تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

    من شک میکنم پس هستم !

آدم  به دو دلیل  به خودش شک میکند . ممکن است به این دلیل باشد که در آينه ديگران آن طور نيست كه مي پندارد  يا ان كه ميپندارد مبادا آن گونه است كه در آينه ديگران مينمايد!!!

آدم به دو دليل دوست ميدارد . دوست ميدارد كه دوستش بدارند و يا نيازمند آن است كه كسي را دوست بدارد .

آدم به دو دليل احساس ياس ميكند .... نه تنها به يك دليل است! ...آينه شكسته است  و دوست داشتن گم شده است !

ميان تكه پاره هاي اينه اي كه از آن رو برگردانده ام نشسته ام .. ميان خرده ريزه هاي محبتي كه در بي هدفي خود تكرار مكررات شد!

به خود شك كرده ام من يا به ديگران نميدانم .اما ميدانم ديگر نميخواهم در آينه ديگران بنگرم . در آينه ديگران تنها توهمي از خود مي يابم . توهم آن يك كه هيچ شبيه من نيست .

در آينه ديگران چه يافته ام تا حال.؟ انباني از مرغ عشق هاي مرده؟ كلماتي كه از فرط بي محتوايي به حال مرگ افتاده اند ؟ يا نقابي رنگ و روغن ماليده شده كه بيشتر به درد بالماسكه ميخورد؟

در عشق ديگران چه يافته ام تا حال؟ جملات رنگ و رو رفته ي كهنه ي هزار ساله؟ يا تب داغ جماعي مدرن ؟

در خود چه يافته ام تا حال..؟ هيچ .. و هيچ و.. پوچ ...

 شايد در خود تنها يك چيز يافته ام كه حقيقت دارد .. حسرت شناختن خود!

-------------------------------------------------------------------------------------------

براي همه آنان كه مينويسند و ميخوانند: بارها و بارها نوشتم كه اين نظر خواهي پايين را نبنديد . اما حقيقتي است كه نميتوان از آن گذشت . ما تا آن جايي آزاديم كه آزادي ديگران را حفظ كنيم .

.به قولي:

عشق و آزادي هز دو را ميخواهم

جانم را فدا ميكنم در راه عشقم و عشقم را در راه آزادي

عشق من نوشتن است . اين بار برخلاف آنچه نقل قول كرده ام  هم عشقم را ميخواهم و هم آزاديم را

 پس به ناچار چنين كردنم كه ميبينيد !!!

پاينده باشيد و ببخشاييد

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:20  توسط آنا  | 

الف )چند وقت پیش پیغامی با این مضمون داشتم :

سلام. خیانت به نظرم همیشه کثیفه. شما نظرتون چیه؟(متاهل)

من نظری نداشتم فقط جرقه ای در مغزم زد که حاصلش آنچه در زیر نوشته شده است! کامل نیست میدانم. اما نشد که گسترده ترش کنم حداقل در اینجا نشد! قضاوتش بماند با شما !

Klee, Paul (1879-1940) , Swiss painter

 

هویت

 

چند وقتي ميشد كه باران نامه هاي عاشقانه بر آن خانه مي باريد .نامه هاي بدون اسم عطرآگين براي مردي كه قرار بود فقط مرد آن خانه باشد . نامه هايي هفتگي بودند كه كم كمك هر روزه شدند و مرد خانه را دچار سرگيجه كردند . نامه ها او را وادار ميكردند كه درگذشته اش سقوط كند . و ميان خروارها خاطره ي سياه و سپيد به جستجوي ان عاشق گمنام باشد .نام هاي گمشده ي بسياري از گوشه و كنار حافظه اش رنگ ميگرفتند از همكلاسي هاي سابقش گرفته تاخويشاوندان  دور و نزديك  . اما هيچ كدامشان به عاشق سمجي نميبرد كه داشت در ميان كلمات ازفرط دوري و دلتنگي جان مي داد .  هر كس به نوعي برداشت شخصي خود را به او منتقل ميكرد . يكي ميشد مانند آن رفيق شفيق قديمي اش كه با همان لحن طنز آلود هميشگي ميگفت : آخر يابو بگذار يك نفرهم انقدر هالو باشد كه از عشق تو كارمند  يك لا قبا بميرد . تو را سننه؟!!

و ديگري همكاري جدي و منظم بود كه مدام با او در باره قانون و حمايت از حقوق انسان ها  در حريم شخصي بحث ميكرد  . بسياري هم فقط از دور او را نگاه ميكردند . مرد ميتوانست ذهن آنها را بخواند كه او را با اسامي مختلف زن باز.. نامرد.. خائن بالفطره و ... مينامند .و او اصلا نميدانست آنها از كجا قضيه را فهميده اند !

در خانه هم كه مايه تفريح و شادماني بچه ها بود . حيرت انگيز بود اما بر سر اين كه چه كسي اول نامه را بخواند سر و دست ميشكستند . نه رگ گردن پسرش از فرط غيرت پاره شد و نه احساس لطيف دخترش جريحه دار!!!

از همه عجيب تر اثر اين نامه ها بر روي خانم خانه بود !! شب ها كه مرد از سر كار به خانه برميگشت و بر روي مبل مي افتاد . خانمش با ليوان چايي در دست آرام كنارش مينشست وبا  نجوا كنان گويي هيچ كس در آن خانه از محتواي نامه ها خبر ندارد دلسوزانه  ميگفت : باز هم نامه آمده!

و مرد ناگهان در خود ويران ميشد . در مقابل همسرش احساس شرم ميكرد . عرق سرد به سر تا پايش مينشست .و به زور قلپي از چاي را فرو ميداد! و باز شب هنگام  كه كنار زنش دراز ميكشيد غرق در زير و رو كردن اسم آدم هاي اشنا و نا آشنا بود .بي آن كه بداند ذره ذره زير فشار بدبيني خرد ميشد .اما قرار بر اين نبود كه تا ابد نامه ها  اين گونه بمانند .

نامه ها روز به روز بيشتر شكل واقعي به خود ميگرفتند .از قالب كلمات رمانتيك در آمدند و جزئيات بيشتري در آن ها نمايان شد . گاهي نويسنده  كل نامه را به توصيف لباس پوشيدن و  راه رفتن آقا منشانه و تكيه كلام هاي خردمندانه مرد ميپرداخت .نام همكار ها و دوستان نزديك را ذكر ميكرد .به طور آشكار حسادت خود را به خانواده مرد عيان ميساخت .و حتي تا آن جا پيش رفت كه به جزئيات عشق بازي و حركات  و سكنات مرد اشاره كرد .  از آن پس  ديگر نه كسي به نامه ها  خنديد و نه در مورد آنها نجوا كرد . بچه ها در خود فرو رفتند و بي اعتنا شدند . خانم خانه خشم خود را آن قدر فرو داد كه به ناگاه قلبش تركيد . و از آن روز شد كه مرد خانه رسما گناه كار شناخته شد.

وقتي دل زن ها از فرط غم و غصه بتركد از در و همسايه گرفته تا خويشان دور و نزديك  به  همه و همه آن دل چروكيده ي سوخته را نشان ميدهند . حتي اگر بتواند سر هر كوچه و خيابان .در صف اتوبوس و شير آن را به نمايش ميگذارند  .

 اما  زن خانه ما بيشتر روزهايش را جلوي آينه سپري ميكرد . گاه تمام لباس هايش را ميكند و جا به جا تنش را مينگريست. با لكه ها و چروك ها. با ترك ها . با آن شكم آويزان از ريخت افتاده . پستان هايي  كه شايد ديگر آن طراوت جواني را نداشتند حرف ميزد : "آينه آينه چه كسي ازهمه زيباتر است؟ "گاهي از خانه بيرون ميرفت و با كيسه خريد تازه اي باز ميگشت .اهل خانه ميانديشيدند كه اين خريد هاي بي حساب و كتاب ناشي از فشار رواني است.

هر زني در مقابل خيانت مردش كاري ميكند . يكي ميگذارد و ميرود .ديگري با حسادتي غير معمول با رقيب فرضي آن قدر ميجنگد تا مردش را پس بگيرد . گاهي هم ميپذيرد كه زندگي همين است  و خود را خلاص ميكند .

زن خانه ما هم بعد از مدتي كاسه صبرش لبريز شد و گذاشت و رفت !

و بر نگشت مگر آن روز كه آخرين نامه به در خانه آمد و عاشق همان طور كه ناگهاني آمده بود ناگهاني هم غيب شد!

همه چيز به روال گذشته بر پا شد .بچه ها باز خنديدند و زن باز نجوا كردن را از سر گرفت . مرد هم با احساسي مملو از تمناي بخشش از خانواده و حس شرمساري اجازه زندگي يافت و ديگر به هيچ كس شك نداشت جز به خودش  . نامه ها را همه با هم سوزاندند .

صبح روز بعد از آشتي كنان . زن از خواب برخاست . وقتي همه به دنبال كار خود رفتند . به سراغ كمد رفت. قفل كشوي شخصي خود را باز كرد . دست برد از كنار جواهراتش شيشه عطر و  دسته نامه هايي آشنا به خط خودش را كه با روبان قرمز بسته شده بود برداشت و آخرين نامه را دوباره سر فرصت  خواند . خودكار را برداشت خطي را كه در پاكنويس نامه  آخر اضافه كرده بود در چركنويس آن  نيز اضافه كرد با اين مضمون كه : "عزيز دلم عشق به تو تا ابد در دل من ميماند .حال كه ما نميتوانيم به هم برسيم ميخواهم با يادت زندگي كنم و با ياد تو بميرم . اين آخرين نامه من به توست " . و سپس آنرا به نامه ها افزود . لباس پوشيد .به پستخانه رفت و آنها را در يك صندوق امانات گذاشت . به تلفن عمومي رفت و با شماره اي تماس گرفت. در خياباني قرار گذاشت .

در آن خيابان سوار اتومبيل مدل بالاي معشوقش شد. و پيش از بازگشتن بچه ها با پالتويي نو به خانه بازگشت .

شب كه مرد خانه به خانه بازگشت .عاشقانه او را در بر گرفت و احساس كرد كه بي او ميميرد . و بازمثل گذشته نجوا كرد:عاشقتم!

 

او واقعا عاشق بود !عاشق هر دويشان!

        

 

 

  من و كلي:

 

به اینها که نگاه میکنم انگار از ورای آن شش ضلعی های قدیمی شیشه ای مینگرم . شما چگونه میبینید ؟

Klee, Paul (1879-1940) , Swiss painter

Klee, Paul (1879-1940) , Swiss painter

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:4  توسط آنا  | 
 

ز من نگارم ، حبيبم، خبر ندارد

به  حال زارم، طبيبم، نظر ندارد

خبر ندارم من، از دل خود

دل من از من، حبيبم خبر ندارد

كجا رود دل حبيب من آي كه دلبرش نيست

كجا پرد مرغ، حبيبم، كه پر ندارد

امان از اين عشق، حبيب من آي، فغان از اين عشق

كه غير خون جگر ندارد

همه سياهي، حبيبم ،همه تباهي

مگر شب من، حبيبم، سحر ندارد

 (1)

بهار مضطر ، منال ديگر

كه آه و زاري اثر ندارد

جز انتظار و جز استقامت

وطن علاج دگر ندارد

ز هر دو سر بر سرش بكوبند

كسي كه تيغ ،دو سر ندارد

(2)

مرا نگاري اسير خود كرد

كه بر اسيران نظر ندارد

به خاك راهش فتادم اما

به خاك راهي گذر ندارد

 

اگر آپارتمان نشين باشيد حول و حوش ساعت 8 حتي اگر خودتان تمايلي به روشن كردن تلويزيون نداشته باشيد آهنگ تصنيفي آشنا از لاي درز پنجره ها به درون خانه مي خزد  . اين رسانه  كاملا مردمي! كه گوشه اغلب خانه ها خاك ميخورد و شايد خودش هم از اين همه نا كارآمدي شرم زده تر از صاحبان باشد، هر شب مهمان تصنيفي است كه اگر نخواهم آن قدر غرض ورزباشم كه  بگويم  سواستفاده گرانه مثله اش كرده اند ،ميگويم از سر ناچاري مثله شده است . ز من نگارم تصنيفي است كه در اواخر عهد قاجار سروده شد و بارها و بارها اجرا شده است . از قمرالملوك گرفته تا شهيدي و شجريان  و حتي افتخاري از كنار آن نتوانستند بگذرند و كلمات آن را به زبان نچشند .به گمانم  آهنگ آن در سال 1303 توسط درويش خان در دستگاه ماهور  آفريده شد ! شعراز بهار است .و براي اولين بار توسط طاهر زاده خوانده شد .

ميتوانيد اجراهاي مختلف آن را در :

1) يادي از درويش خان محمد رضا لطفي و ..

2) سرمستان افتخاري

3)اجراهاي مختلف شجريان  و شهيدي با تنظيم پايور

بيابيد.

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 13:0  توسط آنا  | 
 

به قول سنجد :

برميگردم!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:10  توسط آنا 
 

چه كسي ميتواند فراموش كند فيليپ نويرت بازيگر نقش آلفردو  در سينما پاراديزو با آن چهره ي مهربان عميق  را  و  يا بازي به ياد ماندني اش و هنر زنده كردن پابلو نروودا شاعر شيليايي بر روي پرده سينما   را ؟!!

او پنجشنبه در سن ۷۶ سالگي از بيماري سرطان درگذشت و بازي زيبايش در ۱۲۵ فيلم به ياد ماندني را براي همه به جا گذاشت.

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:8  توسط آنا 
 

دانشگاه کجاست؟

این واژه برای دانشجویان سال های اخیر معنای خود را نه تنها گم کرده است که بازتاب آن در ذهن جز  شرایطی خفه و پر از تنش نمی باشد . دانشگاه  امروز جایی است که با شنیدن نام آن دلمان بلرزد و با دیدن سر در آن تمام امید ها و آرزوها و هدف هایمان . دانشگاه امروز جایی است که از استادان دلسوز و محقق در آن خبری نیست . دانشگاه های دولتی چون مشتی بر فراز سر دانشجویان خود را آماده کوبیدن کرده اند و دانشگاه های خصوصی و آزاد سرگرم ساخت و ساز و بساز و بفروش اند . و اگر بخواهی معنی دانشگاه را جایی بجویی شاید در دل برخی از دانشجویان دلسوخته که چشمان پر حسرتشان بر روی برد  دانشگاه  ها  به دنبال اجتماعی نو ..کارهای گروهی نو .. انجمنی نو... خشک میشود  بیابی . در مشت های گره شده از فرط خشم آنان که پشت درهای دانشگاه همچنان میجنگند تا ستاره نسل کشی را از روی شانه هایشان بکنند .آن ها که در برابر خفت جداسازی جنسیتی سر در گریبان کرده اند و روی اعتراض به این همه بی شرمی را هم ندارند .آنها که به عزیزترین استادانشان بدرود گفته اند   

  آن خبر حمله در دانشگاه  یو سی ال ای  آمریکا به دانشجوی ایرانی  که چنان بازتابی پیدا کرد و از آن هرگونه برداشت سیاسی و نژادی و ... در جهت منافع هسته ای و هزار چرند دیگری شد را به هزار قلم مینویسیم . اما مگر خود چه داریم . اخبار امروز بیانگر این است که اگر در کشوری دیگرحرکتی بسیار مردود  بر روی  دانشجویی بنا بر تخلفی کوچک (هرچند اگر بخواهیم واقع بین باشیم آن نیز بازتاب عملکرد های ایران بوده است نه آن دانشجوی بخت برگشته !) انجام شود . باز جای شکرش باقیست که همه فریاد میکنند و همیشه دادگاهی هست که به آن بپردازد .  اما در همین خاک خودمان بدتر از آن به سرمان می آید بی آن که جایی باشد تا حق خود را بگیریم  و دست آخر هم به ما میگویند (حوادثي نظير قتل يك دانشجو در سبزوار در جمع سه ميليون نفري دانشجويان كشور اجتناب ناپذير است و اين حادثه همانند بسياري حوادث مشابه است)!!!!!!!!!!!آیا قتل یک دانشجوی بی گناه طبیعی است؟

ما باز هم کوتاه خواهیم آمد  . همان طور که بر سر خیلی چیزها کوتاه آمده ایم از قتل محمدی گرفته تا   امثال باطبی و انصاری که  در زندان ها میپوسند .

 پیوست:

همشهری آنلاین

 
بازتاب حمله پليس‌آمريكا به دانشجوي ايراني
 
خارجی - گروه حوادث:
ضرب و شتم دانشجوي ايراني‌تبار از سوي پليس كاليفرنيا و انتشار تصاوير آن بر روي اينترنت، واكنش شديد دانشجويان آمريكايي و گروههاي حقوق بشر را برانگيخته است.

ساعت يازده و نيم سه‌شنبه‌شب (چهاردهم نوامبر) دو مأمور انتظامات دانشگاه معروف (يو سي ال اي)‌ كاليفرنيا به مصطفي طباطبايي نژاد دانشجوي ايراني تبار 23 ساله كه در کتابخانه دانشگاه در پشت رايانه نشسته بود، نزديك شده و از وي خواستند کارت شناسايي‌اش را نشان دهد، اما او چون در حال درس خواندن بود، حاضر به نشان دادن کارت نشد و اين سرآغاز يك رسوايي بزرگ براي پليس كاليفرنيا بود.

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:39  توسط آنا 
 

تشنج و درگيری در دانشگاه پلی تکنيک (خبر فوری)

مقارن با ساعت 13 ظهر امروز با حمله انتظامات دانشگاه به تحصن دانشجويان ممنوع الورود شده (اعضای انجمن اسلامی دانشجويان و مديران مسئول نسریات دانشجویی) توسط رياست دانشگاه، دانشگاه متشنج شده و انتظامات دذانشگاه اقدام به ضرب و شتم دانشجويان نمودند. هم اکنون نيز که انتظامات از ورود دانشجويان به دانشگاه جلوگيری می کند، درگيری ها ادامه دارد. حضور نيروهای آموزش ديده انتظامات و حراست کاملا سازمان دهی شده می باشد.
در پی آن هستيم تا هرچه سريع تر گزارشی تصويری از حوادث اخير ارائه گردد.

اظهارت معاون وزير علوم در خصوص قتل يك دانشجو: برخي مي خواهند از كاه، كوه بسازند

معاون وزير علوم گفت: حوادثي نظير قتل يك دانشجو در سبزوار در جمع سه ميليون نفري دانشجويان كشور اجتناب ناپذير است و اين حادثه همانند بسياري حوادث مشابه است كه هر روز در همه اقشار جامعه رخ مي‌دهد. اما برخي مي خواهند از كاهي، كوهي بسازند و از هيچ(!)، همه چيز درست كنند.

پیوست:جرات

اعتراض انجمن اسلامى دانشگاه اميركبير به قتل توحيد غفارزاده

تازه‌ترين اعتراض به قتل دانشجوی دانشگاه سبزوار، بيانيه شديداللحن «انجمن اسلامى دانشجويان دانشگاه صنعتى اميركبير» است كه خواستار خروج بسيج از دانشگاه‌هاى ايران شده است. در رابطه با اين بيانيه و موقعيت كنونى دانشگاه‌ها در شرايط كنونى، على عزيزى نايب رييس «انجمن اسلامى دانشگاه اميركبير» به پرسش‌هاى ما پاسخ داده است. 

 

بسيج بايد از دانشگاه برود

بیانیه انجمن اسلامی دانشجویان پلی تکنیک درباره قتل دانشچوی دانشگاه سبزوار توسط عوامل بسیج  

http://www.autnews.com/ (سایت مستقیم انجمن اسلامی دانشگاه امیر کبیر)

 |+| نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 20:12  توسط آنا 
 

 

ساعت ۴صبح است. هنوز چند دانگی مانده تا صبح !حتی خروس ها هم در خوابند . اما تهران دیگر خواب نیست . باور نمیکنی؟ به خیابان بیا .

 ساعت ۵ صبح میدان آزادی:

شش هایت میان آن همه دود در جستجوی ذره ای هوا به سختی بالا و پایین میروند . از گوشه و کنار نعره میزنند و مسافران هر روزه جاده ها در میان اتوبوس ها می لولند . از همه نوع اینجا می یابی . از ولوو های تر و تمیز رانده شده از ترمینالها گرفته  تا آن مدل های از رده خارج سال های ۴۰ و۳۰ .

-قزوین رشت بیا بالا

- آقا قزوین -ابهر- زنجان ؟؟

- ت..ا کستان

راننده های سواری هم هستند . گوشه گوشه میدان آنها را خواهی یافت .

وتا ساعت ۶ همه رفته اند .

سرمای نامرد صبحگاهی جاده ها شیشه اتوبوس ها  را می لیسد و تو در گرمای خفه ای ناگهان چشمانت روی هم میروند . کمی که هوا روشن شود اگر چشم بگشایی فکر میکنی رویاهایت همه سفیدند . اتوبوس میان مه می لغزد . و راننده جادوگری است  که در سورتمه اش میان جهنمی سپید میراند ! اشتباه نکن این برف نیست مه است!!

دوباره چشمانت را میبندی و سعی میکنی نیندیشی به تمامی آن مردگانی که دیده ای از زیر لش آهن پاره ها بیرون کشیده شده اند . به تمام آن مردگانی که میشناختی گاه و نمیشناختی. هم دانشگاهیت...همکارت.. هم شهریت

از میان این مه سپید تا بهشت شاید راهی نباشد!!! پس بخواب!!!و راننده میداند تمام آن چشمانی که در پشت سر او بسته شده اند به او امید بسته اند !!

پر بیراه نمی گویند که  که رکورد دار تصادفات جاده ای ماییم . ما که امیدمان به راننده اتوبوسی است که در میان مه میراند !!

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 20:44  توسط آنا