|
سوتفاهم
|
||
|
...به ثبت نميرسد. |
در هجده سالگي تمام شب ها را زير چراغ هاي برق به هواي درس خواندن بحث ميكرديم . احساس در ما بود كه اگر بحث نكنيم . كه اگر درباره ي سرنوشت جهان اظهار نظر نكنيم. همه چيز در هم ميريزد . حالت گنجشكي را داشتيم كه وارونه ميخوابد تا پاهايش سقف جهان را نگاه بدارد . حسي در ما بود كه اگر يك روز به جهان فكر نكنيم جهان ميميرد . از مردن از كشته شدن طوري حرف ميزديم كه انگار واقعه كوچكي است مثل هر واقعه ديگر . ميشد كشته شد و بعد نشست و بحث كرد . و مردن را ارزيابي كرد
******************************************************************
-گاهي ميان دو دوست كه خيلي دوست هستند اختلاف مي افتد . آن قدر كه از هم جدا ميشوند . به اندازه دو دره . به اندازه زمين و آسمان . اما خاطره دوستي ميماند و... چطوري بگويم . دليلي بايد براي يك دوستي وجود داشته باشد . اين دليل رمز دوستي است . و اين رمز يعني ايمان و اما گاهي اين ايمان غلط است . نادرست است . با طبيعت تو جور نيست . مجبوري دوستيت را تمام كني.
هر آدمي يك نقطه رابطه است با طبيعت . ناگهان يك روز كشف ميكني كه اوه اوه اين آدم طبيعت و دريا را دارد . دريا وار است .
- آيا واقعا درياوار است يا تويي كه او را دريا ميبيني ؟
-مهم نيست . اگر كسي بتواند يك روز اين حس را در تو بيدار كند . فقط يك روز كافي است . مسلما با اين احساس يك جور شناخت در زندگي در تو پيدا ميشود . و اين تا آخر عمر با تو ميماند . من مديون خيلي ها در زندگيم هستم و خيلي ها كه حتي خودشان نميدانند كه در ذهن من زندگي ميكنند .
********************************************************************
چند روز پيش رفيقي به من گفت : وبلاگ خوان ها و وبلاگ نويس ها آدم هايي هستند كه حوصله كتاب خواندن ندارند !!
به دو دليل اين گونه تكه برداري و برش از كتاب هايي را كه خوانده ام و خواهم خواند را آغاز ميكنم . براي همه آنان كه مينويسند و ميخوانند . به خصوص دروبلاگ!! (رو كم كنيه)
تكه دوم را به دوستان خوب خودم تقديم ميكنم
برداشت از كتاب شهرنوش پارسي پور به نام مردان در برابر زنان است
سر تا پايش عاريتي بود . كفش هاي كتاني آبي پويان ، كيف دخترانه و باراني مشكي تنگ پفكي بهار كه زيپش هم بالا نميرفت، شلوار جين ده سال پيش شوهرش با مانتوي قهوه اي خواهرش كه دو سايز بزرگتر بود . آمده بود چك شوهرش را نقد كند . گوشي همراهش كه زنگ زد . اول عينكش را در آورد و به چشم زد تا بتواند دكمه ها را ببيند . كمي با آن ور رفت و دست آخر به آقايي كه توي صف باجه ايستاده بود گفت: ببخشيد دكمه جواب دادن اين كدومه؟
مرد هم ژست متخصص همه چيز داني را به خود گرفت و گوشي را گرفت . دكمه ANSWER را زد و به آن سوي خط گفت: يك لحظه گوشي .... بفرماييد....
*****************************************************************
شب توي رختخواب همه ي حواسش دور شهريه ثابت دانشگاه بهار ميچرخيد . مرد هن و هني كرد ،تكان آخر را خورد و پس كشيد . خواب آلود و خيس سرش را روي بالش گذاشت .آهي از سر رضايت كشيد و چشمانش را بست . زن روي پهلويش غلتيد و در حالي كه لحنش نميتوانست ذهن مغشوشش را پنهان كند نجوا كرد: واسه ثبت نام يه چك يه ميليوني خواستن .
مرد پشت به او به پهلو چرخيد و لنديد : فردا ميارم .
زن دوباره طاق باز خوابيد و لبخند كمرنگي به لبانش آمد . با خودش فكركرد :حالا فقط مانده پول شهريه مدرسه ي پويان.
ماتیو فکر میکرد : (( اکنون دیگر نمیتواند به عقب برگردد حتما از این که در پشت خود عملی ناشناخته را احساس میکند که از هم اکنون تقریبا دیگر آن را درک نمیکند و زندگی اش را دگرگون خواهد ساخت در تعجب است . من دست به هر کاری میزنم آنرا به خاطر هیچ انجام میدهم . انگار نتایج اعمالم را از من می دزدند . همه چیز طوری میگذرد که گویی همیشه میتوانم اعمالم را پس بگیرم . حاضر بودم همه چیز خودم را میدادم و در عوض دست به یک عمل جبران ناپذیر میزدم ))
خمیازه کشید :روزش به پایان رسیده بود . با جوانی اش خداحافظی کرده بود . از هم اکنون اصول اخلاقی آزمایش شده به آرامی خدمات خود را به او عرضه میکرد . در میان آنها ،اصول بهره گیری صحیح از لذایذ زندگی، اغماض توام با لبخند ، طرز فکر جدی ؟،مقاومت و پایداری . همه چیزهایی که اجازه میدهد دقیقه به دقیقه بعنوان یک متخصص طعم یک زندگی ناموفق را بچشد وجود داشت . با خود گفت((درست است :من به سن عقل رسیده ام))
برگرفته از سن عقل :ژان پل سارتر
****************************************************************************************
اين روزها دارم فكر ميكنم كه درست چه وقت به سن عقل رسيدم .
ميگويند آن موقع بود كه شرعيات چادر به سرم انداخت و مادربزرگم روي جانمازم گل و بوته و حاشيه صورتي دوخت تا محرك قوي براي عاقل شدنم باشد ؟ هرچند هنوز از كنار آن حاشيه صورتي ميگذرم بي آنكه ذره اي تحريك شوم!
گويا آن موقع بود كه شناسنامه ام را توي دست عرق كرده ام گرفته بودم و خيال ميكردم با آن تكه كاغذي كه توي صندوق انداخته ام دنيا عوض خواهد شد! غافل از اين كه دنيا خيلي وقت است كه عوض شده و نيازي به آن تكه كاغذ مچاله شده من ندارد !
اما گمان ميكنم درست زماني روي داد كه ميخواستم مرزهاي باریک فلسفه و سكس را ( به قول آشنايي ) دریابم . براي یافتنش بايد از مرزهاي هر كدام فقط يك بارمیگذشتم و آن سوي مرز را میدیدم! اما چون نتوانستم آن ور مرزها بمانم و از آن ژنتيك و ريشه و جنسيت لعنتي ام شرمنده نباشم . بازگشتم و ميان مرزهاي از قبل تعريف شده جا خوش کردم.
اما اين احساس را بارهاي ديگر هم تجربه كرده ام . درست آن روزي كه براي اولين و آخرين بار تمام اصول انساني ام را زير پا گذاشتم . و آن روز كه چيزي را خواستم كه به دست نمي آمد . و روز ديگري كه چيزي را كه داشتم از دست دادم! و ديروز كه آن لعنتي به زور از ته حلقومم بالا آمد و گفتم نه !
هرچند اميد دارم كه به قول علم شريف روانكاوي هنوز به سن عقل نرسيده باشم . و اي كاش اين چنين باشد تا بتوانم بعد ها بگويم همه كارهايم تا امروز از سر بي عقلي بوده است ! آرام بخش حماقت باري است.
اين چنين مينمايد که ذره ذره به سن عقل ميرسيم ..
به گمانم همان روز مرگمان است


| Artist: | Vladimir Moldavsky |
| Category: | Abstract |
| Media: | Digital Art |
| Region: | UK |
هميشه چهره در هم ميكشيد در برابر آن عادت ناگوار من و با لحني كه گويي حالش حسابي گرفته ميشود ميگفت . آن صفحه حوادث لعنتي چه مطلب به درد بخوري دارد كه ميخوانيش !!!نهايت روزي يك آدم كشي كمتر يا بيشتر .
اما نميدانست كه روزي مثل اين روزها همه برگ هاي همه روزنامه هاي دنيا ، برگه حوادث است !! نهايت روزي يك آدمكشي بيشتر يا كمتر !
....................................................................................................................................
فكر ميكردم خاطره ها عمر درازي بايد داشته باشند .... اما دريغ كه عمر خاطره يك بوسه به كوتاهي رخ دادنش است !! اگر ميتوانستم خاطره هاي خوب را جاودان كنم حتما خاطره هاي بد براي ماندن جا كم مي آوردند .
آشنايي ميگفت اينجا تناليته صورتي ندارد !!! اما قلم مو را در رنگ سرخ هم ميتوان برد ... بوم سرخ سرخ است . رنگ اول من .
......................................................................................................................................
بعد از بيست و اندي سال آدم در اين مملكت چه چيزها كه نميبيند ! چماقداران با سينماگران روي يك سكو ميروند . از دل پري ميگويم .. آن دهان بازي كه براي هر دو يك جور هورا ميكشد دل مرا به هم ميزند . زبان كوچكش را ميبينم از اينجا . چرك گرفته .پس دهانش حتما بو ميدهد .
......................................................................................................................................
فقط بوش حرف ما را مي فهمد!!! اين روزها به در ديوار با ذغال مينويسد: از تو به يك اشاره از ما به سر دويدن!!
.....................................................................................................................................
سوتفاهم دست از سر من برنميدارد .. با شهرزاد قصه گويي كه دچار لكنت زبان است چه بايد كرد؟
آهاي جماعت اگر نوشتيد برو ... حتما آدرس دقيق بدهيد كجا بروم .بهشت يا جهنم بودنش فرقي نميكند
قصد كرده ام فعلا داستان ننويسم !
وقتی اومدم اینجا اصلا برام مهم نبود نوشته هام چه انعکاسی داشته باشند . یا این که اصلا فرم دارند یا نه . جزو ادبیات محسوب میشوند یا نه !! حالا خوب و بدش بماند...
این اواخر آن حس آرامشم را از دست داد ه ام !!! یادم رفته که برای چه مینوشتم !! احتمالا به خاطر خودم بوده است اما حالا چه طور؟؟؟ هر بار از خودم میپرسم : آخر تو که قرار نبود ادبی نویس باشی !! قرار بود؟؟؟ با کدام تجربه آخر با کدام راهنما ؟؟
یادم هست که اولین انقلابم وقتی رخ داد که احساس کردم نمیتوانم آزاد باشم!!! حال آدمی را دارم که روز هایش و زندگی اش فرسنگ ها از این که اینجاست فاصله دارد ... هیچ گوشه ای از روزمرگی من با روشن فکرهای ادبی و هنری و سیاسی و اجتماعی و... سر و کار ندارد . اگر اینجا می آیم فقط برای دلخوشی است و مرثیه خواندن برای آن چه رویایم بوده و هست !!
من یک دانشجوی فنی متولد ۶۲ هستم که تمام روزهایش را با آدم هایی میگذراند که حتی یک برگ از کتابی را ورق نمی زنند و گاه حتی از شعر و هنر بیزارند و هیچ تناسبی با آن تمثال داستان نویس نو پا که در اینجا شکل میگیرد ندارم . دیگر نمیخواهم نویسنده باشم .. این هم انقلاب .
زن كوچولو از بس دود سيگارش را توي صورتم فوت كرده بود ،خيال مي كردم چشم هايم را خون گرفته است . سرگيجه به سراغم آمده بود . زير زيركي زير سيگاري روي ميز را مي پاييدم و دعا دعا ميكردم كه اين يكي ديگر نخ آخر باشد . افسوس كله اين آخري هم در زير سيگاري له شد وآتش به سر نخ ديگرگرفت . روي دنده حرف زدن افتاده بود . زن ها خيلي زود به حرف مي آيند فقط كافي است توي چشمشان نگاه كني سوالي بپرسي و بعد سكوت اختيار كني .آن وقت است كه برق عجيبي مي آيد توي چشم هايشان دست هايشان را درهوا تكان تكان ميدهند و قدرت در صدايشان موج مي اندازد . گويي خودشان در صداي خودشان غرق مي شوند .دوست دارند داستان زندگيشان را با آب و تاب تعريف كنند . وقتي به آخر داستان ميرسند نميداني يكي از آن داستان هاي دوزاري مجله خانواده را خوانده اي ، حوادث روزنامه ها را دوره كرده اي يا اين واقعا يك زندگي بود كه تمام شد. . وقايع نيستند كه اهميت دارند . به جستجوی ته مانده ی يك انسان خلق ميشود . او تكه ها را به هم مي چسباند . گيرم آنچه در نهايت به نمايش ميگذارد پازل مقوايي كارتونيكي است كه مانند آن زیاد دم در روزنامه فروشي ها آويزان است .
- - من بچه سوم خانواده بودم . دختر سوم . هميشه افسوس اين را مي خورم كه چرا مادرم اين چيز ها را براي من تعريف مي كرد . مادرم مرا نميخواست . حتي براي اين كه مرا بيندازد خودش را از طبقه دوم خانه پايين انداخته بود . هر كس هر چيزي را پيشنهاد ميكرد او ميخورد تا بلكه مرا بيندازد . خودش ميگويد دست و پايم را شكستم اما نتوانستم خودم را از شر تو خلاص كنم . وقتي به دنيا آمدم پدرم قهر كرد و گذاشت و از خانه رفت . ديگر دختر نمي خواست .مادرم هم مرا گوشه اتاق رها كردتا بميرم . وقتي بعد از سه روز به سراغم آمد تا ببيند آيا هنوز زنده ام يا نه حيرت زده شد .مرا برداشت و آورد لب حوض . لختم كرد . يخ حوض را شكست و مرا در آب يخ شست به اميد اين كه سينه پهلو كنم و بميرم . ميگويد وقتي مرا مي شسته ديده كه از بدنم بخار گرم بلند ميشود و من گريه نميكنم هراس به دلش مي افتد و توبه ميكند . هميشه ميگويد خدا خواست كه تو زنده بماني. به خودم ميگويم همين است كه اين قدر ريزه مانده ام ديگر . مي خواسته ام جاي زيادي از دنيا را نگيرم تا خدا به خشم نیاید.
پك عميقي به سيگارش زد و ادامه داد
- خدا بيامرز مادربزرگم همييشه ميگفت . مرواريد هم ريزه است . مهربان بود . خدا همه رفتگان را بيامررزد . نمي دانم چرا حالا كه به نيمه دوم قرن زندگي ام رسيده ام دلم ميخواهد همه اين خاطراتم را بنويسم
در دلم گفتم نوشتن اين ها از گفتن آن هم سخت تر است .
بلند شد كيف پولش را آورد تا عكس هاي مادر و پدرش را به من نشان دهد . عكسي مانده از روزگار خاكستري بود. زن و مردي از دسته هنرپيشه هاي فيلم فارسي ها با چشم ها ي گشاد شده از درون آن نگاه ميكردند . عكس پسر هايش را هم به دستم داد . آخرين عكس ،عكس شوهرش بود . گفت :
-شهريار است . باباي بچه هايم .
مردي بود هيكل مند و چهارشانه كه مرواريد به زور تا زانويش ميرسيد .
گردنش را كج كرد و گفت . بيست و هفت سالم بود كه زنش شدم . يك دفعه تصميم گرفتم . بس كه مادرم هر روز سرهر پنج وعده نمازش دعا كرد : خدايا .. كي ميشود اين يكي هم سر عقل بيايد و شوهر كند .
جوانمرگ شد طفلي .
پرسيدم : چه طور؟
-اوردوز كرد .تزريقي بود . عاشقش بودم .
حرارت گفته هايش رفته رفته فرو مينشست . مي ديدمش كه به ساحل حرف هايش رسيده بي آن كه قايق نجاتي يافته باشد . با خودم فكركردم همه شان عادت دارند اين قدر در ميان عكس هاي خاكستري زندگيشان دست و پا بزنند تا به جايي برسند. هرچند آن ساحل ،ساحل آرامش نباشد .
عكسها را جمع كرد و گفت .
- سيگار آخر را هم بكشم بلند شوم بروم . امشب مردك مي آيد خانه من . آن يكي رفته سفر .
دود سيگار پيچ خورد و جلوي چشمم شكل گرفت . نقش همان اسكلتي بود كه روي تابلوهاي مضرات سيگار ديده ايد . به ته مانده ي يك زندگي نيشخند ميزد .
------------------------------------------------------------------------------------------------
پ. ن: آمدم یک خروار بنویسم اما بی حوصله شدم . میخواستم بگویم .. آهای جماعت . من یک انسان ناقصم . بی هنری که غریزی مینویسد . همه این نوشته ها و کامنت ها هم سو تفاهمی بیش نیست !!! من دیوانه ، اینجا از یک سو تفاهم به دنیا آمدم .. و وبلاگ زیستی ام نیز یک سو تفاهم است !! پس زیاد جدی ام نگیرید!


------------------------------------------------------------------------------------------------
پ.ن :
حوصله نوشتن ندارم دیگر ...اما احساس خوبم را یافته ام ... کسی هست آن دورها ... و میدانم که وقت خواندن است... میروم تا بخوانم و بخوانم و بخوانم . دوست دارم امشب گرد و خاک کتابی را بتکانم و از میان سال ها عبور کنم . برسم به آن روزها که شب ولنتاینی نبود !!!!!! بوی کهنگی غنی هم گاه مثل بوی نم باران بر خاک میماند .همه اش خاطره شد این پست امشب من هم !! ببخشایید
تا تو حریف من شدی ای مه دلستان من
همچو چراغ میجهد نور دل از دهان من
بر تو زنم یگانه ای مست ابد کنم تو را
تا که یقین شود تو را عشرت جاودان من .
پیش تر آ .دمی بنه آن بر و سینه بر برم .
گرچه که در یگانگی جان تو است جان من .
دوفنجان خالي قهوه روي ميز به هم لم داده اند .
انگشت تو چون آرشه ي آن ويوليونيست چيره دست روي تار موي من مي لغزد .
پس اگر آه مي كشم حيرت نكن .
ميدانم از اين پس ديگر ميتوانم تا ابد عاشقانه هاي آرام بنويسم.
و قدر دان زندگي باشم .
نقش فال فنجان قهوه زن و مردي بود كه يكديگر را مي بوسيدند .

زن نويسنده پشت ميز نشست .آباژور كوچك نور ملايمي روي ميز ميريخت . دست برد جاقلمي را برداشت و جايش را با ساعت روي ميز عوض كرد . لبخند رضايت آميزي زد و با خود گفت حالا بهتر شد . چهار تا مداد نوك تيز حاضر و آماده جلوي دستش ناز ميفروختند . كاغذ هاي سفيد را برداشت . لحظه اي فكر كرد . مداد را برداشت و روي هر صفحه، مرتب و منظم شماره صفحه و تاريخ گذاشت. احساس ميكرد جاي يك چيز مهمي روي ميز خالي است. بلند شد و رفت به آشپزخانه تا قهوه درست كند . ده دقيقه بعد نماي زيباي فنجان قهوه هم به دكور ميز اضافه شد. فنجان را برداشت و گرفت بين دست هايش . از اين كه گرماي قهوه از ديواره فنجان به انگشتانش نفوذ ميكرد و آن بخار گرمي كه از آن بلند ميشد چون نم گرمي دوباره روي صورتش مينشست لذت ميبرد .با خود انديشيد بوي قهوه ذهن آدم را باز ميكند. قهوه بي شير و شكر چسبيد .تلخ تلخ .
مينوشت و خط مي زد . شماره صفحاتش را آن ميانه گم ميكرد . احساس ميكرد نوك مدادش كند است . شايد هم كاغذ ها از جنس خوبي نبودند.يك ساعتي گذشته بود و او هنوز در گير و دار به پيش راندن شخصيت هاي داستانش بود.ساز مخالف برداشته بودند . مثلا دو تا از آنها كه قرار بود عاشق هم شوند ناگهان از آغوش جفت ديگري سر آوردند . مدادش را پرت كرد و گفت: برو به درك. اصلا من عاشقانه نويس خوبي نيستم .و حذفشان كرد. از پشت ميز بلند شد و كمي قدم زد. تكه اي از فيلمي را ديد. چند كتاب را ورق زد .كه ناگهان صداي زنگ تلفن از جا پراندش .حيرت كرد آخر كه ميتوانست باشد. آن هم اين وقت شب .
گوشي تلفن را برداشت:
- بله . بفرماييد
مردي با لحني بسيار مودبانه گفت :
- سلام خانم . بگذاريد اول از همه بگويم كه من مزاحم نيستم . چه خوب شد كه شما زن هستيد. من جايي گير افتاده ام و به كمك نياز دارم
زن با خودش گفت : درست عين من ! اما زود افكارش را جمع و جور كرد و جواب داد
- فكر نمي كنيد اين وقت شب براي كمك خواستن حتي از يك مددكار اجتماعي هم خيلي دير است؟
- بله ميدانم . خجالت آور است . اما من فقط يك سوال كوچك داشتم .همين.
زن كه كنجكاو شده بود با خودش فكر كرد . فكر نميكنم حرف زدن با اين آدم ضرري داشته باشد . به نظر كه ديوانه نمي آيد .اما ممكن هم هست اين نزاكتش براي اين باشد كه مكالمه را كش بدهد. شايد هم از بي زني به سرش زده باشد . بهر حال اگر ديدم ميخواهد مزاحم شود قطع ميكنم .و جواب داد .
- خوب . زودتر بپرسيد . من خسته ام و ميخواهم بروم بخوابم.
- فرض كنيد شما زني هستيد خود ساخته كه تا سنين مياني تنها زندگي كرده باشد . و تا اين سن تجربه هاي تلخي داشته است......
- مثلا چه تجربه هاي تلخي؟
- مثلا سرخوردگي هاي عشقي . ناكامي هاي اجتماعي و شغلي . شكست هاي ايدئولوژيكي .. چه ميدانم هر نوع تجربه تلخي كه مايه آن شكست است .
- اهان . و بعد؟
- ناگهان در يك ديدار عاشق شوهر دوستتان ميشويد و احساس ميكنيد كه اين مرد را براي شما ساخته اند .
- من نميتوانم اين طور فكر كنم آقا .. ببينيد اين خارج از اصول فكري من است . اصلا چه معنايي ميتواند داشته باشد .
- معنايي ندارد خانم . قرار است شما خود رابه جاي آن خانم بگذاريد .
- من از زن هاي هرزه بدم مي آيد
- عذر ميخواهم اما شخصيت داستان من به هيچ وجه زن هرزه اي نيست . او در طول زندگي اش مبارزه كرده و سختي كشيده . آرمانهاي انساني داشته .
- زني كه آرمان هاي انساني دارد .... ببخشيد شما گفتيد شخصيت داستانتان اين خانم است؟؟
- آه بله ، راستش بدجور بد قلقي ميكند . هرچه ميخواهم نرمش كنم و در اين نقش بچپانمش نميگذارد . بازي در مي آورد . ميفهميد؟؟
- بله كاملا ميفهمم !چون شخصيت هاي داستان من هم امشب همين طورند ...
- آه شما هم ؟؟؟چه پيشامد غريبي ! به نظرتان چه بايد كرد ؟
- راستش نميدانم . اما شما چرا ميخواهيد كاراكتر اين زن بدبخت را اين طور لجن مال كنيد؟
- اي بابا . شما از كجا ميدانيد كه اين زن در برابر نيروي اين عشق چه خواهد كرد ؟
- خوب پس اول بايد برايم روشن كنيد ديدگاهش چيست .
- به صورت فرماليته فرض كنيد يك زن سنتي خانه نشين نيست و مستقل است
- مي خواهيد بگويد اين جور عاشق شدن ها از زن سنتي خانه نشيني كه مستقل نيست سر نميزند ؟ اما من خودم...
- اي بابا نه . منظورم اين نيست .
- پس منظورتان چيست ؟
- نميدانم!
سكوت سنگيني در ميان خطوط حكم فرما شد .
سكوت ياس را كنجكاوي زنانه شكست .
- ببخشيد ميتوانم اسم شما را بپرسم !ميخواستم ببينم از شما تا به حال كتابي خوانده ام يا نه؟
- نه نخوانده ايد
- چرا؟
- چون اين اولين كتاب من است ! شما چه طور ؟افتخار آشنايي با چه كسي نصيبم شده است!؟
- هيچ كس !
- عجب!!!
و دوباره سكوت حكم فرما شد.
مرد مودبانه سعي كرد كه بحث را فيصله دهد.
- خوب من واقعا شرمنده ام .گويا شما ميخواستيد بخوابيد و من مزاحمتان شدم !
- آه . نه .مهم نيست . به هر حال خوشحال شدم كه با شما حرف زدم .
- خوب پس شبتان خوش.
- شب خوش
زن گوشي تلفن را قطع كرد .دو باره به پشت ميز برگشت و از مشاهده آنچه مي ديد تعجب نكرد . شخصيت هاي داستانش رفته بودند . و روي كاغذ ها پيغامي برايش گذاشته بودند با اين مضمون :
ما ميخواهيم خودمان باشيم !
مشكل از اينجا شروع شد كه مي خواستم مادر يا خواهريا حتي دوست باشم . مشكل از آنجا شروع شد كه مي خواستم پدريا برادر يا دوست باشند . و روز بن بست فرا رسيد . وقتي نمي دانيم ميخواهيم چه باشيم براي هم و اگر هم بدانيم نمي توانيم ، تارهاي نازك خواست هايمان به هم گره ميخورد. مجبور ميشويم به بودن بسنده كنيم . اما اين بسنده كردن به بودن هم گران تمام ميشود چون مي ايستيم و نظاره ميكنيم كه از هر دستي داده ايم در همان دستمان بگذارند و نميگذارند . و اين گونه شد كه به بن بست رسيدم وخودم را يك روز تمام به دنيايي كه در آن براي هيچ كس چيزي نباشم تبعيد كردم .
آن روز ديدم كه در مكان هاي همگاني انسان ها چون سايه ها ي خاكستري تاب ميخورند . و من درمقابل هيچ چيز بر انگيخته نميشوم حتي اگر در شلوغي ها دستي به من ميرساندند گويي آن دست در خلا ئي كه تن من نبود فرو رفته است .
از صبح كه برخاسته بودم احساس سبكي ميكردم . براي خودم تكرار كردم كه براي هيچ كس چيزي نيستم و هيچ كس براي من چيزي نيست . از ميان جمعي كه تا به حال متعلق به آن بودم كنده ميشدم و در خود فرو ميرفتم .
مثل هميشه مسواك زدم اما راضي و بي اعتنا از كنارلوازم آرايشم گذشتم . راحت ترين لباس هايم را انتخاب ميكردم بي آن كه نگران باشم رنگ هاي بي تناسب يا نا هماهنگي مرده ي از مد افتاده ي آنها كسي را به حيرت وادارد. پايم را كه به خيابان گذاشتم احساس آني به من گفت كه شهر چهره عوض ميكند. از كنار پارك هميشگي گذشتم . درخت ها ،گنجشك ها و گربه سر جاي هميشگيشان بودند اما هيچ بشري نبود . دنيا برايم بشري نبود . سر خيابان ايستادم و دست بلند كردم . صداها ي كر كننده اي را ميشنيدم و رنگ هايي كه در اطرافم وول ميخوردند . زودتر از هميشه ماشين گير آوردم و سوار شدم . نفهميدم چند نفر پيش از من بودند و يا بعد از من آمدند و يا مسيرشان با من يكي بود . اصلا آيا نفري هم بود.
مثل هميشه از پنجره به داخل ماشين هاي ديگري كه درترافيك گير افتاده بودند نگاه نميكردم . گوشي همراهم را بيرون آوردم و سرگرم بازي شدم . داشتم تقلا ميكردم تا صداي راديو و حرف هاي راننده با مسافر صندلي جلو را گوش ندهم . موقع پياده شدن راننده دو برابر كرايه را برداشت . برخلاف هميشه اعتراضی نکردم
سر كلاس ، همان اوايل درس دادن استاد فهميدم كه مثل هميشه هيچ نخواهم فهميد . پس سوالي نپرسيدم..تا آخر كلاس پشت كت استاد را كه نخي به آن آويزان بود با نگاهم دنبال كردم و خوشبختانه او حتي يك بار هم رو به سوي ما نچرخيد.آن روز با هر كس رو به رو ميشدم درجواب گفته هايش فقط تاييد ميكردم . جزوه كنار دستي ام كه به زمين افتاد . فقط به انحناي كمرش هنگام دولا شدن خيره شدم .ستون فقراتش بيرون زده بود . آن يكي را كه جلسه پيش غايب بود با يك نميدانم و نبودم از سر خودم باز كردم .و نميدانم براي چند نفر چشمانم را در جواب سلامشان خمار كردم .
آن روز برخلاف هميشه هنگام بازگشت در مترو خودم را به سيل جمعيتي كه هل مي داد و خود را با فشار به درون اتاقكي مي چپاند سپردم . نميدانم به چند نفر تنه زدم يا پايشان را لگد كردم . آنچه ميديدم از جنس خودم نبود . مواد متراكم شده حجيمي بود كه حركت مي كرد و اگرمجبور بودم بايد با آن ميرفتم .
شب هنگام در بستر دیدم که دنیا به سویم باز میگردد. از صبح جواب تماس هایم را نداده بودم .قرار گذاشته بودم با خودم كه ساعت دوازده نيمه شب اين طلسم سيندرلا را بشكنم .
زنگ ساعت دوازده بار نواخته شد. من از طلسم تبعيد بازگشتم . روي گوشي همراهم بيست و سه تا اس ام اس يافتم كه ميگفت:
تو مسئولي .... تو مسئولي... تو مسئولي...تو مسئولي ...................................................................
به گريه افتادم و به آن فضاي تهي آن سوي اين تماس بي معنا نوشتم : آخر مسئول كي لعنتي؟
بيست و چهارمين اس ام اس اين بود: مسئول خودتي.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پیوست :
گریه را به مستی بهانه کردم
شکوه ها ز دست زمانه کردم
فرمول انقلاب : كسري مشروعيت + ناكارايي+ كسري حمايت اجتماعي+ خلل در سلطه و اجبار+ مخالف سازمان يافته و داراي رهبري و ايدئولوژي انقلابي = فروپاشي و انقلاب سياسي
معاني انقلاب در ديدگاه هاي مختلف
انقلاب به معني تحول در نظام اقتصادي:
به گفته انگلس: انقلاب عملي است كه به موجب آن بخشي از جامعه اراده خود را بر بخش ديگر با كاربرد توپ و تفنگ تحميل ميكند.
ماركس : غايت اصلي انقلابات تحول در نظام اقتصادي است .
انقلاب به معني چرخش نخبگان :
به گفته رئاليست ها:همه جوامع به نخبگان و توده ها تقسيم ميشوند
اگر نخبگان در جاي طبيعي خود قرار نگيرند و به درون ساختار قدرت راه نيابند در آن صورت امكان انقلاب فراهم ميشود . لذا انقلاب براي توده مردم گران تمام ميشود و تنها قدرت را به طبقه حاكمه جديدي منتقل ميكند .
انقلاب به معني افزايش قدرت دولت :(ماكس وبر)
انقلاب كاري را به پايان مي رساند كه حكام مطلقه پيشين آغاز كرده بودند يعني ايجاد شرايط براي ظهور دولت متمركز مدرن . معمولا رژيم هاي انقلابي بيش از رژيم هاي ماقبل انقلابي در حوزه هاي مختلف زندگي مردم اعمال نفوذ ميكنند.
انقلاب به معني حل بحران مشاركت سياسي :
انقلاب ناشي از عدم تعادل ميان نظام اجتماعي و نظام سياسي است كه به خواست هاي گروه هاي مشاركت جو كه پيش از انقلاب خواستار مشاركت در حيات سياسي بوده اند پاسخ نميدهد . لاجرم به سوي دموكراسي حركت نميكند.و كار انقلاب در جهت گسترش آزادي هاي سياسي . ايجاد حكومت قانوني و تضمين كثرت گرايي در زندگي اجتماعي و سياسي است.
انقلاب به معناي خيال پردازي براي آينده اي موهوم : از ديدگاه برخي هم انقلاب وضع توهم آميز و تب آلوده اي است كه در آن مردم به وقوع معجزه اي ايمان مي آورند .
و انقلا ب از دیدگاه شما: { ؟؟؟؟؟ }

برگرفته از کتاب مبانی علم سیاست نظری
همه صورتش فقط دو چشم است . دو چشم سیاه با مژه هایی تاب دار.
قد و قواره ای هم ندارد . همه اش ۱۰ کیلو است!
حرف هایش را نمیفهمم . آخر زبان کودکان را تا به حال تمرین نکرده ام .
می آید انگشتم را میگیرد و میکشد . میگوید
- مامان..؟
احمقانه میگویم : من که مامانت نیستم جیگرم !
مکثی میکند و بعد دوباره انگشتم را میکشد و میگوید
- خوب.. بابا.....؟!!
**********************************************************
کند و سنگین روزهایم را نفس میکشم
دغدغه تکرار حماقت های روزگار چنان به سرم می آورد که فراموش میکنم گاه ُامروز چه روزی است و آیا فردا روز دیگری خواهد بود؟
از کنار بشر به لبخندی طعنه آمیز میگذرم .
با این حال میگذارم او انگشتم را بگیرد و به این سو و آن سو بکشاندم . به آن زبان محدود نو زادش گوش می دهم و قربان صدقه اش میروم .
عجیب غریزه ایست این زنانگی که اعتماد را در عشق به یک کودک و ابتدایی ترین نیازهای بشر پیدا میکند و با آن آرام میگیرد .
میگذارد خودم را دوست بدارم و این نهایت لذت نفس کشیدن و دوست داشتن در هوایی است که انسان زنده دیگری میزید .
هیچ چیز مجابم نمیکند دیگر...
تنهایی اشباع میکند آدم را
با این وصف هیچ چیز مجابم نمیکند .
*************************************************************
این روزها به معنای یک کلمه می اندیشم: فالانژ
در کودکی انگشتم را لای در میگذاشتم و فشار میدادم !! تا حد مرگ درد را تمرین کرده ام تا بفهمم شکنجه چگونه است.
خیال میکردم شکنجه را میشناسم اما چه خوش خیال بودم !! آن که شکنجه را خوب میشناسد خود شکنجه گر است !!!
حتی نفرت هم در من خسته شده است.
فقط به یک معنا می اندیشم: فالانژ
استاد ميان كلاس ايستاده بود .فقط دو رديف به ميز او مانده بود . برگشت و با غصه به كار دستي اش نگاه كرد. اين اولين كاري نبود كه بعد از آن هم اسكيز هاي جور واجور دوستش داشت . آخرين كار هم نمي ماند . دو نفر مانده بودند تا استاد به او برسد . استاد حكم مرگ را براي آن دوتاي ديگر هم صادر كرد .ساغر آخرين نگاه را به زمستانش انداخت. بعد از يك ماه شب بيداري داشت غزل آخر را براي آن سه هرم كه ميان خرده شيشه ها لميده بودند مي خواند كه استاد بالاي سرش رسيد. با خنده اي موذيانه گفت : خوب! خوب! اين هم بهترين كار امروز كلاس ! خوب خانم با استعداد بفرماييد شروع كنيد.
ساغر تن به تقدير داد و نمايش استعدادش را روي زمين گذاشت .چشمانش را بست و يكي از پاهايش را بلند كرد و روي آن گذاشت!
استاد خنده بلندي كرد و به طعنه گفت: اختيار داريد خانم با هر دو پا بفرماييد!!
ديگر فكر نكرد و پاي بعدي را هم برداشت .
*********************************************************************
به يكي دو تا از بچه ها تنه زد و از ميانشان راه باز كرد . دست دراز كرد و كوله ساغر را گرفت و كشيد .
- وايسا كارت دارم! سر كلاس تاريخ چرا به استاد بند كردي آخه؟ تو كه ميدوني بحث كردن راجع به گنبد ها با آن استاد كه كل تاريخ معماري قبل از اسلام به تخمش هم نيست..............
ساغر گفت : آخه داشت با دو تا پايش ميرفت روي اثر هنري يكي ديگه!!
فرنازخنديد و كوتاه آمد .
زير آلاچيق بوفه نشستند .
برگ هاي درخت بيد روبه رويشان از گنجشك ها قابل شناسايي نبود . اول پاييز بود و خوش خوشان پرنده ها !روي شاخه ها تاب ميخوردند و بد مستي ميكردند . باد هم تابشان مي داد.
ساغر بي مقدمه گفت: دلم يك حادثه ميخواهد. يك حادثه رمانتيك!
فرناز خنديد و به آدم هاي محوطه اشاره كرد و گفت : اينه ها!! اين همه حادثه رمانتيك !
ساغر رو ترش كرد : تو هم دلت خوشه ها !! مگه مي خواهم آخر كار مجبور شوم دو پايي بروم رويش بايستم؟
فرناز سرزنش بار نگاهش كرد و گفت: آخر من نفهميدم تو چه جور حادثه اي ميخواي؟!!
ساغربا خودش انديشيد : من چه جور حادثه اي ميخواهم؟ سعي كرد تمام آن احساسات شاعرانه و لطف هاي مهربانانه اي را كه دوست داشت به زبان بياورد. اما از كجا معلوم كه قهرمان ديگر اين حادثه همين تمايلات را داشته باشد؟ اصلا كي گفته كه تمام آن چيزهايي كه ساغر در دوستي ،عشق ،رختخواب و .. ميخواهد مورد پسند آن ديگري هم باشد؟!! فرناز هميشه ميگفت چيزي كه زيباست اصولي هم هست . اما ساغر بارها ديده بود كه زيبايي شناسي آدم ها مثل قيافه هايشان متفاوت است! وقتي حس زيبايي شناسي آدم ها با هم فرق داشته باشد اصولشان هم متفاوت است.
در همين هنگام پسري از جلويشان گذشت كه دختري به دنبالش افتاده بود و هوار ميكشيد . دختر ديگري كه وسط اين كارزار پيدايش شده بود به آن يكي توپيد: با بي اف من چي كارداري؟
دختر جوب داد:تو دخالت نكن صنم اگر كسي هم حق اعتراض داشته باشد آن نامزد آقا است نه تو!!!ساعت يك بعد از نصفه شب براي چه اس ام اس ميزنه ......................................
ساغر با بي حوصلگي سعي كرد حواس فرناز را از قضيه پرت كند و گفت : بالاخره مياي برويم به دنبال يك حادثه رمانتيك بگرديم يا نه؟
فرناز ابرو در هم كشيد و همراهش را از كيفش در آورد . و متفكرانه گفت : بگذار فعلا ببينم علي كجا ست!
ساغر كه از اين بازتاب آني خنده اش گرفته بود گفت : حالا از كجا معلوم راستش را بگه!!
فرناز طعنه زد : با همين روحيه ميخواي بري دنبال حادثه رمانتيك؟
ساغر احساس دلتنگي كرد.
كمي آن طرف تر رو به رويشان پسري شكلات را جلوي دهان دوست دخترش گرفته بود و با خنده ميگفت:كوفت كن عزيزم!!!!
ساغر احساس كرد دلش آشوب ميشود .
*******************************************************************
به پیوست:
۱) له کردن اسکیز ها در دانشگاه معماری یک رسم قدیمی است.
۲) فیلم crash را دیدم... زیبا بود . نیاز به یک تماس دارم.... خدایا یک تصادف برسان .. یک حادثه.....این تکرار توان فرسا است
۳)این سرعتی که رئیس جمور محترم فرموده اند ما به میزان آن به ابر قدرت شدن نزدیک می شویم ۲۴ کیلو بایت هست!!!؟؟؟؟؟؟

نگو بی فایده است... نگو اه باز هم فمینیسم ...
حقوق بشر زن و مرد نمیشناسد!
بیانیه :http://we-change.biz/spip.php?article11
کلیات مطلب در مورد یک میلیون امضا : http://we-change.biz/spip.php?article12
دلم نیامد این قسمت از نوشته نوشین احمدی خراسانی را نگذارم:
سخن آخر
خلاصهي كلام آنكه روش و مبناي كار در ”كمپين يك ميليون امضاء“، مصداق اشعار بهياد ماندني آن زن شجاع تاريخ ايران (زرينتاج) است، وقتي كه سرود:
گر به تو افتدم نظر، چهره به چهره، رو بهرو / شرح دهم غم تو را، نكته به نكته، مو به مو
از پي ديدن رخات، همچو صبا فتادهام / خانه به خانه، در به در، كوچه به كوچه، كو به كو
يك توضيح براي نگار بدهكارم . نگار آن طور كه دلم ميخواست نشد . شايد از ترس طولاني شدن غير لازم خيلي جاهاي فكرم را قيچي كرده باشم . نوشتن تكه پاره تجربه سختي است!خلاصه مثل همه نوشته هاي ديگر تجربه بود و بس!ببخشاييد
*******************************************************************************************
اين كه نگار چه طور و با چه دردسرهايي به يك خانم كامل بدل شده است را بايد از زبان پوراندخت شنيد كه در داستاني جداگانه ميشود به آن پرداخت اما در اينجا جايي ندارد . زندگي نگار در آن لحظه براي من اهميت دارد كه او را در رمانتيك ترين لحظات زندگي اش غافلگير كنم و ببينم آيا بازهم هركول را به ياري ميطلبد يا نه!
نگار در آستانه عشقي مدرن قرار گرفته است . دقيقا بيست ساله است و احساس خوبي دارد.با اين كه بعد ها اين احساس خوب به چه شكلي در خواهد آمد كاري نداريم.
عشق شب هاي عربي با آن حرم سرا هايش كه به اندازه استاديوم آزادي جا دارد در مثال و چهره اي مدرن برايش رخ نشان ميدهد. ريش پر پشت خود را به دست ريش تراش هاي غربي سه تيغه كرده و دشداشه اش را با يك دست كت و شلوار و كراوات شيك عوض كرده است . شرعيات جاي خودش را به ديالكتيكي من درآوردي داده است . اما بين خودمان بماند زير بناي اخلاقي آن همان است كه بوده است. اخلاق بشر اوليه يعني كردن.
روحيه مازوخيستي فلسفي نگار اينجا به ياري اش مي آيد . با خود زمزمه مي كند كه هر چه تو داري همه بايد داشته باشند حتي اگر عشق باشد! و آن عذاب وجدان تربيتي به اين حس بدل ميشود كه خود را در تمام آسيب هاي رواني و جسماني مقصر بداند . زن بودن يعني احساس تقصير. يعني آن شكم بر امده ي بدريخت كه منجر به بدبخت كردن انساني ديگر ميشود .و نگار پشت ميز محاكمه خودش شرم زده است.
زني به نام نگار با پاهاي باز و چشمان بسته عشق را لاي پاهاي خود حس ميكند . راپونزل گيسوانش را براي شاهزاده از بالاي قلعه پايين انداخته و زال از گيسوان چون شبق رودابه بالا مي رود .درست وقتي معناي واقعي كردن را ميفهمد كه در مي يابد نه شاهزاده وقتي به بالاي قلعه رسيد از سر راپونزل گذشت و نه زال از سر رودابه .
بوسه سيندرلا و شاهزاده پايان قصه نبود . و مثل همه آن قصه هاي عاميانه همه به كام دل خود نرسيدند .
درست وقتي كه شاهزاده شبهاي عربي او را به كام خود بكشد . روحش را از هم بدرد . و او را هم به مانند بقيه گوشه حرم سرا بياندازد. ديگر توان توجيه هيچ چيز را با هيچ مدرنيته اي نخواهد داشت!
نگار بيست ساله است . ديگر به بوسيدن هنرپيشه هاي فيلم ها نگاه نخواهد كرد . صحنه هاي اروتيك مانند روزهاي گذشته موهاي تنش را راست نميكند و آن نمناكي هميشگي ديگر به سراغش نمي آيد . اين بار هركول هم با آن يال و كوپالش گوشه اتاق او زانوي غم بغل كرده است . اين اولين مبارزه هركول بود كه در آن شكست خورد گويا دست زني حسود در كار بوده است. و مسيح صليبش را براي نگار هديه مي آورد تا از بار دردهاي او بكاهد .
بياييد نگار را در حالي كه روبه روي كتاب هاي پدرش ايستاده ترك كنيم . آرام آرام از او دور مي شوم و ميتوانم بشنوم صداي آن سيالي را كه در مغزش ميگذرد . كتاب ها هنوز مقدسند . وآن سيال نگاه او را رنگ ديگري داده است كه در آن نه ديالكتيكي وجود دارد ونه عذاب وجداني . آن سيال ميجوشد و با خود موجي از آرزو را مي آورد . نگار دلش ميخواهد يك سهراب را حامله باشد . سهرابي كه روزي در نبرد با پدرش پيروز شود . بياييد او را باردار همين آرزو ترك كنيم.
دیگر ادامه ندارد!
DRAMA - ROMANCE - WAR
| Head in the Clouds | |
|---|---|
| Directed by | John Duigan |
| Produced by | Michael Cowan |
| Written by | John Duigan |
| Starring | Charlize Theron, Penélope Cruz, Stuart Townsend |
| Distributed by | Sony Pictures Classics |
| Release date(s) | 12 September 2004 (Toronto Film Festival) |
| Running time | 132 min |
| Language | English |
توی قسمت نظریات مربوط به این فیلم يك نفر نوشته بود:
not great... but romantic and beautiful
شايد يكي بايد اضافه ميكرد : یک عشق سه نفره جسورانه ! رمانيسم سه انسان كاملا متفاوت با انتخاب هايي كاملا متضاد در راه هدفي مشترك .... آزادي و صلح
حجتالاسلام "حسين حائري" روز پنجشنبه و در آستانه ماه محرم در گفت و گو با ايرنا : بزرگ نماييها و بيان سخنان اغراق آميز توسط برخي در عزاداري ها در مورد شخصيت امام حسين(ع) و يا حضرت ابوالفضل (ع) درست نيست.
حجتالاسلام حائري گفت: برخي اشعار و سخنان در عزاداريهاي اين ايام بيشتر از آنكه محبت اهل بيت (ع) را در دل مردم ايجاد كند، نوعي توهين به اين بزرگان است.
وي اظهار داشت: در اين ميان ، برخي براي جذاب تر كردن مراسم خود از آلات و ابزارهايي موسيقي استفاده ميكنند كه در شان حماسه عاشورا نميباشد.
******************************************************************
محرم در همه جا جریان دارد . از نوشته های پشت ماشین ها گرفته و تا پرچم های تکیه ها ... حتی روی پشم گوسفند قربانی نگون بختی برداشته اند نوشته اند یا امام حسین!
صدای نوحه میشنوی از گوشه و کنار .. موبایل یکی زنگ زده است یا این اتومبیلی است که صدای ضبطش را تا آخر زیاد کرده !
گوشه کنار خیابان چای میدهند !
از زنجیر زنان روبه روی خانه ما با نان خامه ای پذیرایی شد!
اما غذای نذری هنوز هم قیمه است!
یکی تعریف میکرد چند جوان را دیده که خواسته اند علمی را بلند کنند . همه با هم گفته اند "بلند میکنیم" و ...
صدای نوحه خوان از کوچه می آید :عشق من ... عشق من....
گفتند با آویختن شمایل مخالفیم ! نوحه ای در ذهنم تکرار میشود که قد چون سرو و چهار شانگی و چشمان خمار را توصیف میکرد .
کاری نمیشود کرد .... یک نگاهی به فرهنگ کوچه شاملو بیندازید ... هیچ نمیتوان کرد.. جامعه هر چه را که بخواهد تغییر می دهد ... هیچ نمیتوان کرد. فقط می شود پرسید . نیاز چیست که تغییر میکنیم؟
در ادامه ی نوشته ی نگار:
نگار هم مثل لوسي از درون كمد كتاب پا به نارنيا ي خودش گذاشت و ملكه كتاب هاي پدرش شد . در آن خانه هیچ نظارتي بر آنچه نگار مي خواند نبود.چون كتاب مقدس بود . كتاب كودك در قفسه هاي جداگانه دست چين نشده بود. بنابر اين نگار اگر دستش را كمي آن طرف تر دراز ميكرد به دنيايي ميرسيد كه در واقعيت زندگي، او را به آن راه نمي دادند . اين طور شد كه در كنار داستان هاي برادران گريم و هانس و كريستين اندرسون ، نگار افسانه ها و اسطوره ها ي شرقي را هم كشف ميكرد كه اصلا كودكانه نوشته نشده بودند . نه درگفتن از عشق و شهوت و نه در ارائه تعريفي از اصول و اخلاقيات . اگرپيش از اين يك بوسه سيندرلاي فقير را به شاهزاده ميرساند يا زيباي خفته را از خواب مرگ بيدار ميكرد . از آن پس لا به لاي نوشته هاي هزار و يك شب يا ديگر ادبيات عربي هميشه واهمه مازوخيستي معشوقه از خشونت عاشق بود كه عشق را حلال ميكرد و عاشق را در جايگاه پرستش مينشاند.در نيمي ازافسانه هاي هندي و چيني زير سايه عشقي غير مادي و آسماني عشق هاي مادي جان ميگرفتند وگوشه كنار ه هاي داستان خودي نشان ميدادند .و از همه بي ثمر تر قصه هاي عاميانه ايراني بودند كه به گونه مبتذلي عشق را به ورطه تملك و غلامي خود در مي آورد و با شهوت نه چندان متنوع و جذابي به طور يكنواخت و يك شكل هميشه به يكجا ختم مي نمود . "همه به كام دل خود رسيدند ". اصول اخلاقي، شرعيات بي قاعده اي بودند كه زبان به زبان نقل شده بود و نگار بعد ها ريشه بسياري از آنها را ميان صفحات كتاب هاي درسي اش كه اخلاق را آموزش مي دادند يافت .
نگار همه را بي آن كه تفاوتي ميانشان قائل شود ميبلعيد .و نياز خود را به درك لطف و پاكي عشق در سنين كودكي ارضا نشده و خالي ميديد. ازآن لهيب شهوت كه از پشت كلمات حك شده بر صفحه بيرون مي زد و يا آن سرماي بي معناي عرفاني که شخصيت انساني را تا حد پوچ پايين مي آورد ، گيج مي شد و هيچ چيز نميفهميد. اما نجات دهنده هاي زيادي در ميان همان كتاب ها خفته بودند شايد يك طبقه بالا تر يا يك طبقه پايين تر . فقط كافي بود نگار دستش را كمي عقب تر ببرد و اين چنين شد كه شاهنامه را كشف كرد با تمام آن عشق هاي پاكدلانه خالصش .هر چند شاه خدايي متكبرانه اش نگار را وادار میكرد تا دريچه نگاه بزرگسالانه پدرش و با پوزخندي بر لب آن فصل هاي كتاب را پشت سر بگذارد . بعد از آن اسطوره هاي يوناني بودند و عشق خدايان به بندگانش كه رمز تولد مسيح را بر او گشود . در تخيل خود عادت كرد كه قبل از هر امتحان به سينه ش صليب تثليث بكشد و هركول را تجسم كند كه سر امتحان به او تقلب ميرساند !
ادامه دارد......
خانواده پوراندخت حالا سه نفر بودند . يك بچه هم به جمع خودش و شوهرش اضافه شده بود . يك دختر كوچولو .
همان اول كار آن درخت طلايي با هفت تا شاخه را كه شوهر اول ازدواجشان به نيت هفت تا بچه به گردنش انداخته بود از گردن باز كرد و به او حالي كرد كه اين ها خيال هاي خام است و اصلا به عقايد روشن فكرانه ماركسيستي اش جوش نميخورد. از ديد او همين يك دانه بس بود. اسم اين بچه بس، فسقلي را هم گذاشت نگار. اصلا دليل به دنيا آمدن همين يكي هم خيلي چرند بود .اول ازدواج فقط به اين فكر ميكرد براي فرار از دست اين مرد نيمه ديوانه وحشي كه هر شب خواب آرام را با ان خواسته هاي عجيب و غريبش به كام او زهر مي كند چه بايد كرد . شنيده بود كه حامله شدن ميتواند بهانه اي براي قطع اين خواسته هاي بي معناي شوهرش باشد . پس حامله شد.
نگار كوچولوي ما كه تولدش را مديون يك نوع راه جلوگيري در مسائل جنسي بود برخلاف نظريه بدبينانه پدرش از نظر جنسي اصلا و ابدا منفعل از آب در نيامد و شاهد او تمام پسر هاي همسايه بودند . و از اين نظر به قول مادربزرگش كاملا به روي پدرش رفته بود ! پوراندخت عذاب وجدان خود را از شيوه به دنيا آوردن بچه اش پنهان نكرد و براي جبران آن باقي زندگي اش را وقف او كرد تا از آن پس نگار را دچار اين نوع ازعذاب وجدان كند كه به دنيا آمدن و به دنيا آوردن گناه بزرگي است كه بايد نسل ها ي زيادي به خاطر آن عذاب وجدان بكشند!
شيوه ديگري ازعذاب كشيدن را از پدرش آموخت . خود آزاري فيلسوفانه!
پدر ماركسيستش كه مخالف تمام ابعاد و ابزار بورژوازي بود عروسك كچل زر زروي گرانقيمت نگار را كه دايي اش از خاك متعفن امپرياليست ها هديه آورده بود از پنجره طبقه هفتم به حياط پرتاب كرد و اين طور بود كه هم عروسك و هم نگار آموختند كه در مقابل سختي هاي زندگي ديگر زر زر نكنند ونگار به علاوه آموخت به هيچ چيز زياد قشنگ،زياد گران قيمت ،و زياد ظريف و شكننده ،كه از قضا همه نميتوانند داشته باشند دل نبندند. يا به قولي هرچه ديگران نداشتند بهتر است تو هم نداشته باشي ! از آن پس عروسك هاي پارچه اي مادربزرگش را به تمام آن عروسك هاي شكننده داخل ويترين مغازه ها ترجيح داد .
هنوز چهار سال نداشت كه شعري به نام پريا اثر شاعر محبوب پدرش را جلوي حضار ماركسيست از بر ميخواند و همه را در حيرت ضبط شده هاي اين ذهن كوچك انگشت به دهان مي گذاشت اما وقتي بزرگتر شد حاضر بود همه شعرهاي همان شاعر را از بركند اما نگاهش به صفحات شعر پريا نيفتد ! و به محض اين كه به كلاس اول راه يافت ديگر دستش به كليد كمد كتاب هاي پدرش هم مي رسيد.
ادامه دارد...