باید زیر بغل هایش را گرفت و او را هدایت کرد تا سقوط نکند . .مرد مست هرگز به خانه نمیرسد و چند متر آن سوترک بر زمین میغلتد و بلند کردن او از تو و من ساخته نیست. پس رنگ را برمی دارم و کف اتاقم را شطرنجی میکنم و دست آخر ... توی یکی از خانه های سیاه مینشینم و فکر میکنم. به یک خاانه تکانی نیاز دارم میدانی هنوز مرده هایم را خاک نکرده ام . این اتاق درهم ریخته است میبینی. باید همه چیز را از نو مرتب کرد . اصلا بگذار کاری کنیم . برای هر خانه از گذشته تا آینده  جایی میگذارم  بیا کف اتاق را با روزنامه ها فرش کنیم . من میگویم و تو بچسبانشان به کف زمین . آنها را بگذار آن ته گوشه دیوار توی خانه های سیاه . بیا این را هم بگذار اینجا در این خانه سیاه . آن یکی چه بود . یک چیزی نو بود نه؟ بگذارش در این خانه سفید . هرچند شک دارم اینجا بماند . این طور هر کدام را که بخواهم کف زمین پیدایشان میکنم. خوب حالا ببین این ها همه مرده اند . این کتاب های مرده . این نویسندگان مرده. این شاعرهای مرده. این دانشجویان مرده . این ها هم استادان دانشگاه بودند. این یکی مردگان  ایمان و تفکرند . و آن دیگری نیمه زنده های دفن شده زیر آوار خفقان . بگذار ببینم همه خانه های سیاه را پر کردیم . فقط مانده یک خانه سفید . به نظرت آن را کجا بگذارم؟

 

 

جایی از آمیانوس خواندم ..ایرانیان را به سه صفت می ستاید : در خوراک میانه رو، در خلوت و نیز در روابط زناشویی معتدل ! .. منتهای کوشش برای ترغیب به ازدواج و افزودن موالید به کار گرفته میشد تا نیروی انسانی کافی برای جنگها فراهم شود . باروری موجب نیرومندی اهورامزدا خدای روشنایی و در نبرد با اهریمن بوده است !!

بی علت نیست که خدای عشقمان هم مارس بوده . این نیمچه خدای دیوانگی!!!

....ادامه دارد

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 21:58  توسط آنا