تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

"سین هفتم

             سیب سرخی است"

                     ............................................

                              ...........................................................

  "شرابی مرد افکن در جام هواست "

                         .............................................

                              ............................................................

 " سبوی سبزه پوش

                        در قاب پنجره "

                           .............................................

                                ...........................................................

 " بهاری دیگر آمده است 

                                آری"

                             .............................................

                                 ...........................................................

 

                                 نه حسرتا

                                 نه شگفتا

                                 نه آها  

                                 نه فغانا

                                 برای آن زمستان ها که گذاشت ،

                                 نامی هست !

                                 نامی هست !

                                 درگذشته است.

                                 سین هفتم ،

                                 سروریت

                                 بر سفره سنت مستیم

                                در این نزدیکیست .

 

      ***********************************************************

     

        سر سبز ترین بهار تقدیم تو باد  .......

   شیرین گلم ، سال نو ات مبارک

        پیپ قرمز عزیز  با آرزوی سالی خوش برایت و بدون مزاحم البته!!

        لبخند تلخ عزیز  ، امیدوارم که سالی پر از لبخند های شیرین در پیش داشته باشی.

        شیدا معصومه عزیزم، عیدت مبارک دختر اهوازی!

        شیدا خانم دوم ، سالی پر از رهایی و آبی آسمان برایت آرزومندم

        زرتشت مهربان به امید نو شدن همه چیز در این سال نو . عید باستانی را بهت تبریک میگویم

        اوهام عزیز سال ۸۶  با وبلاگی پر بار و زندگی پر بارتر برایت آرزومندم

        رضای عزیز .. کار از کار گذشت و سال دگر نو شد . عید دوباره مبارکت.

       سپیدار و زوربای نازنین غایب . کلاغ سفید گمشده  : به امید سالی بهتر .

       شاه رخ و سیاوش عزیز . قلمتان در این سال نو پاینده .

      هادی عزیز زنده دل، سال نو بر تو و فردوسی هر دو با هم مبارک!

      آقایان بزرگوار  شکربیگی و  مهدی موسوی و اکبر رفیعی  و فدروس ساروی ،  هر روزتان نوروز باشد.

      فریدون زاکانی عزیز عیدت مبارک .

      تیتا ، سورملینای عزیز، تارای یگانه، آیدا خانم ، آناهیتای مهربانم ، سالی شاد برایتان آرزو می کنم .

      سمیک جان .. داداش بازم عیدت مبارک!!

      جا نماند؟  راستی بی ترتیب بود..

       هر کس را که نگفتم و به اسم نیاوردم و هر کس که یار دیرینه این وبلاگستان است سال خوبی  برایش آرزو میکنم .

         

 

               

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 22:5  توسط آنا  | 
 

Franz Marc Oil Painting  

the large blue horses

   

Dreaming Horse

 

 فرانس مارس نقاش آلمانی تبار متولد فوریه ۱۸۸۰در مونیخ  و درگذشته  به سال ۱۹۹۰ در فرانسه ، یکی از معدود نقاشانی بود که مرا پای تابلو هایش به مدت طولانی میخکوب کرد .و جزو معدود دسته هنرمندانی است که در نگاهش لطف خاصی به حیوانات میتوان یافت. اسب ها  آهوها گاومیش و گربه و پلنگ ! روباه  کوچک .همه و همه را از طبیعت کنده و روی بوم رنگ روغن به رویایی زیبا بدل کرده است !! کوبیسم ..اکسپرسیونیسم.. و فرانسه  کّ به حق ميعادگاه خدایان است.

 *******************************************************************

سور است اين آخرين چهار شنبه سال

بوم...بام..بوم...بام...

آن بيرون جنگ است و اين تو هم جنگ

آنها ترقه ها ي شور آفرينشان را زير پاي من ميتركانند

و تو ترقه هاي شور  آفرينت را زير پوست من .

سور است اين آخرين چهارشنبه سال

بوم...بام..بوم...بام...

زير پنجره ما آتش بازي است و در چشمان تو هم آتش بازي  .

آنها در و تخته هاي پوسيده را به آتش ميكشند

و تو تن و جان پوسيده ي مرا .

سور است اين آخرين چهارشنبه ي سال.

*******************************************************************

 اين تصاوير ديگر زيبا نيستند!!

 

بالاخره فهميدم چرا نوشتن را دوست دارم . ژك لكان به تقليد از هگل ميگويد: واژه نابودي شي است! نابودي فعل هم هست؟

توي چشم هايش زل ميزنم و خجولانه ميگويم .من عاشقت هستم . او هم بدون معطلي تكرار ميكند :"من هم عاشقت هستم ". ناگهان هر دو احساس ميكنيم كه ديگر عاشق هم نيستيم . رو به روي منظره اي زيبا ايستاده ام تنها . عكس ميگيرم . سه روز بعد در وبلاگم درست وسط خواندن كامنت ها و  دريافت احساسات ستايش آميز انسانهاي ديگر به آن نمايش كوچك از طبيعت ميبينم كه اين تصاوير ديگر زيبا نيستند.زيبا ..زيب.. زي. زمان ميچرخد رو به عقب .دارم گريه ميكنم و با خشم از او حرف ميزنم .از او كه خيلي دوستش دارم . كلمات لخت و عور بيرون ميريزند .ناگهان احساس ميكنم از او دور ميشوم . ديگر وجود ندارد.او كيست؟ او ؟

من دارم مينويسم ... نوشتن ....نوشت..نوش....نو..ن ........ــــــــــــــــــــــ

 نميدونم چرا احساس ميكنم كه يه دن كيشوتم!!‌در جنگ با آسياب هاي بادي!‌سانچو پانزويم هم آن خود غير ديگرم است !!‌

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 20:51  توسط آنا  | 
 

 بابا ایستاده بود جلوی رویم و تهدید میکرد: "هر گهی بیرون از این خونه میخوری بخور اما پایت را که گذاشتی تو این خونه باید از قوانین این خونه پیروی کنی . این خونه حرمت داره .  "

نرگس با آن قیافه حق به جانبش روبه من توضیح میداد :" من تازه حالا فهمیدم که آدم هر غلطی میخواهد بکند جایش خارج از محدوده دانشگاه است ..این جا هر کار بکنی میشود آش نخورده و دهن سوخته . کافیست حرفی توی دانشگاه بپیچد. دیگر آبرو برایت نمیگذارند . دانشگاه  فقط جای درس خواندن است . جمع کن بساط این حرفای صد تا یه قازت رو بردار ببر بیرون از این جا   "

استاد بعد از دو ساعت و نیم سخنرانی :" هر کی نمیتونه این کلاس رو تحمل کنه بفرما بیرون"

مدیر شرکت :"خانم خواهش میکنم از این در که وارد میشوید  فرض را بر این بگذارید که اینجا سربازخانه است  با چارچوب خاص خودش و شما هم سرباز صفر هستید. بیرون از اینجا هر کار میخواهید بکنید دیگر به خودتان مربوط است" و زونکن را پرت کرد روی میز .

فلاش بک .

ساعت هفت صبح .حیاط مدرسه .

مدیر مدرسه " عبدی، واسه کی  دارم حرف میزنم ؟ برو بیرون از صف . برو بیرون .

 همه ی تنم میلرزد. انگار کن اگر پایم را از این صف خط کشی شده بگذارم آن ور تمام است . مرده ام.

مبصر سر میرسد  و مرا از صف بیرون میکشد .

تمام شد . حالا من بیرون از صف ایستاده ام. همه مرا مینگرند. و برای اولین بار میفهمم بیرون هیچ کجا نیست . دلم برای انها که در صف ایستاده اند و از این بیرون میترسند میسوزد !

 

پ.ن:باید به همه تون سر میزدم امشب!! نشد!! به هر حال دلتنگ همه تانم ! تا بعد ببخشایید دوستان

   

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 0:40  توسط آنا  | 
 

 براي گوش كر نسل ها

 

پلي بيوس( مورخ يوناني ) از اشك هايي ميگويد 

كه سيپيو (ژنرال رومي ) توانست ميان دود شهر پنهانشان كند .

آنگاه گاو آهن شكست

در ميان خاكستر ،قلوه سنگ ،استخوان .

و او كه آن را ثبت كرد

مرثيه اش را به ارث گذاشت

براي گوش كر نسل ها

 

 

پيتر هوخل شاعر آلماني

 

 

 

 

 

 

 نه آن شور، فريبكار يا خيالي نيست !

دروغ نميگويد ،فقط پايدار نيست !

كاش چنان به دنيا مي آمديم                                

كه گويي آدم هاي ساده ي عاشقي هستيم .

كوه غمگين شد زيرا زندگي اردوي كوليان است

و ما تمام زندگيمان را از قلبي به قلبي به فروش ميگذاريم .

و اين بود غم هاجر

فرستاده شدن به غربت اگر چه با بچه اش

ـ هاجر كنيز و زن ابراهيم پيامبر و مادر اسماعيل . ابراهيم او را به خاطر حسد سارا زنش از خود دور كرد و با بچه اش به صحراي عربستان فرستاد-

 كوه نوحه ميكند . زيرا بايد جدا از هم فرود آييم ،فراز از اين لجن .

 

اين زندگي كه همه ميدانيم هيچ چيز نيست  جز بازار شلوغ سربازخانه ها :

و صدا گفت :تمام شعرهاي كوهستان ها چنين سروده ميشوند

 

 تكه هايي از سروده هاي مارينا تسوتايوا

 

 

برش از كتاب زاده اضطراب جهان

ترجمه زنده ياد محمد مختاري

 

*****************************************************************

 

 

  همسر

 

ساعت يك بعد از ظهر :

 

كيسه هاي خريد را برد و گذاشت صندوق عقب . به ساعت مچي اش نگاه كرد . دير شده بود . بايد ميرفت و بچه ها را از مدرسه بر ميداشت . خيابان آزادي مثل هميشه شلوغ بود . كوچه پس كوچه ها را ازمود . با اين حال ده دقيقه دير رسيد . بچه ها را ديد  كه جلوي در مدرسه  اين پا و آن پا ميكردند . برايشان بوق زد  . هر دو پا گذاشتند به دو . در عقب و  جلوي ماشين  باز شد و دو صدا هم زمان با هم گفتند .

- سلام ماماني

- سسسلام خوشگلاي خودم . مينا، قربونت برم ،مامان ،كاپشنتو در بيار .امتحان خوب شد ميترا خانم؟

 

............................

ساعت پنج بعد از ظهر:

 

تا بچه ها ناهارشان را ميخوردند ظرف هاي ديشب را شست . غذاي فردا را پخت . دستي به سر و روي خانه كشيد . تند تند كار ميكرد . كارهاي بانك عقب مانده بود .قبل از اين كه برود بنشيند پاي كامپيوتر ،دستي هم به سر و گوش بچه ها كشيد . خيالش راحت شد كه نشسته اند پاي درس و مشقشان .

 

..........................

ساعت هشت شب :

 

صداي چرخيدن  كليد در قفل در،  ميان جيغ بچه ها گم شد . صداي همسر مي امد كه سر به سر بچه ها ميگذاشت .

هنوز نيمي از كارهايش مانده بود .همسر وارد اتاق شد . كتش را روي تخت انداخت . با هم سلام احوالپرسي كردند. ناخودآگاه برخاست . پنج دقيقه بعد يك سيني چاي را روي ميز گذاشت . همسر روي مبل ولو شده بود و كنترل تلويزيون  را دستش گرفته بود و از اين كانال به آن كانال ميرفت .  بچه ها نق ميزدند . مينا  ديكته اش  مانده بود . ميترا هم  خط كشش را گم كرده بود و نميتوانست دفترش را خط كشي كند .  به مينا ديكته گفت . خط كش خودش را به ميترا داد . ميوه پوست كند براي بچه ها وهمسر . تلفن زنگ زد . مادرش بود . كلي غرولند كرد . دم عيد بود و كارهاي خانه تكاني  اش  مانده بود . از يكدانه دخترش توقع داشت .

همسر با ميترا دعوايش شد و یکی زد تو گوشش. خون خونش را ميخورد . سر حرف را با مادرش بست. بچه ها را برد خواباند .

 

...........................

ساعت دوازده  شب .:

 

همسر توي رختخواب وول ميخورد. انگاري خوابش نميبرد . به روي خودش نياورد. كارهاي بانك مانده بود .. چند دقيقه بعد صداي خرو پف همسر بلند شد .

 

.........................

 

ساعت پنج  صبح :

 

دست همسر را روي شانه اش احساس كرد.

-هنوز كه بيداري !

- كارهاي بانك عقب افتاده . دم عيد است ديگر.

- چاي ميخوري برايت بياورم؟

فقط سري تكان داد. همسر رفت و با دو ليوان چاي و يك پيش دستي كوچك كيك صبحانه بازگشت . پيشاني اش را بوسيد .  با هم چاي خوردندو گپ كوچكي زدند . او از سنگيني كارهايش گفت . همسر گفت امروز صبح او بچه ها را به مدرسه ميبرد . لحظه اي دلش خواست و سرش را گذاشت روي سينه ي مرد . او هم بي هيچ كلامي موهايش را نوازش كرد. با بغض گفت :

- مامان را چه كار كنم ؟

- فكرش را نكن برايش كارگر ميگيريم . پير است ديگر. بلند شو برو يك دوش بگير فعلا . سرحالت مي آورد . من هم بچه ها را بيدار ميكنم و راه مي اندازم!

 

................................

تق ......... صداي در حمام  او را از جا پراند  

 

- مهري .. حوله منو بده

 

هنوز گيج بود . به ساعت نگاه كرد هفت صبح بود . ميترا از در اتاق خوابالود  آمد تو.

- مامان مدرسه ام  دير شد.چه قدر ميخوابي

 گيج و منگ به كامپيوتر روشن پيش رويش نگاه كرد . كي خوابش برده بود

همسردوباره صدا زد... مهرييييييي

 

  

 |+| نوشته شده در  شنبه نوزدهم اسفند 1385ساعت 21:20  توسط آنا  | 
 

 

      توضیح: عکس ها را خودم گرفته ام .آن روز که باد زیر بغلم را گرفت و به شوخی در هوا تابم داد!

      به صورتم سیلی زد و زد وزد ُآن قدر که خنده و گریه ام قاطی شده بود . دست هایم را  کبود کبود کرده است . به پشت دست هایم که مینگرم قاه قاه میخندم . باد بازی نون بیار کباب ببر را خیلی دوست دارد !! این عکس ها را همان روزی گرفتم که ابرها مثل خامه روی کوه ها ریخته بودند. و من از همه ی امکانات دنیا فقط گوشی موبایلم را همراه داشتم ! باد توی خامه ها چنگ میانداخت  مثل آدم های شکمو  و اثر انگشت های خامه ایش جای جای آسمان مانده بود!!

اگر عکاس ماهری به این ها نگاه کند سریع میفهمد که اولی نشان از دست های لرزان من و بازیگوشی باد دارد و دومی از خطای صریح یک عکاس ناوارد که میخواسته مستقیم توی چشم های خورشید زل بزند و عکس بیندازد !! اما کور خوانده بودم !! با این حال هر دو را دوست دارم . بی آن که روی هیچ کدامشان کار کرده باشم تا نقص هایشان را بپوشانم و رنگ و جلایشان دهم  آوردم گذاشتمشان اینجا !! دومی را خیلی دوست دارم !! هرچند خورشید برایم ناز کرده است اما گاهی وقت ها از بطن اشتباهات نا آگاهانه زیبایی غریبی رخ نشان میدهد !! 

تا نظر شما چه باشد !!

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

هشت مارس است . روز زن. همين.

Woman's Face by Kurdish artist Choman

Woman's Face by Kurdish artist Choman

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------

 

 داستانكي كوتاه و جلف!

نشسته بود كنار دوستش و در گوش هم پچ پچ ميكردند! هر چند دقيقه يك بار هم خنده شان مثل تيله  روي سطح صاف مغزم رها ميشد و قل ميخورد و ميرفت روي اعصابم اما به روي خودم نياوردم!نمي خواستم باز همان برچسب منتقد نسل سومي ها را بهم بچسبانند! يكريز اس ام اس بود كه ميرفت و مي آمد !

بالاخره يكيشان بلند شد و رفت . من ماندم و آن دومي! تنهايي درونش وول ميخورد و به او سيخونك ميزد كه سر حرف را با من بگشايد. فهميدم . سرم را بالا آوردم و نگاه پرسانم را بهش دوختم.

من:خوب انوش چه خبر؟

خنديد و گفت: هيچ ،ديروز پيام را ديدم . داشت يك دختره را سوار ماشينش ميكرد!‌خوش به حال دختره ! چه حالي ميكنه!‌شكوفه ميگه حتما سرويس داده كه سرويس ميگيره!!‌( نگاهش توجيه ميشد و از آن حال عصبي بيرون ميخزيد!) به نظرت اگر من هم رفته بودم الان پيام را داشتم نه؟ همه ي دوستانم رفته اند !!‌ديروز يكي شان ميگفت خيلي كيف داره!!‌ فقط تا دو سه روز كون آدم درد ميكنه!!(خنده اش شيطنت بار سعي داشت اين ابتذال كوچك حرفش را به دل خودش و من بنشاند). پريروز شنيدم كه به يكي از دخترها ميگفت چندتا سكس بلد  و اپن مايندد -OPEN MINDED-وردار بيار خونه ما!!‌مهمان داريم!

من: دوستت گفت كيف داره‌؟

انوش:آره .عوضش خطر نداره!

من:لذت برده بود؟

انوش:حتما ديگه! نميدونم!

من:خوب!!‌همه اين طوري ارگاسم را تجربه نميكنن!

انوش: ارگاسم چيه؟

 

پ.ن. خيلي آزارم ميداد كه نوشتمش!‌

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 20:46  توسط آنا  | 
 

پارک لاله ساعت شش بعد از ظهر ،خاکستری و سرد و بی برگ است. اگر پرسه فونه انار را خورده است چرا ديميتر ما را به اين خاكستر نشيني محكوم ميكند.  

آمده ام تااو را به خاك بسپارم. همینجا زیر این درخت بید مجنون ُکنار نیکمتی که تنها من بر آن نشسته ام  . کلاغ ها آمده اند تا برایش فاتحه بخوانند.

 هم الان دو پیرمرد از کنار من عبور کردند . و من نگاه و لبخندشان را بی جواب نگذاشتم.  حتی گذاشتم که وراندازم کنند .

آنها برای زن جوانی سر برگردانده اند . زنی که در ذره ذره های سلول های جوانم میجوشد .  دلم میخواهد بروم جلو و ببویمشان . آن بوی سالخوردگی فرتوت مرا پس نمیزند . بویی که طبیعت برای تحقیر به سر تا پايشان  چسبانده است  تا  آن برق چشمان آب آورده خاکستری را مضحکه کند  . شايد تحفه شان انار باشد . من از دنياي زيرين نميترسم . من هم مانند پرسه فونه دچار منيك دپرشن هستم !‌ نيمي از زندگي ام  در زير زمين به سرميبرم  و آن نيم ديگر  را به رقصيدن  بر روي زمين ميان نومفهايم ميگذرانم ! اما او براي ابد به زير زمين پناه برد!!‌ نتوانست اين دوگانگي را تاب بياورد !

شب قبل از مرگش خواب دیدم که در مکانی نا آشنا ،صفی از آدمها اسلحه شان را روی شقیقه نفر جلویی گذاشته بودند  و تهدید می کردند  . در میان داد و فریاد های درهم و برهم ،او مات ایستاده بود بی آن که اسلحه ای در دستش باشد و آخرین نفر هم  او را نشانه گرفته بود و آن صف دراز آدم ها را تهدید میکرد که اگر شلیک کنند او را خواهد کشت!! همه چیز به نفر اول بستگی داشت . من وحشت زده به جستجوی آن نفر اول صف آدم ها را جستجو میکردم  . اما هر چه میرفتم به اول صف نمیرسیدم . آن میانه یکی ماشه را چکاند  و دیگر فرقی نمیکرد که از اول صف بود یا آخر صف .درست مثل آن بازی کودکانه صفی از آدم ها پشت هم  درمی غلتيدند . سرم را برگرداندم و دیدم که او افتاده است .با چشمان باز و من در  چشمان او فرو میرفتم . احساس میکردم که سرم سنگین شده است و او نمیتواند نفس بکشد . همه چیز را میدید و میشنید و اما نمیتوانست بفهمد چه میگذرد . انگار غنچه ای در درون مغزش میشکفت . غنچه ای خونین . یک دفعه بلند شد و نشست و گلوله را بالا آورد او مدام بالا می آورد گلوله ای پشت گلوله دیگر و تمام نمیشد گویی که صف درازی را به جستجوی ابتدای آن پیش میروی! از جایم بلند شدم و نگریستم به زمینی برهوت و صفی از آدم ها  که گلوله بالا می آوردند .

من روی نیمکت نشسته ام و او را به خاک سپرده ام . آدم های زیادی هم الان از کنار نیمکت من گذشتند اما نگاه نمیکنم . هنوز پیرمرد دیگری نیامده که سلول های جوانم را بشناسد ! و نگاهش نگاه او را برایم زنده کند . و بویش بوی پوسیدن تن او  باشد در زیر خاک . هنوز  هيچ كس تحفه اش براي من انار نيست.

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 23:3  توسط آنا  | 
 

آناي بيست ساله ي چشم خاكستري با اندام كشيده و انگشتاني كه به چالاكي روي دكمه هاي ماشين تايپ ميرقصند  اين روزها در نظرم مي آيد . در راهروي خانه داستايفسكي ايستاده و منتظر است. خانه دار داستايفسكي به اتاق كار او هدايتش ميكند  . آن ميز از چوب بلوط  گوشه اتاق  و آن ماشين تايپ رويش  انتظار انگشتان بلند دختر را ميكشد. خيلي دلم ميخواهد بدانم در دل اين دختر جوان چه گذشته است . پيش از آمدن به خانه داستايفسكي چند بار كتاب هاي  نويسنده محبوبش را ورق زده است . صداي تپش هاي قلبش را ميشنوم . ميداند اين بار او اولين كسي است كه رمان جديد نويسنده مشهور را كلمه به كلمه همزمان با تولدشان مي خواند . خجولانه لبه ي مبل مينشيند. با ورود داستايفسكي از جا ميپرد و دستش را پيش مي آورد. دو چشم  با دو رنگ متفاوت در صورتي كه فشار رعشه هاي بيماري مچاله اش كرده است تا اعماق وجود آنا نفوذ ميكنند . داستايفسكي اما حضور ذهن ندارد . كلمات از او فرار ميكنند . شايد در آستانه حمله ديگري است . بي تاب ، كم تحمل و عجول است . دختر را ميرنجاند .  از او ايراد ميگيرد و دست آخر هم كار آن روز را از سر باز ميكند . :فردا بياييد خانم

آنا خشكش زده است . خود را رها شده در آستانه در خانه داستايفسكي مي يابد . هنوز تا ظهر مانده . نميخواهد باور كند كه نويسنده  محبوب تمام دوران نوجواني اش اين مرد ديوانه بوده است

 

 

هر وقت شماره اش روي صفحه گوشي همراهم مي افتد قطره هاي درشت عرق از زير بغلم راه ميكشند تاروي شكمم. وقتي  مكالمه تمام ميشود . من خيس از عرق . داغ و هيجان زده ام . آنا را درك ميكنم. هيچ دليل خاصي براي هم ذات پنداري ندارم و نه هيچ نشانه خاصي . تنها تخيل من است كه پرواز ميكند . و ميدانم او ميفهمد !

 

 

روز دوم است آنا به آن خانه باز مي گردد. خودش هم نميداند چرا بازگشته است .از داستايفسكي ميترسد . اما كشش عشق بيشتر از ترس او است . دوباره همان اتاق ،همان ميز و همان ماشين تايپ است . اما اين بار داستايفسكي ،داستايفسكي ديروز نيست . سرحال و مودب است . مدام پوزش ميخواهد . كار را شروع ميكنند . داستايفسكي ديكته ميكند و آنا روي ماشين تايپ ميكوبد : تتق تق تق تتق تتق تق

 

آنا بودن را دوست دارم . اصلا هر رويداد هيجان انگيز را كه رگه هاي  قوي  رمانيسم در آن باشد را دوست دارم !‌ من هميشه درميان كتاب هايم زيسته ام .در تصاوير روياگونه ي قصه ها ،در نقش ها فرو رفته ام !‌ من يك  بازي را دوست دارم . بازي كه ديگر خودم نباشم  . اين زندگي زندگي خودم نباشد . يك قصه باشم . اصلا مهم نيست كه آن رويداد به آن قصه ربطي داشته باشد يا نه . بقيه را بگذار به عهده من !‌ آنجا در ميان تخيلات من يك رويداد ساده به يك قصه ي آشنا بدل ميشود و هزار شاخ و برگ ميگيرد  . قصه ي  مرشد و مارگريتا   ،‌ آنا و داستايفسكي‌ ،‌ آيدا و شاملو ، چخوف و اولگا ،.......... گيرم در تمامي  اين زن ها رگه اي وجود دارد كه  حتي دوبووار هم از آن روي در هم مي كشد !! رگه اي از زنانگي كه من دوستش دارم  . رگه اي از ديوانگي .

 

 

روز سوم

 

آنا را ميبينم كه رفته رفته به كار روزانه در كنار نويسنده بزرگ خو ميگيرد. در ميان كلمه هايي كه از دهان داستايفسكي بيرون ميجهد زندگي او را كشف ميكند . پولين را و عشق ديوانه وار داستايفسكي به قمار را روي دكمه هاي ماشين تايپ پيدا ميكند !‌

 

 

درميان رويداد هاي زندگي زيبا ترين رويداد ها آن ها است كه بتوانيم آن را بال و پر دهيم بي آن كه بهراسيم كه هرگز به واقعيت بدل نمي شوند و آنها كه از گفتن و نوشتنشان شرممان نمي آيد !

 

 

تند نويس جوان در كنار داستايفسكي رمان قمار باز را به پايان رساند . و بزرگ ترين قمار زندگي اش را با تمام شدن رمان با او آغاز كرد .‌

 

آنا هرگز جايگاه معشوقه اي كه داستايفسكي را به مرز جنون بكشاند نيافت . همان طور كه  يك همسر ايده آل مقتصد هرگز چنين جايگاهي نمي يابد . اما خود داستايفسكي هم معتقد بود كه تند نويس جوانش او را صادقانه دوست ميدارد . در آن هنگام داستايفسكي چهل و اندي ساله بود .

 

 

       

 

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 20:46  توسط آنا  | 
 

 برش سوم:

(( وقتی کمکی از دستمان بر نمی آید ،بهتر است خاموش شویم . هیچ پزشکی حق ندارد با یاس خود وضع بیمار را وخیم تر کند . اینست که اباطیل مرا نابود باید کرد .من نور نیستم و درمانده ای هستم که راهش را میان خارها گم کرده است . من کوچه ای بن بست هستم )) از گفتگو با کافکا نوشته گوستاو یانوش

((انسان هرچه پیرتر میشود ،افق دیدش وسیع تر ولی وسعت امکاناتش تنگتر میشود . عاقبت ،تنها امکان یک نگاه برایش باقی می ماند ،امکان یک بازدم . در این لحظه است که شاید تمامی زندگی اش را میبیند . برای اولین بار ، و برای آخرین بار.)) از گفتگو با کافکا نوشته گوستاو یانوش

نمیدانم پزشک دهکده کافکارا خوانده ای یا نه؟ اینجا را خیلی دوست داشتم ببین:

پزشک دهکده به جوانی که زخمی گلی شکل در پهلو دارد و از این که پزشک دهکده نمیتواند نجاتش دهد خشمگین است و میخواهد چشم هایش را از حدقه در آورد میگوید:

{دوست جوان من،اشتباه تو در این است که وسعت دید نداری . منی که همه جا،در اطراف و اکناف ،از هر نوع بیماری عیادت کرده ام ،به تو میگویم :زخمت آنقدرها هم که فکر میکنی بد نیست . با دو ضربه عمود بر هم تبر ایجاد میشود . چه بسا کسانی که پهلویشان را در اختیار میگذارند و صدای تبر را در جنگل نمیشنوند تا چه رسد به این که نزدیک شدنش را احساس کنند }

جوان :واقعا این طور است یا این که از تبم استفاده کرده ای و به اشتباهم می اندازی؟

 پزشک دهکده : واقعا این طور است!

و این  خلاصه ای از آخرین پاراگراف داستان را می ستایم:

هرگز به این ترتیب به منزل نخواهم رسید ، مهتر لجن در خانه ام نعره میکشد ،روزا قربانی اوست ،نمیخواهم به پایان کار فکر کنم،عریان . در معرض یخبندان این شوربخت ترین عصر ،با کالسکه ای زمینی و اسبهای غیر زمینی ،فریب خورده ام . فریب. یک بار به طنین اشتباه زنگ شبانه ام عمل کردم -هرگز جبران پذیر نخواهد بود.

********************************************************************

  وسط گود ایستاده  بود و معرکه میگرفت  . اگر خدا را هم میکشیدند پایین چون خیال میکرد خیلی میداند ریشخندش میکرد. وسط گود ایستاده بود و صدای تبر را نمیشنید . ته دلم میگفتم حقش است. خدا کند تبر نصفش کند . من آن پشت پسله ها کنجله شده بودم . پشت آدم ها .  و به صدای تبر گوش میدادم . دلم میخواست بروم آن وسط یخه اش را بگیرم و وادارش کنم که خفه شود. تا بقیه بشنوند آن صدای کوب کوب تبر را .

 با آن چشمهای تهی توی چشم آدم ها زل میزد و پرت و پلا میگفت . من به او بدبین بودم . و به تمام آن آدم ها که دروغ هایش را باور میکردند  .

 از ته چاه دلم زوزه ای بلند میشد  که تا لبانم بیشتر نمیرسید :{هی تو ! لعنتی خوب خفه شو دیگر . آخه تو خیال میکنی کی هستی؟ }

 به لبانم که میرسید یک ان شک گریبانم را میگرفت . نکند این صدای تبر فقط در سر تو است که میکوبد !! وقتی کمکی از دستمان بر نمی آید بهتر است خفه شویم!

کاش گوش هایم استریو داشتند !!! آن وقت صدای تبر را برای همه ی آن آدم ها پخش میکردم!! حتی اگر فقط در سر من است که میکوبد

هی تو یارو ... تو هم خفه شو

*****************************************************************

 استادم میگفت آدما دو دسته اند . یک دسته آدم هایی هستند که فکر کردن را دوست دارند و دسته دیگر  که عمل کردن را می ستایند  . دسته اول آن قدر فکر میکنند که دیگر فرصتی برای عمل کردن نمی یابند و دسته دوم بی آن که فکر کنند عمل میکنند . هر دو همیشه ناراضی اند و مینالند . دسته اول از ناتوانی . و دسته دوم از تکرار تجربه های غلط!!

 

 La tomba di Franz Kafka nel cimitero ebraico di Žižkov, a Praga

 

 |+| نوشته شده در  جمعه یازدهم اسفند 1385ساعت 16:42  توسط آنا  | 
 

آقاي وكيل با آن شكم گنده اش در حالي كه مدام با دكمه خودكارش بازي ميكرد و با ان نگاه هيزش بالا و پايينم را ميكاويد گفت:

ميداني عزيزم..تق..تو خيلي خوبي..تق..تو واقعا شبيه ديگر هم جنسانت نيستي .. تق.. اين كه ميتوني از خودت دفاع كني خيلي خوبه.. تق..آن هم در اين روزگار كه حق دادني نيست و گرفتني است ..تق.. زن واقعي بايد مثل تو باشد ..آزاد انديش عزيزم ..آزاد انديش..تق

وقتي از پشت ميز بلند شد كه براي خداحافظي با من دست بدهد ديدم كه كم مانده شلوارش جر بخورد..

آقاي معلم با آن هيكل لاجون و رقت انگيزش نميدانست با دست هايش چه كار كند .موقع حرف زدن آنها را تكان تكان ميداد انگار كه چيزهاي اضافي مزاحمي هستند. و سعي ميكرد كه توي چشم هاي من نگاه نكند   . و مدام تكرار ميكرد.

آگاهي خانم عزيز .آگاهي. آزادي بدون آگاهي امكان پذير نيست . اما شناخت از همه اين  ها مهم تر است و شما زن با شعوري به نظر ميرسيد خانم .آزاد انديش .

اما حاضر نشد هنگام خداحافظي با من دست بدهد .

آقاي پيانيست حالت جذاب هنرمندان را به خود گرفته بود. دستان ظريفش را جوري روي پيانو گذاشته بود كه هر نگاهي را به خود بكشاند.  گوشه هاي چشمانش هنگام خنده جمع ميشدندچين ميخوردند . از آن ها بود كه وقتي ميخندند  ته دلت يك دفعه چيزي هري پايين ميريزد . اول كمي برايم نواخت و بعد به صرف چاي و شيريني دعوتم كرد. بيشتر از خودش حرف ميزد و صدايش هم در اثر همزيستي با نتها  گرم و گيرا بود  .شانه هايش را معصومانه بالا انداخت و گفت :

جاي بحث ندارد . نميشود به خانم نازنين ازاد انديشي چون شما نه گفت !!ميشود ؟؟‌

و باز هم آن خنده ي محشرش را سر داد و چنان نگاه تيزش را در چشمانم فرو كرد كه ترجيح دادم براي خداحافظي برخيزم !

آقاي نويسنده دست هايش را در جيب كتش فرو برده بود . و كنارم قدم ميزد . به همه  حرف هايم گوش كرد . سرش را به معناي اين كه دركم ميكند تكان ميداد . ا ز ديگران بهتر حرف ميزد  . و جدي بود .

دست آخر هم شماره تلفن و ادرسش را  به من داد . دستم را محكم و معني دار فشرد . و گفت كه از ديدنم خوشحال ميشود .

تنها چيزي كه گفت اين بود: ما به زنان آزاد انديشي چون شما نياز داريم .. متاسفانه خيلي كم هستيد . خيلي كم.اگر دوست داشتيد بياييد پيش من .كمكتان ميكنم .

جلوي ميز تحريرم ايستاده بودم و به امضاهايي كه جمع شده بود نگاه ميكردم .. سرم پر از امضا شده بود .

شب هنگام خواب ديدم  كه امضا ها جان گرفته اند  .. درهم ميپيچندو هر كدام اندام به هم پيچيده زن و مردي را در حالت هاي مختلف  رسم ميكنند  .

از خواب پريدم ..پنجره اتاقم را باز كردم تا هوا جريان پيدا كند . تا بتوانم نفس بكشم . سايه زن و مردي از پنجره خانه روبه رويي پيدا بود ..

چشم بر گرفتم . اما صداي مرد در گوشم  پيچيد .

نفس ...آ...زاد...نفس ..ان...ديش...نفس نفس نفس نفس نفس نفس..................

--------------------------------------------------------------------------------------------------------

پ.ن) لازم بود بگویم :  ۱۰۰٪ نداریم

پ.ن دوم )گاهی روزگار خیلی بی رحم میشود . بگذارید به این حساب كه بيرحم  شده بودم مثل روزگار

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه دهم اسفند 1385ساعت 22:52  توسط آنا  | 
 

Le Tombeau des Luteurs Art Print by Rene Magritte

by Rene Magritte

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 0:14  توسط آنا 
 

 زن با پستان های عظیم: خانم اینجا نجس که نبود؟

من: بله؟

زن با پستان های عظیم : به خدا دارم دیوونه میشوم . این دمپایی ها رو از تو دستشویی آوردن رو فرش . خانم  نماز میخونن اینجا . اگه کف شان خیس بوده باشه، نجس شده اینجا . میدونین چی میشه؟

من: خوب من نمیدونم اگه فکر میکنین نجس بوده برید نماز خونه دوباره  نماز بخونید!!

زن با پستان های عظیم: وای خاک به سرم . یعنی نجس بوده؟

من: نمیدونم والله!!!!!!!!!!!

زن با پستان های عظیم : وای خدا مرگم بده. زندگیم نجس شد. خودم .لباسم. همه وسایل کیفم که بهشون دست زدم!!

من: چه ربطی داره شما پاتون رو زمین بوده !!

زن با پستان های عظیم شیون میکرد و پستان هایش به این طرف و آن طرف تکان میخوردند . انگار میخواستند کنده شوند

من وحشت زده دلداری اش دادم : خوب شاید هم نجس نبوده باشه!

زن با پستان های عظیم: نبوده؟

من : نه فکر نکنم . کف  دمپایی ها خیس نبود

زن با پستان های عظیم: آخیش خیالم راحت شد!

 و پستان ها آرام گرفتند!!

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هشتم اسفند 1385ساعت 1:15  توسط آنا  | 
 

روز اول :

كوب ..كوب..كوب ..كوب..همسايه ديوار به ديوارمان است . تا هم الان ۴۸ ساعت از كوبش هاي بي امانش ميگذرد و باز نمي ايستد . يكنواخت و بي پايان .يك آن دچار ا ين توهم شدم  كه ديگر نميكوبد .زهي خيال باطل .گوشهايم مكث كرده بودند نه او . نميتوانم  به موسيقي گوش دهم . ضرب كوبش ها  در ضرب نتها  مي آويزد  و پايم روي ريتم ميلغزد و باز ميمانم . نميتوانم بنويسم  . به آدمي ميماند كه دم گوشم يك ريز حرف ميزند .بي آن كه تن صدايش ذره اي بالا و پايين شود . نميتوانم راه بروم . ضرب گام هايم را گم ميكنم . از ياد ميبرم كه اول پاي چپ را پيش گذاشته ام يا پاي راست را پس!

مادرم ميگويد :‌دم عيد است همه بنايي و تميز كاري دارند . اين را با غيظ به من و پدرم ميگويد . بي فايده ميكوبد . ضرب را گم نميكنم . گام هاي پدر م هم كه اصلا هم آهنگ هيچ ضربي نيست .

 

روز دوم :

كوب ..كوب..كوب..كوب.. امروز به سختي توانستم  از در اتاقم بيرون بيايم . از در رد نميشدم! اول فكر كردم چاق شده ام . آخر تنم هم  به ديوارها ميكشد . نفس كشيدن مشكل شده است . نميدانم ديوارهاي اتاقم به هم نزديك تر  شده اند يا خيالاتي شده ام! همسايه مان همچنان ميكوبد. نكند اوست كه ديوارها را هل ميدهد؟ مادرم خانه تكاني اش را آغاز كرده است . بايد پرواز كنم .كف اتاقها جا يي براي پا گذاشتن نيست.

همسايه مان صداي ضبط ماشينش را زياد كرده است. از پنجره نگاه ميكنم .ماشين را گذاشته اند وسط كوچه و تمام درهاي آن باز است . پنجره آلمينيومي اتاقم ميلرزد..

ميدوني.. كه بي تو ميميرم.. نباشي ..اگه .. با كس ديگه اي.. آشنا شي

تق..تق..تق..تق..

كوب..كوب..كوب..كوب..

تكوب..تكوب..تكوب..تكوب..

مادرم ميگويد :دم عيد است .همه  خوشحالند .مهماني ميدهند .دور هم جمع ميشوند .اشك چشمانش را پر ميكند . از اقوامش دورافتاده است. غربت زده است .

 

روز سوم:

كوب..كوب..كوب..كوب.. امروز ديگر نتوانستم از در اتاق بيرون بيايم. به ديواري تكيه داده ام. پاهايم را كه دراز كنم  كف پاهايم به ديوار روبه رويي مي چسبد.

تيك ..تيك..تيك..تيك...آغاز سال 1386

مادرم مي گريد  .

اما گوش هاي من براي ابد مكث كرده اند. از آن دورها ضرب  آهنگي ميشنوم .ضرب آهنگي كه نميكوبد. ضرب آهنگي  كه غريب نيست . مثل رویش جوانه ها

 

 |+| نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 16:53  توسط آنا  | 

 

 سوسکه با  آن پاهای چندش آورش از لابه لای گلبرگ های گل سرخ پلاستیکی مادرم خودش را بالا کشید . نشسته بودم رو به روی گله . داشتم کتاب هایکو ترجمه شاملو به اضافه پاشایی را میخواندم . ریخت نحسش حالم را گرفت . بلند شدم آمدم این طرف تر روبه روی گیاه بامبو نشستم . شروع کردم با آن ذن پچلم دست و پنجه نرم کردن بلکه کمی لطافت به خرج دهد . کنار نمی آمد پدر سگ . بهش گفتم نگاه کن  چه رنگ نابی به هم زده  است این بامبو! سبز تر از این تا به حال رنگ دیده ای؟. ذن هم نه گذاشت و  نه برداشت که خوب این یکی بختش بلند بوده  که کلروفیلش از نوع مرغوب  است . آن سرخس ها  را نگاه کن با آن رنگ سبز مرده شان چه قدر بدبختند !!! یک عمر همزیستی مسالمت آمیز با شته ها هم شد زندگی؟ . این بامبوها همین طور که قد میکشند قر میدهند  آخر این همه افاده آن هم فقط بابت یک ژن خوب الا بختکی !!

نگاه کردم دیدم سوسکه در حال جویدن سرخس ها ست . محتویات معده ام تا حلقم بالا آمد . رویم را برگرداندم ..

به ذن گفتم خوب بیا این یکی را چه میگویی . کاکتوس مادرم را نشانش دادم . این یکی که دیگه به زور از گیاه بودن نصیبی برده است با آن خارهایش که مثل مشت های گره کرده ی قبل دعواست ! اما ببین با این حال هنوز زیبا است . خوب به خودت یک تکانی بده دیگر . بیا و با این یکی یگانه شو ببین چه میبینی !! ذن ناقلا ریشخندم کرد. شانه بالا انداخت و گذاشت توی کاسه ام :  فقط شوربختی

با خودم گفتم ذن تربیت نشده همین است دیگر .. دردلم گفتم آدمت میکنم !

فردای آن روز قرار بود از شهر بیرون شوم !!! شدم

زمین های آماده کشت که سبزیشان تازه تازه نوک زده بود از جلوی چشمانم با سرعت صد و بیست کیلومتر در ساعت میگذشتند  .  خال خال های مشکی میان این سبزی ها یکهو جلوی چشمانم  به هوا  برمیخاستند . عیش کلاغ ها بود .

دست ذنم را در دست میفشردم و به سوی این همه زندگی هولش میدادم . سبز شد . قهوه ای سوخته شد . سرخ و آجری شد . کوه و زمین شد . او رنگ به رنگ میشد و چیزی از درون من کم میشد . خالی می شدم ..

به خانه که برمیگشتم . احساس میکردم دوباره پر میشوم.  به آسمان نگاه کردم . خوشحال شدم که آبی نیست وگرنه مجبور میشدم به خیلی چیز ها ایمان بیاورم!

به خانه که رسیدم روی کاناپه افتادم ... روبه روی گل سرخ ... سوسکه از میان گلبرگ ها دوباره سرک کشید ! خوشحال شدم که جایی نرفته است. به ذنم گفتم بیا برای سوسک و گل سرخ مصنوعی مادرم و آن بامبوی افاده ای اش و آن کاکتوس بینوا هایکو بنویسیم!! خندید و گفت بنویس:

سوسک سیاه -

دلباخته گل سرخ مرده شد.

 

 بامبو

 روی آب مرداب میرقصد .

بی ریشه.

 

کاکتوس،

 کارخانه اسلحه سازی اش بی امان کار میکند.

جنگ در راه است. 

**************************************************************** 

 پ.ن: این دیوانگی امشب را مدیون کشف هایکو بودم که در زیبایی اش هیچ شکی نیست .

 همان قدر که با خواندن اشعار نیما به دوست داشتن زندگی نزدیک میشدم با خواندن اینها نیز همین اتفاق افتاد گیرم استعداد لازم  را نداشتم !!

با تمام این احوال سر تعظیم فرود می آورم در برابر زیبایی همیشگی اشراق !! بی آن که سر سپرده باشم!

این هایکو و توضیح کوچک آن برشی از همان کتابی است که درنوشته ام نام بردم و تقدیم به همه شما !!

دکه یی ،

وزنه ها روی کتاب مصور !-

باد بهار.

-------------------------------

در پس پنجره ی کوچک

شمعی-

شب بی پایان وصال

------------------------

کوتاه توضیحی:

ذن چیست: ذن در مفهوم کلی خود جهان نگری و تمرین و تجربه ای است که بدی درمه با خود از هند به چین برد و با فرهنگ چینی در آمیخت . در مقوله ی هایکو ،مراد از ذن آن حالت خاص جان است که ما را با هستی یگانه میکند . آدمی تنها از درون به چیزها مینگرد . هدف هایکو زیبایی نیست بل به ساده گی تمام به ما چیزی را نشان میدهد که خود همیشه میدانسته ایم . بی آن که بدانیم میدانیم تا بدانیم تا زندگی میکنیم شاعریم. این خود سرشار داشتن زندگی است.

به سایت این دوست من اوهام سری بزنید !! توضیحاتش خیلی کامل بود!

 اخطاریه :هایکوهای مرا جدی نگیرید

 

 

 

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 23:31  توسط آنا  | 
 

بکت بود و من و  یک کابوس

من بودم  و  بازی میان مکث هایش

 دست آخر ساموئل برد .

{مکث}

-------------------------------------------------------------------

کلاو :تا به حال هیچ آدم زنده و عاقلی مثل ما عوضی نرفته

هام: ما اون چیزی رو انجام میدیم که می تونیم

کلاو: نباید این کار رو بکنیم

{مکث}

هام:ذره ای از یک کل این طور نیست ؟

کلاو: یه ریزه

{مکث}

هام: این یه کار کسل کننده است . وقت مسکن من نیست ؟؟

 

 

 هام: نامرد چرا من رو به وجود آوردی ؟

نگ: نمیدونستم.

هام: چی ؟ چی رو نمیدونستی؟

نگ: این که اون میشه تو .{مکث}

 

هام : یه روزی به خودت میگی ،خسته ام  .میخوام بنشینم . بعد میری و مینشینی . بعد میگی گرسنه ام .بلند میشم و یه چیزی برای خوردن بر میدارم . اما بلند نمیشی  . میگی ،نباید مینشستم ......

کمی به دیوار نگاه میکنی ،بعد میگی چشمامو میبندم ،شاید قدری بخوابم ،بعدش حالم بهتر میشه . بعد اونارو میبندی . بعد وقتی دوباره بازشون میکنی دیگه هیچ دیواری نیست . {مکث} خلا بی پایان ،اطرافت رو میگیره ،مردگان همه ی اعصار هم اگه زنده شن نمیتونن اون خلا رو پر کنن . و اون جا تو مثل یه سنگریزه ای در یه بیابون . {مکث}

پ. ن: برش از آخر بازی

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یکم اسفند 1385ساعت 20:53  توسط آنا  |