الف )چند وقت پیش پیغامی با این مضمون داشتم :
سلام. خیانت به نظرم همیشه کثیفه. شما نظرتون چیه؟(متاهل)
من نظری نداشتم فقط جرقه ای در مغزم زد که حاصلش آنچه در زیر نوشته شده است! کامل نیست میدانم. اما نشد که گسترده ترش کنم حداقل در اینجا نشد! قضاوتش بماند با شما !

هویت
چند وقتي ميشد كه باران نامه هاي عاشقانه بر آن خانه مي باريد .نامه هاي بدون اسم عطرآگين براي مردي كه قرار بود فقط مرد آن خانه باشد . نامه هايي هفتگي بودند كه كم كمك هر روزه شدند و مرد خانه را دچار سرگيجه كردند . نامه ها او را وادار ميكردند كه درگذشته اش سقوط كند . و ميان خروارها خاطره ي سياه و سپيد به جستجوي ان عاشق گمنام باشد .نام هاي گمشده ي بسياري از گوشه و كنار حافظه اش رنگ ميگرفتند از همكلاسي هاي سابقش گرفته تاخويشاوندان دور و نزديك . اما هيچ كدامشان به عاشق سمجي نميبرد كه داشت در ميان كلمات ازفرط دوري و دلتنگي جان مي داد . هر كس به نوعي برداشت شخصي خود را به او منتقل ميكرد . يكي ميشد مانند آن رفيق شفيق قديمي اش كه با همان لحن طنز آلود هميشگي ميگفت : آخر يابو بگذار يك نفرهم انقدر هالو باشد كه از عشق تو كارمند يك لا قبا بميرد . تو را سننه؟!!
و ديگري همكاري جدي و منظم بود كه مدام با او در باره قانون و حمايت از حقوق انسان ها در حريم شخصي بحث ميكرد . بسياري هم فقط از دور او را نگاه ميكردند . مرد ميتوانست ذهن آنها را بخواند كه او را با اسامي مختلف زن باز.. نامرد.. خائن بالفطره و ... مينامند .و او اصلا نميدانست آنها از كجا قضيه را فهميده اند !
در خانه هم كه مايه تفريح و شادماني بچه ها بود . حيرت انگيز بود اما بر سر اين كه چه كسي اول نامه را بخواند سر و دست ميشكستند . نه رگ گردن پسرش از فرط غيرت پاره شد و نه احساس لطيف دخترش جريحه دار!!!
از همه عجيب تر اثر اين نامه ها بر روي خانم خانه بود !! شب ها كه مرد از سر كار به خانه برميگشت و بر روي مبل مي افتاد . خانمش با ليوان چايي در دست آرام كنارش مينشست وبا نجوا كنان گويي هيچ كس در آن خانه از محتواي نامه ها خبر ندارد دلسوزانه ميگفت : باز هم نامه آمده!
و مرد ناگهان در خود ويران ميشد . در مقابل همسرش احساس شرم ميكرد . عرق سرد به سر تا پايش مينشست .و به زور قلپي از چاي را فرو ميداد! و باز شب هنگام كه كنار زنش دراز ميكشيد غرق در زير و رو كردن اسم آدم هاي اشنا و نا آشنا بود .بي آن كه بداند ذره ذره زير فشار بدبيني خرد ميشد .اما قرار بر اين نبود كه تا ابد نامه ها اين گونه بمانند .
نامه ها روز به روز بيشتر شكل واقعي به خود ميگرفتند .از قالب كلمات رمانتيك در آمدند و جزئيات بيشتري در آن ها نمايان شد . گاهي نويسنده كل نامه را به توصيف لباس پوشيدن و راه رفتن آقا منشانه و تكيه كلام هاي خردمندانه مرد ميپرداخت .نام همكار ها و دوستان نزديك را ذكر ميكرد .به طور آشكار حسادت خود را به خانواده مرد عيان ميساخت .و حتي تا آن جا پيش رفت كه به جزئيات عشق بازي و حركات و سكنات مرد اشاره كرد . از آن پس ديگر نه كسي به نامه ها خنديد و نه در مورد آنها نجوا كرد . بچه ها در خود فرو رفتند و بي اعتنا شدند . خانم خانه خشم خود را آن قدر فرو داد كه به ناگاه قلبش تركيد . و از آن روز شد كه مرد خانه رسما گناه كار شناخته شد.
وقتي دل زن ها از فرط غم و غصه بتركد از در و همسايه گرفته تا خويشان دور و نزديك به همه و همه آن دل چروكيده ي سوخته را نشان ميدهند . حتي اگر بتواند سر هر كوچه و خيابان .در صف اتوبوس و شير آن را به نمايش ميگذارند .
اما زن خانه ما بيشتر روزهايش را جلوي آينه سپري ميكرد . گاه تمام لباس هايش را ميكند و جا به جا تنش را مينگريست. با لكه ها و چروك ها. با ترك ها . با آن شكم آويزان از ريخت افتاده . پستان هايي كه شايد ديگر آن طراوت جواني را نداشتند حرف ميزد : "آينه آينه چه كسي ازهمه زيباتر است؟ "گاهي از خانه بيرون ميرفت و با كيسه خريد تازه اي باز ميگشت .اهل خانه ميانديشيدند كه اين خريد هاي بي حساب و كتاب ناشي از فشار رواني است.
هر زني در مقابل خيانت مردش كاري ميكند . يكي ميگذارد و ميرود .ديگري با حسادتي غير معمول با رقيب فرضي آن قدر ميجنگد تا مردش را پس بگيرد . گاهي هم ميپذيرد كه زندگي همين است و خود را خلاص ميكند .
زن خانه ما هم بعد از مدتي كاسه صبرش لبريز شد و گذاشت و رفت !
و بر نگشت مگر آن روز كه آخرين نامه به در خانه آمد و عاشق همان طور كه ناگهاني آمده بود ناگهاني هم غيب شد!
همه چيز به روال گذشته بر پا شد .بچه ها باز خنديدند و زن باز نجوا كردن را از سر گرفت . مرد هم با احساسي مملو از تمناي بخشش از خانواده و حس شرمساري اجازه زندگي يافت و ديگر به هيچ كس شك نداشت جز به خودش . نامه ها را همه با هم سوزاندند .
صبح روز بعد از آشتي كنان . زن از خواب برخاست . وقتي همه به دنبال كار خود رفتند . به سراغ كمد رفت. قفل كشوي شخصي خود را باز كرد . دست برد از كنار جواهراتش شيشه عطر و دسته نامه هايي آشنا به خط خودش را كه با روبان قرمز بسته شده بود برداشت و آخرين نامه را دوباره سر فرصت خواند . خودكار را برداشت خطي را كه در پاكنويس نامه آخر اضافه كرده بود در چركنويس آن نيز اضافه كرد با اين مضمون كه : "عزيز دلم عشق به تو تا ابد در دل من ميماند .حال كه ما نميتوانيم به هم برسيم ميخواهم با يادت زندگي كنم و با ياد تو بميرم . اين آخرين نامه من به توست " . و سپس آنرا به نامه ها افزود . لباس پوشيد .به پستخانه رفت و آنها را در يك صندوق امانات گذاشت . به تلفن عمومي رفت و با شماره اي تماس گرفت. در خياباني قرار گذاشت .
در آن خيابان سوار اتومبيل مدل بالاي معشوقش شد. و پيش از بازگشتن بچه ها با پالتويي نو به خانه بازگشت .
شب كه مرد خانه به خانه بازگشت .عاشقانه او را در بر گرفت و احساس كرد كه بي او ميميرد . و بازمثل گذشته نجوا كرد:عاشقتم!
او واقعا عاشق بود !عاشق هر دويشان!
من و كلي:
به اینها که نگاه میکنم انگار از ورای آن شش ضلعی های قدیمی شیشه ای مینگرم . شما چگونه میبینید ؟

