تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

تکه ای از نوشته : ميدانم خيلي ها اصلا حوصله خواندن اين همه  را ندارند و جمله ها را هم تا الان يكي در ميان خوانده اند . اما همين قدركه دستشان آمده باشد كه موضوع چيست براي من كفايت ميكند .

*******************************************************************

 

 

گاهي وقت ها كه خيلي تنها ميشوم . پناه ميبرم به مخدر .

اولين پك را كه بزني نشئگي تمام  هرزي هاي زندگي ات را پس ميزند .اما  اگر فرصت بدهي و ابرو در هم نكشي به تو تابت ميكنم كه از روز ازل همه و همه آدم ها دست آخر به اين نتيجه رسيدند كه براي ادامه زندگي به ناچار گاه بايد به نشئگي پناه برند .

سليقه آدم ها در انتخاب مخدر متنوع است. و بستگي به روحيه آدم ها دارد .

من از آن دسته آدم ها نيستم كه در كافه ها  يك فنجان قهوه يا اسپرسو و يك سيگار روشن در حاشيه آن را ضميمه صحنه اي از قيافه متجددانه و حركت دستان خود حين بحث كردن ميكنند . هر چند معمولا از مشاهده اين تصاوير لذتي ناب نصيبم ميشود . من بوي قهوه و سيگار را دوست دارم و همين طور بوي خوش و نشئه كننده تك گو بودن را . اصلا براي همين است كه مينويسم  و فكر ميكنم كه از حرف زدن راحت تر است !‌چون هيچ كس نيست كه عيش تك گويي  آدم را بر هم بزند و بگويد ببخشيد من  با اين جاي حرف شما موافق نيستم  و يا مودبانه خميازه بكشد .اما چون آدم خجالتي هستم اغلب اوقات سيگار را در تنهايي ميكشم و قهوه را هم نيمه شب ها  هنگام كار با رفيق رايانه ام ميخورم . از خوردن كافه گلاسه در كافه ها كه هيچ جلوه روشنفكرمابانه اي ندارد بسيار لذت ميبرم. اما از اصل قضيه دور نيفتيم اعتياد من به قهوه و يا سيگار نيست . اينها تفنني هستند . اعتياد من مانند اعتياد آدم هايي از نوع پدرم هم نيست . او به الكل معتاد است . اصلا جد اندر جد  مردان اين خانواده  به الكل  معتاد بودند . به يادم هست كه شبي پدربزرگم به قدري نوشيد كه دو تا از رگ هاي مغزش پاره شد!‌ و حتي اين اتفاق او را از نوشيدن دوباره باز نداشت. اين ژن خانوادگي در من اثرنكرد  و تا امروز تنها ويژگي كه از تمام اين ارثيه پدري به من رسيده است لذت بردن از بوهاي تند و تيز الكلي يا نفتي است . اين طور است كه دماغم را در همه شيشه ها فرو ميكنم از الكل پزشكي گرفته تا استون و اتر. بوي پمپ بنزين ها هم مرا به سوي خود ميكشد. اعتياد من مانند اعتياد مادرم هم نيست. او استعداد فراواني در اعتياد به افسردگي از خود نشان ميدهد .او صبح زود بيدار ميشود . به روشويي ميرود و دوباره به رختخواب باز ميگردد و تا ظهر در رختخواب ميماند . تمام طول روز را در لباس خواب آبي بيحال خود ميگذراند. هميشه استخوان هايش درد ميكند و اعصاب ضعيفي دارد . خيلي زود از جا در ميرود و اشك هايش سرازير ميشوند . و به نظرش من و  پدر و خواهر و برادرم آدم هاي بي لياقت و قدر ناشناسي هستيم و او هم در اين مملكت ضد زن حرام شده است . هميشه ميگويد كه يك فمينيست است و فقط در هنگام جنگيدن  با مردان است كه  افسردگي خود را فراموش ميكند . خواهر كوچكم اعتياد عجيبي به آرايش كردن و لباس خريدن دارد . هميشه ميگويد كه بدون آرايش حتي رويش نميشود در آينه به خودش نگاه كند .  برادر بزرگم  به صحبت كردن از دوستانش ،خاطرات سربازي اش و رويداد هايي كه در محل كارش رخ ميدهد معتاد است . و مدام تكرار ميكند كه رئيسش خيلي هواي او را دارد .ميدانم كه گاهي با رفقايش به بهانه تفريح براي حشيش كشيدن و دختر بازي  به باغ هاي كرج يا ويلاي شمال ميروند . اما قول داده ام كه به مادرم نگويم.

عموي من به ديدن آن برنامه ماهواره كه مدام آقايي كه در تلويزيون نشسته هوار مي كشد و به همه فحش ميدهد معتاد است و هميشه تكيه كلامش اين است كه: مگر آخر اين شاه مادر مرده  چش بود؟ دايي ام به ترياك معتاد است و ميگويد به خاطر ديسك كمرش ترياك ميشكد . اين را درجواب گريه هاي مادرم ميگويد.دوستم گلناز هم به راه رفتن هنگام درس خواندن معتاد است . و من هر وقت براي درس خواندن پيش او ميروم سرگيجه ميگيرم . آخر مگر ميشود براي حل كردن معادلات هم راه رفت؟‌ اما ميدانيد اعتياد من به اعتياد هيچ كدام از اينها نمي ماند . نه به خواهر و برادرم . نه به عمو و دايي ام و نه به گلناز. حتي من مانند آن دختر كه در مترو نشسته بود و تند تند از روي كتابي دعا ميخواند  به جويدن ناخن هايم معتاد نيستم . من شبيه رضا ، دوست پسرم هم نيستم . او كتاب هاي فلسفي و سياسي ميخواند اوايل فكر ميكردم به خواندن معتاد است اما بعد ها فهميدم  به حرف زدن معتاد است . و مدام ميان حرف هايش از من مي پرسد :‌ميفهمي كه؟ هرچند از نگراني نيست كه مي پرسد . چون من هنوز جواب نداده ام كه ادامه حرف هايش را از سر ميگيرد .

از همه گفتم اما هنوز از آن چه خودم را در توهمات نشئگي فرو ميبرد سخني نگفته ام . ميدانم خيلي ها اصلا حوصله خواندن اين همه  را ندارند و جمله ها را هم تا الان يكي در ميان خوانده اند . اما همين قدركه دستشان آمده باشد كه موضوع چيست براي پاسخ من كفايت ميكند .

من ميتوانم ساعت ها خودم را در خيالات شاعرانه و عاشقانه غوطه ور كنم . نشئه شوم . اگر مدت زيادي از خيال بافي نكردنم بگذرد چنان خمار ميشوم و وچنان بدن دردي به سراغم مي آيد كه نگو و نپرس . من دوست دارم شب ها  رو به روي پنجره بنشينم و به عشقبازي مردان و زناني فكر كنم كه در خانه هايي دور در اتاق هايشان زير نور ملا يم آبي و قرمز آبا ژورها عشق بازي ميكنند . زنان و مردان خيال من همه يك شكلند . مرداني با صورت هايي دراز و خالي بر گونه چپ مثل رابرت دنيرو و زناني با پستان هايي پر و دهاني گشاد مثل جوليا رابرتز!و هر سال هم يك بچه ماماني درست ميكنند! و در خيالم به آن بچه ها فكر ميكنم كه بزرگ ميشوند و عشق ميورزند .

من دوست دارم روزها كه به خيابان ميروم براي هر يك از آن آدم ها كه در خيابان راه ميروند قصه اي بسازم . به حالت چهره شان كه بنگرم  همه چيز دستگيرم ميشود . اين كه او عاشق است يا ترك شده . خيانت ديده است يا خائن. خيالبافي هاي من همه داستان هاي عشقي هستند . هرچه هم زير و رويشان كني بيش از اين نخواهي يافت . اين طوري قشنگ ترند . مثل فيلم هاي هاليوودي. مادرم به خيالبافي هاي من ميگويد هپروت و پدرم هم مدام ميغرد كه بهتر است كمي واقع بين باشم تا زندگي ام مثل مادرم نشود . خواهرم بي تفاوت است و برادرم پوزخند ميزند . اما من فكر ميكنم اعتياد همه آنها بيشتر به هپروت ميماند تا مال من . حداقل مال من ساخته و پرداخته خودم است نه ديگران . تازه به كسي هم آسيب نميرساند.

من به شعر خواندن هم معتادم . گيرم شعر خواندن هم يك جور خيالبافي است .اما همه اينها را گفتم تا از او بگويم . از او كه خيلي شبيه من بود. وقتي او را كشف كردم دوازده سال را خوش داشتم .او برايم ميخواند ..

                                   قومي متفكرند اندر ره دين

                                   قومي به گمان فتاده در راه يقين

                                   مي ترسم از آنكه بانگ آيد روزي

                                   كاي بي خبران راه نه آنست و نه اين!

اين جور شد كه  از آن پس هر وقت  تنها ميشوم او مي آيد تا با هم خيالبافي كنيم و بخنديم . با آن دستار و عباي عربي رو به رويم مينشيند  . نگاه رند و شوخش را به من مي دوزد  . جامي كه در دست دارد بلند ميكند و با ضرب شش و هشت ميخواند:

                                 اين گونه كه من كار جهان ميبينم

                                 عالم همه رايگان ميبينم

                                 سبحان الله به هرچه در مي نگرم

                                 ناكامي خويشتن در ان ميبينم .

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 18:39  توسط آنا  | 
 

بغل گوشم غرید  :

-نگاهش کن دختره ی ..نده را. با آن دك و پز رنگ و روغن مالي اش.

من نگاهش کردم . ..نده نبود . نمیخواست چیزی را بفروشد . التماس چشم هایش  و زنگ ناتوان صدايش  بيشتر نشان از غربت داشت تا اين كه به فروشنده چيره دست جنس خوب بماند . فروشنده ها اين همه ساده دل و ساده اندیش نيستند .گيرم همیشه خريدار احمق مي طلبند ! اما او چشمش به دنبال خريدار هوشمند بود و چون خريدارش بهره ي هوشي اش به اندازه خودش بود .شد ..نده!!!

(مثه وقت هایی که هوش خریدار و فروشنده در سطح همه . و خریدار دست آخر واسه سر گرفتن معامله تو سر جنس میزند.هرچند جنس نه به آن خوبیه که فروشنده میگه و نه به آن بدی که خریدار میبیند!)

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 21:57  توسط آنا  | 
 

دستش را برد بالا تا جواب مشت مهسا را بدهد كه محكم به پهلويش كوفته بود . نفسش از شدت درد راه گم كرده بود  اما به خود آمد و ....

-دختره ی بی تربیت تا یک چیزی پیش می آید فوری  آدم را میزنه . احمق.

اما یکهو نفهمید چه طور دستش را که برد عقب تر محکم خورد به  يك چیز گرد نرم و پشت سرش هم  صدای آخ بلندی شنیده شد که گفت یا امام زمان بچه ام!!

نه که بچه شیطان و شری باشد تو کلاس و مدرسه، فقط از زورگویی دیگران زود جوش می آورد. به خصوص اگر بهش فحش میدادند یا میخواستند کتکش بزنند

اما این بار همه چیز را ناجوانمردانه به گردن او  انداختند. يكي نبود بگويد آخر بي انصاف ها  دعوا را كه بود كه شروع كرد . او يا مهسا خااا نم ...؟

فرداي آن روز وقتي خانم معلم آمد سر كلاس قبل از آن كه درس را شروع كند حرف هايي زد  راجع به قتل عمد و ديه جنين و بچه هاي بي دقتي كه به خاطر كارهاي وحشيانه به زندان ميروند . هر از گاهي هم نگاه هاي تيزش را به او ميدوخت و مثل عقابي كه شكارش را زير نظر دارد و ميخواهد حالا حالا ها با او بازي كند .  معني نگاه ها و حرف هاي خانم معلم را نمي فهميد . اما سرماي وحشت و تحقير را روي پوست خود احساس ميكرد . دلش ميخواست بزند زير گريه . ميگفتند ممكن است بچه آن خانم معلمي كه مشت او به شكمش اصابت كرده بود بميرد . با خودش فكر ميكرد يعني اگر بميرد  او را ميبرند زندان؟ آخر ان خانم معلم براي چه يكهو پشت سر او سبز شده بود ؟ خدايا پس كجايي؟ خدايا من ميترسم م م ..........

 

..........................................................................................................................................

از صداي جيغ خودش از خواب پريد .

-          من نميخواهم بروم زندان

 تن لرزان و خيس از عرقش كه ناگهان گرماي خواب را از دست داده بود از احساس سرماي زنده شدن دوباره، دانه دانه شد. ذهنش هنوز نتوانسته بود چارديواري اتاق را تميز دهد . انگار همان كودك هشت ساله درونش دوباره بيدار شده بود . همان كودكي كه شبي جيغ كشان در اتاقش  از خواب پريد و فرياد زد - من نميخواهم بروم زندان –

اما  انگار اينجا اتاق آشناي كودكي اش نبود . آن كتابخانه قهو ه اي كه پدرش از  صندوق هاي چوبي انگور ساخته بود و يك ماه تمام برايش ذوق ميكرد و تمام مجسمه هاي ريز و درشتش را در آن چيد ه بود هم گوشه اتاق نبود . حتي تختش هم كنار پنجره نبود . همان پنجره كه از لاي كر كره هايش پر نورترين ستاره آسمان را ميجست و فكر ميكرد مال اوست . خيلي طول كشيد تا فهميد كه آن پر نورترين ،ستاره نبوده است كه چراغ برج آتش نشاني بود كه از دور سو سو ميزد . نور كم رنگ چراغ خواب هم ديوار را آبي نكرده بود. اينجا سرد بود و تاريك و كمي نمور . پنجره اي هم د ركار نبود .

 مغزش با دلهره بيدار ميشد . اين ديوارهاي دود زده ، كف سراميك خيس ، سوسك مرده اي كه ... خودش ديروز له كرده بود . مغزش وحشيانه ميان خواب و بيداري دست و پا ميزد

دريچه در آهني پايين كشيده شد . صداي زنانه اي پرسيد : چه خبرته ؟‌چرا داد ميزني .

حيرت زده با خودش حرف زد . اينجا زندان است؟ من در زندانم؟‌چرا ؟ مگر بچه مرد؟‌

خودش را به سوي دريچه انداخت و فرياد زد . بچه مرد؟

زن فقط گفت :بخواب اين قدر سر و صدا نكن .

دريچه  را بالا كشيد و رو به همكار ديگرش گفت : دختره ديوانه شده . هنوز دو روز هم از بازداشتش نگذشته .

صداي همكارش آمد كه ميگفت : نه بابا همه شان چند روز اول خودشان را ميزنند به ديوانگي . به حرف مي آيد . زده پسر مردم را كشته .

دختر خودش را دوباره روي تخت انداخت و جمله را در ذهنش حلاجي كرد.. پسر مردم را كشته ام؟‌پس بچه مرد. من كشتمش .... بيچاره بچه....

همان طور كه به بچه فكر ميكرد دراز كشيدو چشمانش كم كمك بسته شد !!‌

روز بعد وقتي در دادگاه او را به كشتن پسر جواني كه قصد تجاوز به او را داشته متهم  ميكردند . او گيج و منگ تنها به بچه فكر ميكرد .. به بچه اي كه مرده به دنيا آمد .

و نشنید که یکی از میان جمعیت داد میزند . اعدامش کنید

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

اول سلام ..دوم این نوشته تقدیم به دخترانی مانند نازنین است . اعدام به خودی خود نادرست ترین راه مجازات محسوب می شود . حال اگر مجری قوانین نادرست هم باشد که فبها لمراد !!

سوم: من دچار مرضی هستم به اسم نوشتن . رو قول ننوشتن من حساب نکنید!

برای دانستن این که  نازنین کیست . این وب ها را یافتم که جزو معدود وب هایی بودند که فیلتر نشده بود :

شبکه وکلای داوطلب

درباره مجازات مرگ

داستان دو نازنین PDF(فقط براي متون انگليسي) چاپ ايميل
۲۰ دي ۱۳۸۵

احتمالا تاکنون نام نازنین فاتحی را در كنارنام نازنین افشین جم شنیده باشید. نازنین فاتحی دختر 18 ساله با اتهام قتل عمد به اعدام محکوم شده و در انتظار اجرای حکم، روزهای واپسین را سپری ميكند  نازنين افشين جم نيز كانادايي ايراني الاصلي است كه در سال 2003به عنوان ملكه زيبائي كانادا انتخاب شده است .نازنين افشين
جم كه ليسانس روابط بين الملل و علوم سياسي از دانشگاه بريتيش كلمبياست در تلاش براي مهيا نمودن شرايطي است كه از اجراي حكم اعدام نازنين فاتحي جلوگيري شود .نازنين فاتحي طبق ادعاي خود در سن 17
سالگي در حالي كه با دوستانش در اطراف كرج مشغول تفريح بوده اند مورد حمله 3 جوان قرار ميگيرند و او براي محافظت از خود و خواهر زاده اش مجبور به قتل يكي از مهاجمين ميشود.بر طبق قوانين انجام جرمي كه در دفاع از
ناموس و نفس صورت گيرد در صورت حصول شرايط  جرم مذكور قابل پيگرد نيست.با اين حال دادگاه ادعاهاي نازنين فاتحي را نپذيرفت و بدون اعلام انگيزه احتمالي قتل را عمد تشخيص داده و نازنين را به اعدام محكوم نمود.

از زمان دستگيري نازنين تا كنون گروه هاي مدافع حقوق بشر بسياري در تلاش براي رهائي اين دختر جوان هستند. تلاشهايي كه تا اين زمان نتيجه اي در پي نداشته است .مشكلي كه براي نازنين رخ داده نشات گرفته از شرارتي مردانه است و جالب آنكه بار ديگر نگاهي مرد سالارانه كه زنان را منشا شر مي پندارد در صدد مجازات نازنين برآمده است .گر چه تا حدود زيادي اين نگاه در جامعه در حال تغيير است اما هنوز بخشهايي از جامعه اينگونه مي انديشند و بسيار از قوانين موجود كه تحت تاثير اين نگرش وضع شده اند براي زنان ايراني مشكلات زيادي را فراهم
آورده است. بدون تلاش براي تغيير اين قوانين ماجراهاي مربوط به نقض حقوق زنان تكرار پذيرند.

 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1385ساعت 23:19  توسط آنا  | 
 

 

 

تيتراژ پايان فيلم از جلوي چشمان شوكا مي گذشت اما او هيچ چيز نميديد . يك بشقاب پوست تخمه  جلويش بود  كه چند ادامس جويده شده هم  به گوشه اش چسبيده بودند . اولين كلمه اي كه در نا خود آگاهش جوشيد يك دانه از آن  فحش هاي غليظ  بود كه نثار خواهر و مادر كارگردان و فيلمنامه نويس شد. دلش ميخواست لگدي زير بشقاب پوست تخمه بزند تا شايد بتواند از اين  فشار خودش راخلاص كند . بلند شد تا بند و بساط سينماي خانگي اش را جمع كند  . اين قدر عصباني بود كه وقتي انگشت شصت پايش محكم به لبه تخت خورد دادش در نيامد . فقط نفس عميقي كشيد و درد و خشم را با هم  فرو داد . خانه تاريك بود و همه در خواب بودند . وقتي روي توالت  نشست  توجه اش به انگشت پايش جلب شد كه خوني بود .. كمي وارسي اش كرد و لنديد .. به تخ....

برخلاف اغلب شب ها مسواك زدن را جا نينداخت  كه هيچ چنان برس مسواك را روي لثه هايش كشيد كه به خون افتاد . آمد و با بغض خودش را انداخت روي تخت . صحنه ها در هم و برهم در ذهنش مي آمدند و ميرفتند .آن شهر كوچكي كه با دقت خط كشي شده بود با آن نماي تئاتري اش به زور خودش را از مغز شوكا بيرون ميكشيد تا در سايه هاي  اتاق نيمه تاريك نقش بيندازد . دور و برش را همه هنرپيشه هاي فيلم گرفته بودند. پتو را كشيد به سرش و سعي كرد به چيز هاي ديگري فكر كند . اما ميدانست بي فايده است . كم كم خواب  و دل درد  با هم بر تنش نشستند . انگار تخمه ها را هم مثل فيلم هضم نكرده بود . بالاخره وقتي توانست بخوابد  كه تازه زق زق انگشت پايش شروع شده بود .....

چشم كه باز كرد . سر جاي هميشگي اش نيود . انگار كن يك نفر او و تختش را برداشته بود و گذاشته بود وسط اتاق . ديوارهاي اتاق هم دورتر از هميشه به نظرش مي آمدند . صداي غرولند اول صبح اهل خانه مثل هميشه شنيده مي شد كه همان دعواهاي هميشگي شان را تكرار ميكردند . زياد طول نكشيد كه خود را لباس پوشيده  در خيابان يافت كه به سويي در حركت است .انگشت پايش هنوز زق زق ميكرد . مردي از كنارش گذشت و نگاه حريصش تن او را مور مور كرد . بي اراده دست برد و پستان هايش را پوشاند . ناگهان مبهوت به دستانش زل زد كه سينه هاي برهنه اش را پوشانده بودند. اما او به ياد داشت كه تا چند لحظه پيش لباس بر تنش بود ه است.وحشت زده به  جستجوي تاكسي سرتا سر خيابان را نگاه كرد . ميخواست هرچه زودتر قبل از آن كه به جرم برهنه شدن وسط خيابان به زندان بيفتد خود را به خانه برساند . از بخت خوشش اولين ماشين جلوي پايش ترمز كرد . شرمگينانه و نا استوار در حالي كه  به دنبال دست سوم و چهارمي ميگشت تا برهنگي هاي جاهاي ديگرتنش را بپوشاند  خودش را به داخل ماشين انداخت و ملتمسانه مسير خانه اش را گفت . با حيرت متوجه شد كه راننده حتي نگاهي متعجب به او نكرد چه رسد به اين كه سوالي كند يا عكس العمل خاصي نشان دهد . چنان بي تفاوت بود كه گويي عادي ترين و روزمره ترين كار دنيا را انجام ميدهد.رساندن برهنگان خياباني به خانه  !

راننده از توي آينه جلوي ماشين به او نگاه  كرد و با لحني كاملا جدي  پرسيد . ببخشيد شما تنها زندگي ميكنيد؟

شوكا رنگ پريده  با مغزي كه قدرت تجزيه و تحليل هيچ كدام از اين بلاهاي بي ربط و نا بهنگامي كه به سرش آمده بودند را نداشت  ديگر به  بي ربطي اين سوال چندان توجه اي نشان نداد  . فقط گفت نه .

راننده گقت.. پس اين طور ... چه بد شد... به هر حال متاسفم من وظيفه خودم را انجام ميدهم ... مامورم و معذور

شوكا سرش را به پشتي صندلي تكيه داد و در حالي كه زير لبي دري وري جواب ميداد لحظه اي چشمانش را بست  . دلش ميخواست گريه كند . اما  انگار هنوز وقت گريه كردن نبود . راننده ماشين را به كنار خيابان راند و ايستاد . پياده شد . در ماشين را باز كرد . شوكاي حيران را پايين كشيد . دست برد كه زيپ شلوارش را باز كند . شوكا وحشت زده تازه تازه داشت ميفهميد كه قرار است چه بلايي به سرش بيايد . آخرين نيروي باقي مانده اش را جمع كرد و گريخت . هنگام دويدن مدام به پشت سر نگاه ميكرد و جيغ ميكشيد . چند جا گوشه گوشه خيابان مردان و زناني را ميديد كه به آن كار مشغولند . مغازه دار با مشتري اش .. دو رهگذر ...حتي عده اي دسته جمعي .. دانش آموزان دختر و پسر... حتي رفتگر زني خياباني را توي جوي آب خوابانده بود و زنك زير او جيغ مي كشيد. شوكا ديوانه وار به دويدن ادامه داد . بي آن كه  منتظرش باشد ساختمان آشنايي جلوي او سبز شد . تابلو را كه خواند نفسي راحت كشيد . خودش را به داخل ساختمان انداخت . پله ها را دو تا يكي كرد . يكي از دوستان نزديكش اينجا كار ميكرد . احساس كرد كه پايش روي چيز نرمي لغزيده . حين دويدن برگشت تا ببيند چه چيز را له كرده است . دو تن از كارمندها بودند كه روي زمين به هم مي پيچيدند . شوكا احساس تهوع كرد . خودش را به داخل اتاق آشنا انداخت و اسم دوستش را صدا زد. دوست شوكا از جا بلند شد و به سويش آمد . شوكا نگاه او را نديد چون اشك چشمانش را پر كرده بود. زاري كنان خود را به آغوش او انداخت و احساس كرد كه همين الان جان از تنش  به در  ميرود . دو دست كه دور او حلقه شده بودند او را به خود فشردند . ميان كلمات بي ترتيبي كه از دهانش سرازير مي شد  شوكا سعي داشت همه اتفاقاتي را كه برايش پيش آمده يكجا بيرون بريزد . از آن لخت شدن نابهنگام  تا مردان و زناني كه ان بيرون ديوانه وار روي هم ميغلتيدند. دو دست گرم كه دور او حلقه شده بود آرام آرام پايين لغزيد . شوكا هنوزمتوجه نشده بود كه دودست گرم روي كپل هاي برهنه يخ كرده اش نشسته است . او هنوز مشغول گريستن بود .

و آن زمان كه بوي شهوت آلود و داغ تن پناه دهنده اش بيرون زد او به خود آمد . سرش را نا باورانه بالا آورد كه دهان مرطوب حريصي دهان او را چسبيد و ول نكرد . اينجا ديگر آخر خط بود . شوكا به همراه پناه دهنده اش به زمين درغلتيدند ......

 

برهنه و منگ از پله ها پايين آمد  وقتي تمام شده بود  كه  زني ديگر دوستش را از روي او كنار كشيد و خود به او پيچيد .

ديگر حوصله نداشت حتي شرمگاهش را بپوشاند . پا كه به خيابان گذاشت مردي با آلتي آويزان و سر تا برهنه از جلويش به دو عبور كرد. صحنه مضحكي بود كه شوكا را به خنده انداخت . همان طور كه ميخنديد از ذهنش ميگذشت كه شايد ديوانه شده باشد كه با اين احوال اين چنين ميخندد. پسركي جلويش ايستاد . در حالي كه با شرم كمي خودش را پوشانده بود  با لكنت زبان پرسيد . ببخشيد ميشود بياييد با هم آن كار را بكنيم ؟. شوكا حيران و ميان خنده هاي ديوانه واري كه او را گرفته بود جواب داد :حتما !!

در دل گفت حد اقل اين يكي مودبانه درخواست كرد نه؟

...................................

 شوكا با صداي زنگ در خانه يك متر از جا پريد .. نيمه خواب  ونيمه بيدار با خودش انديشيد .. چه خوب  پس همه اش خواب بود . بلند شد تا از پنجره به كوچه نگاه كند ببيند پشت در كيست اما ماتش برد. مامور آب و برق لخت مادر زاد به مادرش چنگ زد و روي زمين خواباندش . شوكا پس پسكي رفت . تا آن جا كه پشتش به ديواري رسيد .چشمانش را بست و اسلحه خيالي را گذاشت روي شقيقه اش گفت :به تخ... و ماشه را چكاند .

 

 

 --------------------------------------------------------------

 وقتی این طور بی مهابا و دیوانه وار در یک هفته پشت سر هم مینویسم میدانم که برای مدت کوتاهی در آینده باید به خواب روم .میدانم که در هم ریختگی هذیان و ایده آلیسم می آورد نه نوشته خوب . و میدانم که واقعیت زندگی نمیگذارد به حقیقت آن بپردازم چند صباحی. چاره ای نیست دوستان چه میشود کرد.. تا بعد .

 

Dogville is a 2003 movie written and directed by Lars von Trier, starring Nicole Kidman, Paul Bettany, Lauren Bacall, Chloe Sevigny, Stellan Skarsgård and James Caan, among others. It is a parable that uses an extremely minimal set to tell the story of Grace (Kidman), a fugitive from mobsters, who arrives in the small town of Dogville and is provided refuge in return for physical labor.

The film is the first in the USA - Land of Opportunities trilogy, followed by Manderlay (2005) and Wasington (2007).

The film was in competition for the prestigious Palme d'Or at the 2003 Cannes Film Festival but Gus van Sant's Elephant 

 

              

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 23:43  توسط آنا  | 
 اين روزها تو تاكسي يك مدل موسيقي و شعر به گوشت خورده حتما . كه شايد اگر گوش هايت با آن  ها غريبه باشند در لحظه اول يك رد سياهي از پس زدن و تهوع رو دلت به جا ميگذارد  . به خصوص اگه روزگارت رو با تصور عشق هاي رمانتيك ميگذروني.  كلمات زهر آگيني به گوشت  ميخوره كه هرچند باهاشون غريبه نيستي اما عادت نكرده اي كه  آشكارا به زبان بياوري  . شايد اگر در دلت بوده تا به حال زير لبي و ميان اشك و آه هاي شبانه زمزمه كرده باشي شان.اما هيچ وقت باور نكرده اي كه ميتوانند اين چنين رنگ واقعيت به خود بگيرند و زيور موسيقي را هم به خود بياويزند . اصلا هيچ فكر نكرده بودي كه نفرت هم ميتواند اين قدر هنرمندانه باشد!‌ اين اواخر همه پرده ميدرند  . همين ايرانياني كه تا چند سال پيش در بستر عشق هم محافظه كار و ترسو بودند و نفرت را جز در مشت هوا كردن و مرگ بر ... يا حتي جادو و جنبل كردن نمي توانستند . حالا كورس گذاشته اند بر سر ادبيات اروتيك و ترانه هاي نفرت وار .

تا امشب نميدانستم اين ها را ترانه واسوخت ميگويند .تا امشب نميدانستم كه ممكن است با خواندن يكي از آنها به خنده بيفتم . من دو تا از بهترين ها یشان را برايتان انتخاب كرده ام . نه اين كه بخواهم بگويم كه اين نوع ترانه و موسيقي آزار دهنده است . نه اين كه بخواهم بگويم وقتي صداي بنيامين را اين ور و آن ور ميشنوم دلم به هم ميخورد . نه!!!‌من هرگز نتوانستم بگويم به درد نخور مبتذل . همان طور كه هرگز نتوانستم بگويم موسيقي سنتي تاريخ گذشته . يا پاپ پوچين يا متاليكاي  آنارشيست!!! 

من اين روزها فقط مينگرم و ميشنوم . و گاه  ترسي نامعلوم در دلم احساس ميكنم و مثل مادري كه نگران فرزندش است . دلم مي خواهد بگويم اين هم يك تجربه است . اما اي كاش ميتوانستم بگويم كه  گاهی بوي تعفن بدجور بالا ميزند . 

 

برو معطل نکن  

 افشين مقدم

میخوای بری برو معطل نکن
سوئیچ میخوای یا که با تاکسی میری
باید مراقب لباسم باشم
تا سر راهت یقمو نگیری

میخوای بری برو معطل نکن
زوری که نیست دلم تو رو نمیخواد
بیخودی نفرینم نکن به حرف
گربه سیا میگن بارون نمیاد

حالا مگه چه اتفاقی افتاد
گیرم که با هم یه قراری داشتیم
تلافی هزار دروغ دیروز
امروز شما رو سر کار گذاشتیم

اگه بهت بر میخوره ببخشید
ولی گذشت دوره ی ناز کشیدن
نتونی عمرا دلمو بشکنی
روپنجرش دادم حفاظ کشیدن
زمستونم بی نفس تو گرمه
تو خونمون لوله ی گاز کشیدن

رفیق جیبم بودی از اولش
فک کردی آخرم برنده میشی
سوار اسبت شدی رفتی اونور
اینورو داشته باش دوباره کیشی

هی از خودت بیخودی تعریف نکن
آدم از خود راضی ما نخواستیم
یه دل دادی هزار تا شرط گداشتی
بیا بگیر ، ببر ، بابا نخواستیم

تازه ذو روزه با هم آشنا شذیم
برای ازدواج چقد خریصی
چیکار داری کی بود بهم زنگ زده
بزار ببینم مگه تو پلیسی

میخوای بری برو معطل نکن
جز تو واسه کسی بلیط ندارم
نبین که صبر اومده سرما خوردم
سنگینه بارت بده من بیارم

میخوای بری برو معطل نکن
یهچیز نگفته موند میگم بدونی
هیچکسی نامه ی فدایت شوم
ننوشته بود که پیش من بمونی

افشين مقدم

 

برای چی گریه کنم برای اونکه رفته ؟  
 امير پير نهان

برای چی گریه کنم برای اونکه رفته ؟
یه خورده ناراحت میشم اونم فقط یه هفته

خیال میکرد اگه بره من خودمو میبازم
بعد دو روز با گل میاد بالا سر جنازه ام

خیال میکرد اگه بره من یه شبه پیر میشم
یا اینکه از زندگی بدون اون سیر میشم

برای چی گریه کنم ؟ دنیا مگه چی داره؟
خیال بکن خدا داره سر به سرت میذاره

دنیا همش سه چار روزه تازه اونم میگذره
یه روز اگه شادی باشه یه روز با غم میگذره

رفته ولی شکر خدا زندگیمون میگذره
با اون گذشته بود حالا بدون اون میگذره

نمیدونست اگه بره هیچی عوض نمیشه
تو این زمونه هر کسی دنبال زندگیشه

برای چی گریه کنم ؟ برای اونکه رفته؟
یه خورده ناراحت میشم نهایتا دو هفته
امير پير نهان

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 1:3  توسط آنا  | 
 

 

یک چیزی مثل عقده بیخ گلویم را چسبیده بود . که به هیچ ترفندی ول نمیشد . نه این  که خروار خروار حرف روی دلم مانده باشد  دست بر قضا دو روزی را یک ریز حرف زده بودیم  . دو شب بی خوابی هم طی طریقش بود .با این حال انگار کن اصلا هیچ کدام از آن کلمات که گوشه گوشه مغزم را میجویدند را بیرون نریخته بودم .  با چشمانی که سیاهی پای آن را  حسابی گود کرده بود از هم جدا شدیم میدانستم بار او هم سبک نشده است .به کار های دیگرم میماند . درست مثل وقت هایی که لباس هایم را از کشو و کمد بیرون میکشیدم و به مامان میگفتم این بار دیگر به درد نخور هایش را میریزم دور ... مامان فقط پوزخندی تحویلم میداد و میرفت . شک نداشت به آخر کار  . و من دست آخر دوباره همه را مرتب و منظم در کشو  میچیدم یا به چوب رخت می آویختم . و هیچ چیز به درد نخوری هم باقی نمیماند . اصلا اخلاقم این جور بود . نمیتوانستم کهنه را دور بیندازم . برای هر یک بهانه ای می تراشیدم .

- این لباس صورتی را یادت هست مامان ؟ عمه مهناز برایم سوغات آورد . این  جوراب ها را ببین  تو را به خدا . یادت هست با هم از بازار خریدیم . چه قدر آن روز خندیدیم نه؟  این پیراهن مشکی که حتما لازم میشود ...

و همین طور تا به آخر قصه ها و خاطره ها را تا میکردم و روی هم میچیدم. چین و چروک های گذشته  را هم صاف میکردم و محترمانه میانداختمشان سر چوب رخت!

گنجینه ای داشتم به قول مامان از آت و آشغال هایی بی نظیر . مداد نوکی قرمز شکسته ای که مال دوران دبستانم بود . یک تکه کاغذ که روی آن شعر عاشقانه نوشته شده بود و نمیدانستم کدام بنده خدایی از لای درز در به داخل خانه انداخته بود . هویت نامعلوم عاشق تا سالها هزاران صورت و قامت به خود گرفت! یک انگشتر بدلی . یک تکه کاغذ کادو با کارت تبریک تولد .

اما از همه بدتر دفترچه تلفن من بود که  شماره تلفن مرده ها را هم در آن نگه میداشتم  . گاهی حتی به یاد نمی آوردم که  آن شخص که بوده است. اما تصور پاک کردن آن شماره ها  هم  آزارم میداد . آن عدد و رقم ها را ان قدر زنده می پنداشتم  که روزی احساس کردم اهمیت آنها در دلالتشان به یک انسان نیست  و فلسفه میبافتم :

 اصلا چه اهمیت دارد که او چه کسی بود. مهم این است که او روزی بود  و نیستی او الان هیچ ارتباطی با وجودش ندارد . تنها زمان است که هستی این آدمها را میخواهد  زیر سوال ببرد چون خودش از آنها گذشته است .

 باری این فشار در گلویم باز نشد که نشد . گوشی تلفن را برداشتم تا با یک نفر تماس بگیرم .دفترچه را باز کردم و به دنبال کسی گشتم .

احمد.. سعید.. زری.. فاطمه... مهران... شبنم و ....

همین طور ورق میزدم و  در میان نام ها پیش میرفتم . نمیدانم حافظه ام از این آدم ها پاک شده بود یا آن نام ها غریبه مینمود . ناگهان دیدم به آخر دفتر رسیده ام بی آن که یک نفر را بشناسم  . صفحه سفید مسخره ام می کرد . دوباره از سر گرفتم ورق زدن را و خواندن نام ها را یک به یک.. هرچه به حافظه ام فشار آوردم بی فایده بود .هرچه بیشتر میخواندم بیشتر غریبه می شدند .

داشتم دیوانه میشدم . دفتر را کنار گذاشتم . بدون فکر شماره ای را گرفتم  . صدای کشدار بوق آزاد هم انگار از آن دور ها می آمد . صدای نا آشنایی گفت :  بله .بفرمایید ؟

- من هستم

-  به. سسلا م .. حال شما .... چه عجب بی معرفت . مامانینا خوبن....

صدا غریبه بود. کلمات غریبه از گوشی تلفن بیرون میریختند و من گوش میدادم و گاهی جواب هایی بی ربطی بر زبانم جاری میشد که هیچ کدام را نمیشناختم . من هیچ کس را نمیشناختم . حتی این یکی را  که به جای من جواب میداد .. میخندید.. و شاد بود . اما سبکی به جانم میریخت  .میدانستم که بالاخره تماس گرفته ام .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هجدهم دی 1385ساعت 23:23  توسط آنا  | 
 

 از قضا بيكار و بي عار و كسل بودم . از قضاتر به دنبال كسي ميگشتم كه گير بدم بهش نق بزنم .از آن قضاتر از هر چه نوشتن بود داشت دلم به هم ميخورد . گير دادم دست آخر به اينا !‌ اصلا  واسه چي مينويسم؟

رو عكس رو هم كليك كنيد واسه خنده! 

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------

خطرناک ترين و جنون آميزترين عقيده اين است که ما عقيده و باور خود را واقعيت محض بدانيم.( پاول واتسلاویک )

از آن بدتر وقتی است که حقیقت محض بدانیمش!

تنها کسى که زندگى را جدى، بسيار و به شدت جدى مى گيرد، داراى شوخ طبعى واقعى است. (کانت)

 اما اگر هم شوخی بگیرد زندگی برایش  به شکل خطرناکی جدی خواهد شد!

هيچ چيز به اندازه فهم و شعور عادلانه تقسيم نشده است: هر کسى اعتقاد دارد به مقدار کافى از آن برخوردار است.(دکارت)

 به مقدار کافی یا به مقدار نیاز؟

کسى نمى خواهد چيزى بشود، همه مى خواهند چيزى باشند! (گوته)

 مثل من!

 

در مورد موضوع هايى که مورد مطالعه ما هستند، شناخت همچون برقى جهنده است و متن، رعد و غرش هاى دنباله آن.( والتر بنیامین)

 براي من كه هر دو سردرگمي در ميان نادانسته ها يم است و بس !

آنجا که اشتباهى هست، تجربه اى هم هست.( چخوف)

 پس اصولا وقتي احساس ميكني خيلي باتجربه اي كه به زندگيت گند زده باشي !

خوش بختى يعنى مرزها و محدوديت هايت را بشناس و آنها را دوست داشته باش!( رومن رولان )

ترجيح ميدهم هرگز در آن دنيا رومن رولان را ملاقات نكنم وگرنه فقط خدا به دادش برسد !جدي نگيريد خودش هم نفهميده چه گقته !

 راه هاى سه گانه کنش هاى خردمندانه : تفکر ﴿با ارزش ترين راه﴾، تقليد ﴿آسان ترين راه﴾، تجربه ﴿تلخ ترين راه﴾ :کنفسیوس

براي من كه هميشه تفكر تلخ تر و زجر آور تر از تجربه بود !

کسى که مبارزه کند، ممکن است شکست بخورد، ولى آنکه مبارزه نکند، شکست خورده هست. (برتولت برشت)

دربست مخلصتم برشت

 

 |+| نوشته شده در  شنبه شانزدهم دی 1385ساعت 21:46  توسط آنا  | 
 

دستوالعمل ساماندهي سايت‌ها از نگاه رييس كميته مخابرات مجلس
اخبارایران
آژانس خبري وبلاگ نويسان به نقل از وبنا : رمضانعلي صادق‌زاده افزود: خوب بود اين لوايح و طرح قانون مي‌شدند و بعد دولت آيين‌نامه‌هاي اجرايي منطبق بر آنها را مصوب مي‌كرد.
نايب رييس كميسيون صنايع و معادن مجلس ادامه داد: به نظر مي‌رسد با اين گونه ورود دولت به موضوع و تصويب دستورالعملي تحت عنوان ساماندهي سايت‌ها، وبلاگ‌ها و سايت‌هاي موسوم به خبرگزاري در هيئت دولت، در اين قضيه جامع‌نگري صورت نگرفته است.
دستورالعمل ساماندهي سايت‌ها، وبلاگ‌ها و سايت‌هاي موسوم به خبرگزاري‌ها پنجم آذرماه در هيات دولت مصوب شد و وزارت ارشاد و فرهنگ اسلامي از صاحبان اين گونه سايت‌ها و وبلاگ‌ها خواسته است از امروز (دوشنبه) براي ثبت نام سايت يا وبلاگ خود اقدام كنند.
صادق‌زاده همچنين با طرح اين سؤال كه «پايگاه‌هاي ايراني مستقر در خارج از كشور را چگونه مي‌توان با اين شيوه ساماندهي كرد»؟ خود پاسخ گفت: فكر مي‌كنم پاسخ فيلترينگ باشد

در ذهنم به جستجوي كلمات هستم . سامانه ... سامان يافتن ... سر و سامان گرفتن .... سر و سامان دادن .... ساماندهي ... اين كلمه آخري كه تن وبلاگستان را به لرزه در آورده را در دهان ميگردانم تا شايد در آن معناي جديد كه  به ذهنم آمده شك كنم .

شايد در تصور همه ما انسان زماني به سامان ميرسد كه به آرامش و آزادي رسيده باشد . به يك هدف نزديك شده باشد و به آنچه ميخواهد دست يافته باشد . به آن خود غير رسيده باشد .

ادبيات ما به گونه عجيبي تغيير ميكند . آن گونه كه خيلي ها از آن ميترسيدند اين سريال هاي مهران مديري نبود كه زبان را به ابتذال كشاند . ابتذال در زبان جوانان و نوجواناني نبود كه  پاي ادبيات صنفي را به ميان كشيده بودند تا  با چارچوب سنتي بجنگند . ابتذال در ادبيات آناني بود كه در عرصه هاي ديپلماتيك كلمات لمپني  را به ميان آوردند و چماق دارانشان زيباترين كلمات را با گند كشيدند . هنر به لجن كشيدن بهانه اي بيش از خنداندن و خنديدن ميخواهد بهانه اي  حتي بيشتر از لجبازي . هنر به لجن كشيدن تنها در ادبيات اينان نبود  كه رخ نشان داد . در گوشه گوشه اين خاك ميتوان آن را ديد . چه اهميت دارد كه در پاي عظيم ترين بناهاي تاريخي گود برداري كنند . يا در سد به رويش بگشايند . چه اهميت دارد كه بدترين صفت ها را كه لايق خودشان است به علم آموزان و هنر آموزان ما نسبت دهند .

چه اهميت دارد كه در سرتاسر دنيا ايران و ايراني نماد تروريسم . وحشي گري. بي فرهنگي باشد . يا به قول خوشان . تحريم هيچ اهميتي ندارد ! چه اهميت دارد كه خودمان با تمام تاريخ و هنر و فرهنگمان  را زنده به گور ميكنند . اين جان كندن هاي آخرين لحظه ها را هم تاب نمي آورند . مدفون شده ايم اما نه زير خاك زير انبوهي از كثافت و شناعت كساني كه انسان زاده نشدند تا در قبال اين  تنها وظيفه زنده بودنشان احساس مسئوليت كنند.

اگر تمام فساد دنيا در اين كشور جمع است  ديگر چه اميدي به ساماندهي است؟ اگر  از وبلاگ نويس و دانشجو و استاد دانشگاه گرفته تا روشن فكر و روزنامه نگار و شاعر و نويسنده همه فاسد هستند و نياز به كنترل  و ساماندهي دارند پس چرا يكجا  و به يكباره محل سكونت آنان را با زندانيان دزد و قاچاقچي عوض نميكنند ؟

و به راستي اينان چه گونه  انديشيده اند ؟  ايا تمام اين وبلاگ نويساني كه قلم به دست گرفته اند چه اهل قلم باشند چه نباشند . از يك فرد معمولي در جامعه گرفته تا آن كه نوشتن جزئي از او و زندگي اوست تن به چنين حقارتي خواهند داد؟ آيا تن خواهيم داد به اين كه انديشه هايمان از زير تيغ سانسور  كساني بگذرد كه حتي در ادبياتشان جاي لغات را گم كرده اند ؟ آيا تن خواهيم داد به اين كه اينجا را دو دستي به انديشه اي تقديم كنيم كه قلم را به خون قلم به دستان آلوده اند ؟ آيا اين بار هم ميخواهيم بگوييم ميان بد و بدتر بايد انتخاب كرد ؟

من همين جا به عنوان يك وبلاگ نويس اعلام ميكنم كه تن به ساماندهي نخواهم داد و براي نگاه داشتن اين سامانه زیر بار تحقير و فشار نمیروم

 |+| نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1385ساعت 19:43  توسط آنا  | 
 

قدیم ترها دوستی در این دنیای مجازی داشتم به این نام:پیپ قرمز

خلاصه هر وقت فرصت می شد از بلاگ این جناب پیپ راهی را  پیش میگرفتم که ته اش نا پیدا بود . تا ببینم به کجا میرسم . شاید چون به نظرم می آمد از دری بیرون میروم که همه چیزش با دنیای ساده و روزمره  همگانی متفاوت است . به قولی مدرن و پسا مدرن . من نه دانشجوی ادبیات شدم نه دانشجوی فلسفه و نه هیچ هنر دیگر . و دست آخر هم آرزوی هر دو بر دلم ماند و کپک زد . هر از گاهی که زندگی فرصتی بدهد سر به این کتاب و آن کتاب میزنم . اما هیچ وقت روی یک خط مشخص نتوانستم گام بردارم  . بیشتر دوست دارم  در کوچه پس کوچه هایی که همه به هم راه دارند قدم بزنم . شاید هم شهامت وارد شدن به یک خیابان سر راست را نداشته ام کسی چه میداند.

خلاصه امشب هم مثل همیشه هوای ولگردی به سرم زد . گمراهتان نکنم چند وقتی هم بود که به دنبال کشف نشده هایی بودم . نام های گنگی که از هر کدام تنها یک جمله به گوشم خورده بود در ادبیات و فلسفه . دریدا .. لاکان ....

الان اگر بخواهم از خوانده ها یم بنویسم شاید چیز تخیلی در هم برهمی از آب در آید . چیزی که شاید به ظاهر پسا مدرن تلقی شود اما هذیان های مغزی است که دچار سرگیجه شده .

به یاد فروشنده آشنایی افتادم که وقتی کتابی از دریدا و لاکان به دستم داد  و قیافه گم و گیج مرا دید .

به طعنه گفت: قرار است دریدا بخوانی ها !! منتظر بودی چه ببینی؟ اما من هر چه کتاب را ورق زدم نتوانستم معنی یک جمله از آن کلمات کنار هم ریخته شده را هم دریابم . چه رسد به این که دریدا را بشناسم . 

من نه دانشجوی ادبیاتم و نه دانشجوی فلسفه . و جمله ها بر مغزم این روزها بیش از همیشه سنگینی میکند . احساس میکنم نمیفهمم . در نمی یابم . انگار کن همه این چیزها نه حق من است و نه متعلق به من  که گوش ها و چشمانم به آنها عادت ندارد . با ادبیات و با فلسفه مدرن احساس غریبی میکنم .

اینها نتیجه گردش شبانه من است . شما هم ببینید .

ارتش دریدا

ریسنده

جنبش زیرزمینی

جنبش ادبیات پسا مدرن

مرگ جنین

مجله شعر در هنر نویسش

حوازاد

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 23:43  توسط آنا  | 

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:56  توسط آنا  | 

 


    يك روز مانده به عيد قربان و همين طور مانده تا عيد ميلاد مسيحييان خبر اعدام صدام همه ي نگاه ها را از اين سو تا آن سوي دنيا به يك سو گرداند !
 بي آن كه بدانم چرا با خود فكر كردم اين خبر هم مثل تمام خبر هاي ناگهاني و بي مقدمه دنيا به همان سرعت كه آمد به همان سرعت از خاطر روشن خواهد رفت  . اگر طعم شيريني هم در كام بعضي داشته باشد مطمئنا بازتاب آن  دو برابر تلخي به كامشان خواهد نشاند . به راستي به دار آويختن جنايتكاري كه خود را هم سطح استالين ميدانست جوابگوي تاريخ و انسان هاي قرباني آن خواهد بود؟ بنشين و چند بار به صحنه به دار آويختن او نگاه كن ؟ در دل خود هيچ نمي يابي .. نه خشمي كه به يك باره فرو بنشيند و نه آرامشي كه روي خوش نشان دهد . چشم هاي نگران تحليلگران به آن مردي نيست كه از طناب انتقام آويزان است  . و حتي نه به آن ديوانگاني كه در توهم خود سه روز را عزاي عمومي براي يك قاتل اعلام ميكنند . و نه حتي براي حماس و  و بعث و سني هايي كه اخرين تابويشان را به خاك كشيده شده است . نگاه نگران انان كه اين جماعت را ميشناسند تنها به قربانيان جديد است. انفجار هاي تازه تر ..و آنگاه بوي  خون بر خاك ريخته دوباره و دوباره به مشام همه ما خواهد رسيد . علم غيب تنها از ان جناب بوش نبود. همه ما ميدانيم كه مرگ صدام پايان اين همه كشتار و پايان ديوانگي انسان نخواهد بود نه در عراق و نه در خاور ميانه و نه براي آنان كه ادعا ميكنند حقوق بشر را ميشناسند  .  نقطه پايان جنگ نا تمام شيعه و سني با  اجراي اين عدالت مبهم  گذاشته نمي شود  .اصلا اعدام پايان صدام هم نبود . اين پايان خوش بينانه كه بر داستان او نوشتند نه حقي را بر او ثابت كرد و نه حقي را از او گرفت .

saddam%20hanged.jpg

 |+| نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 21:29  توسط آنا  | 
 

بازي شب يلدا بهانه بود !!! دلمان ميخواست بيشتر از خودمان بنويسيم .  بازي بهانه بود . دلمان ميخواست بيشتر هم ديگر را بشناسيم و خودمان را بشناسانيم.

بازي شب يلداي امسال بهانه اي بود تا پنج قدم به شناختن هم نزديك تر شويم ! اما وقتي نوشته هاي ديگران را ميخواندم به ذهنم خطور كرد كه اين بازي فقط براي شكستن قانون سرد دنياي مجازي است . شكستن يخ نوشتن پشت نقابي كه ترس هايمان نميگذارد از چهره برش داريم!

و از هميشه بيشتر افسوس خوردم كه چرا هرگز نتوانستيم در هيچ كجاي اين سرزمين چه از نوع  مجازي و چه غير مجازي خودمان باشيم .

و يك سوال جالب ديگر از همه دوستان دارم : آيا اطمينان داريد كه اين پنج مورد واقعيت وجود شما است ؟ يا باز هم توهمي از خود يا تصويري است كه ديگران ساخته اند؟

مدعو :شيدا !   http://sheyda1360.blogfa.com/

موضوع دعوت نامه :بازی ساده هست: کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.

 (منبع:http://www.globalpersian.com/archive/dynamic/044215.html  )

و اما سهم من از اين بازي:

شخصيت ناشناخته شماره ۱ از من:

عاشق خواندن رمان هاي تخيلي بودم  هستم و خواهم بود . به خصوص شب ها . زير پتو با نور چراغ قوه دور از چشم مامان !‌ حتي الان كه بيست و سه ساله ام و هيچ كس كاري به كارم ندارد از استرس كتاب خواندن هاي پنهاني شبانه  لذت ميبرم !‌  احتمالا در گوشه اي از شخصيتم مازوخيستي نجيب هستم!

رمانهاي محبوبم از دوران كودكي: نارنيا - كوه هاي سپيد - رب النوع مگس ها و تمام كتاب هاي مارك تواين و ديكنز و جك لندن !

در انتظار جلد آخر هري پاتر به سر ميبرم !!!!

شخصيت ناشناخته شماره ۲ از من :

در دوران كودكي البته تا سن ۴ سالگي دوست داشتم  كه  با پسر بچه هاي هم سن و سال خودم مامان بازي كنم و در همان حين فرصت لخت كردن يا كتك زدنشان را هم از دست نميدادم!!‌ اين مورد كاملا ساديستي است من  به شدت ادامه يافتن اين علاقه مندي را در خودم تا به امروز تكذيب ميكنم !

 شخصيت ناشناخته شماره ۳ از من :

 دلم ميخواست بالرين شوم ! (توضيحي ندارم)

شخصيت شماره ۴ از من :

تمام دوران نوجواني دوست داشتم در نقش شخصيت هاي كتاب هاي محبوبم يا فيلم هايي كه دوست داشتم  باز ي كنم  !‌ از چادر نماز مامانم  استفاده هاي فراواني در ساعت هاي تنهايي ام كردم . گاهي  دامن پر چين بلندي  از آن ميساختم و در نقش دختر جوان قرن نوزدهمي با هزاران عاشق فرو ميرفتم   و ساعت ها نقش بازي ميكردم . گاهي هم زن مومني كه سه تا بچه دارد و گوشه چادرش را به دندان ميگيرد و بچه هايش را به دنبال خود ميكشد !‌ نقش مقابلم را هميشه از هنرپيشه هاي محبوبم انتخاب ميكردم ! هنوز در نيافته ام كه آن  بازي ها كه در آوردم از سر عشق و استعداد به بازي گري بود يا  پر كردن لحظه هاي تنهايي يك نوجوان نيمه بالغ !

و اما شخصيت ناشناخته شماره ۵ از من :

 

هيچ وقت نتوانستم در طول زندگي ام شخصا چيزي را براي خودم انتخاب كنم !‌ به همين دليل يا ميگذارم ديگران برايم انتخاب كنند يا اصلا انتخاب نميكنم و از كنارش ميگذرم و ميگويم هر چه پيش ايد خوش آيد!!

اين وحشتناك ترين جنبه از شخصيت مرا همين جا نديده و نشنيده بگيريد ...

  در انتها از تمام دوستان كه لينكشان در وبلاگم ذكر شده و بيش از پنج نفر هستند درخواست دارم كه در اين بازي شركت كنند !!‌ به وي‍‍ژه: آقاي فريدون زاكاني ... دوست عزيزم در لبخند تلخ .. شيرين شيرينم .. و كلاق سفيد عزيز !! باور كنيد خيلي ميچسبه!!

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 18:10  توسط آنا  |