|
سوتفاهم
|
||
|
...به ثبت نميرسد. |
یک بعد از ظهر زمستانی است .نفس هایمان در هوا یخ میزند . تند و تند قدم برمی داریم . دو نفریم .
- آخرین کتابی که از کوندرا خواندم جهالت بود . بی اندازه دوستش داشتم
مکث.
- از کوندرا خوشم نمی آید !
- آخه چرا؟
- به درد بچه دبیرستانی ها میخورد که به دنبال نوشته های اروتیک میگردند . من سلین میخوانم .
جدی است .
- من از سلین هیچ کتابی نخوانده ام .
- نصف عمرت بر فنا . نویسنده ی واقعی یعنی سلین .
- باشه میخوانم . اما تو هم درباره ی کوندرا تجدید نظر کن .
- تو تجدید نظر خواهی کرد . برو سلین را بخوان . میبینی.
* * * * * *
یکی از روزهای بهاری است . هوا ملس است . درخت ها با نم نم باران لاس میزنند . قدم هایمان را آرام برمیداریم . دو نفریم .
- یکی از کتاب های سلین را خواندم .
- ا.. باریکلا.. خوب چه طور بود ؟
- مرا نگرفت .
- کتابخوان نیستی که!!
- من کتابخوان نیستم ؟ نه بابا اصلا قضیه این نیست . قضیه این است که سلیقه ها متفاوت است .
- قضیه این است که هنوز خیلی مانده تا بتوانی کتاب خوب را از بد تشخیص دهی . آخر دختر تو چرا این قدر یک دنده ای ؟ چرا فکر میکنی هرچه خودت می اندیشی حرف حساب است ؟ همیشه باید ساز مخالف بزنی .
- خوب آره راست میگویی....
- راستی آخرین شعر پست مدرن وبلاگ.. را خواندی ؟ عجب شاهکاری بود
اما من این طور فکر نمیکنم . میدانید ، من شعر های پست مدرن را زیاد نمیپسندم . اما به تایید سر تکان دادم و او ادامه داد .
- آره فلانی را نمیشناسی . یک ادم مزخرف .. اصلا به پای این یکی نمی رسد . فرم نمی شناسد که مردکه ی ک... اما این بی پدر و مادر آخر شاعر است . لا کردار کلمه ها مثل چشمه از درون ذهنش می جوشند ....
یک ساعت گذشته است . بخت بامن یار بود که باران تند کرد و او مجبور شد خداحافظی کند و برود . جوانه ها زیر قطره های تند باران له میشوند و من آرزو میکنم که ای کاش دوباره نم نم باران ببارد.
"سيصد در اصل ساخته و پرداخته ذهن گرافيکی و خيالپرداز فرانک ميلر، خالق داستانهای مصور(کميک استريپ) سين سيتی(شهر گناه)، الکترا و شواليه سياه است. زک اسنايدر(Zack Snyder) نيز فيلم را مو به مو و نما به نما بر اساس رمان گرافيکی ميلر ساختهاست. رمانی که قالب آن فانتزی است و قاعدتا شخصيتها و رويدادهای آن نيز بايد پايه و مبنای فانتزی و تخيلی داشته باشند هر چند ممکن است از شخصيتها و رويدادهای واقعی و يا تاريخی الهام گرفته باشند ولی قرار نيست از اصول و قواعد جهان واقعی(رئاليستی) و تاريخی پيروی کنند. " برگرفته از یک نقد(رادیو زمانه)
هخامنشيان از پارسي ها به شمار مي آِيند . درست آن زمان كه كوروش به پادشاهي رسيد تصميم گرفت كه قوم ماد و پارس را متحد سازد و دولتي بزرگ به نام ايران به وجود آورد او را كوروش كبير نام نهادند . تا به امروز كه ايران نامي را كه او پرداخته بر خود دارد و هنوز او را كوروش كبير مينامند ، در پس نام او بسيار ميتوان شنيد و خواند از توصيف هايي چون رئوف .مهربان .عادل. اين گفته و نوشته ي تاريخ نگاران است نه ايرانيان .
سقوط ماد و بزرگ شدن پارس طبيعتا ديگر قدرت هاي جهان را به هراس مي انداخت . يكي از اين ها دولت لوديه و پادشاه كرزوس بود . وي براي اين كه پيشدستي كرده باشد با شاه بابل و مصر آمازيس متحد شد و سپاهي بسيج كرد . اين گونه شد كه پاي كوروش به آسياي صغير باز شد .و سارد طلايي ،زيباترين و ثروتمندترين شهر راتسخير كرد و مركز ايالات غربي ايران در آسياي صغير قرار داد .
پس از درگذشت كوروش به دوره داريوش بعضي از شهرهاي يوناني آسياي صغير به تحريك دولت آتن و اسپارت سر به شورش برداشتند و به شهر سارد حمله كردند و آن را آتش زدند . اين گونه شد كه داريوش هر روز هنگامي كه بر سر سفره نشست . سه بار ميگفت "شاها آتنيان را فرامو ش مكن "!
جنگ هاي ايران و يونان از اين پس شكل گرفت . تا بيايد برسد به خشايار شاه . اين شاه ايراني كه امروز به شدت مورد توجه قرار گرفته و آن جنگ معروف او با اسپارت ها در تنگه ي ترموپيل و آن سيصد دلير يوناني .
مورد توجه قرار گرفتن اصلا بد نيست . ديدن تكه ها ي زيباي تاريخ از آن هم بهتر است . تاريخ نه مايه ي شرمساري است نه مايه ي افتخار . نشان از تكامل انسان دارد و بس . اما اينجا يك نكته ي ظريف وجود دارد .
قلم را بردار و دور يك ذره كوچك از دنيايي عظيم خط قرمز بكش . بعد قلم را روي آن ذره بگذار و هي پررنگ و پر رنگ تر ش كن . چه ميشود ؟
مطالعه كردن تاريخ يك قوم يا چندين قوم و اثر گذاري آنها بر هم و بر تاريخ هم با تعصب ،بزرگنمايي ،قضاوت نمي خواند . نياز به تحليل مشخص از زمان مشخص دارد و با توجه به گذشته و آينده ميتوان براي آن تحليل درستي ارائه داد .
در زيبايي فيلم سيصد از زاويه تكنولوژي و هنر هيچ شكي نيست .هرچند من هنوز ربط آن صحنه هاي اروتيك امروزي را به تاريخ قديم درك نكرده ام . باز هم در زيبايي بي شرمانه ي همان صحنه ها هم شك نميكنم . ديالوگ هاي تنظيم شده افتضاح بود . مردم آن عصر بي گمان اين قدر روشن و واضح و امروزي گفتمان نميكرده اند .
در مورد ادعای برخی که چهره ایرانیان زشت به تصویر کشیده شده است نظر من این بود که با توجه به این که سپاه ايرا ن سپاه بزرگي متشكل از شش گونه مردم از نژادهاي مختلف بوده است نمیتوان چنین ادعایی کرد ! هرچند تصویر خشایار شاه مرا به خنده انداخت اما به زيباترين شكل ساده زيستي مردم يونان و جلوه فروشي سپاه ايران را در آن زمان به تصوير كشيده بودند . از بخش های غلو آمیز اساطیری و جادویی آن میتوان همین گفت که از اعتقادات مردم آن زمان چندان دور نبود! اما عدم هماهنگی آن با دیالوگ نویسی و پیش بردن داستان در بعضی جاها که بیشتر به یک گیم کامپیوتری شبیه بود تا اثر تاریخی جای هیچ اغماضی ندارد .
بي گمان از لحاظ تحليل سياسي و تاريخي بي طرفانه نبود اما از جنبه هاي ديگر كاملا صادقانه و بدون تحريف کردن وقايع بود .
پ.ن . اميدوارم جناب بوش بتواند احساسات ميهن پرستانه ي مجلس شوراي دموكرات را با توجه به اين فيلم جلب كند گيرم پيدا كردن زني به آن زيبايي و فرستادن او به شورا كار سختي است بايد يك بار ديگر از آنجلينا جولي در يك اثر تاريخي استفاده برد . منتها اين بار در اثر تاريخي به نام " بوش را حمايت كنيد اي دموكرات هاي خود فروخته "
پ .ن دوم : ميخواستم از اخراجي ها هم بنويسم اما .. حيف قلم كه به نقد يا تعريف از چنين فيلمي همت گمارد .
همين بس كه جناب ده نمكي فرمودند :ما نتوانستيم اين ها را آدم كنيم .ايراد از ما است .
آري جناب . با چماق كه نتوانستيد بلكه با اثر هنري زور چپان شده در حلقوممان فرو كنيد . الا ایحال بخيزيد!


برگه اي را پرینت گرفت و گذاشت كف دستم . هاج و واج مانده بودم .يعني به همين سادگي اتفاق افتاده بود؟
- يعني من از اين هفته بايد روزهاي جمعه بيايم سر كلاس ؟
- بله خانم
- اما من روز پنجشنبه را انتخاب كرده بودم . دو بار هم چك كردم كه مبادا اشتباه شده باشد .
- من نميدانم خانم
- يعني من به عقل و چشم خودم شك كنم ؟
-به خودتان مربوط است خانم
- آخر من مطمئنم . نميشود كه جمعه و پنجشنبه را به جاي هم گرفت .ميشود؟
- به عقلتان شك نكنيد . احتمال است دیگر . جاي درصدي خطا بگذاريد.
- خطا از جانب من ، يا دانشگاه؟
- خطا ،خطا است ديگر . چه فرقي ميكند ؟
- يعني هيچ فرقي نميكند كه كه من اشتباه كرده باشم يا دانشگاه ؟ اما نتيجه كه يكي نيست ؟
- نتيجه هم يكي است . در هر صورت شما بايد روز جمعه بياييد سر كلاس. فرقي نميكند .
تند تند راه ميرفتم و ميان تصاوير مبهم ذهنم جستجو ميكردم . اما ذهنم خالي بود . با خودم ميجنگيدم .
- من اشتباه كرده ام؟ اگر اشتباه كرده باشم بايد مسئوليت آن را هم بپذيرم . اصلا فداي سرم .
- فداي سرم يعني چه؟ دختره ي ديوانه . روز جمعه ميخواهي راه بيفتي بياي دانشگاه . همين كافي نيست . تازه ميخواهي باور كنم كه اشتباه هم كرده ام ؟
تازه سرزنش ها را بگو . از همين فردا شروع ميشوند . بي دقت . كم حواس . بي توجه . براي هيچ چيز ارزش قائل نيستي .
- خوب اين طور كه معلوم است زياد هم آگاهانه نبوده . حال اگر به قول تو فرض را بر اين بگذاريم كه آزادانه هم نبوده است فرقي حاصل نميشود .ميشود ؟
- بدتر از همه ي اينها زماني است كه خيال كنم آگاهانه و ازادانه خودم را انداخته ام داخل چاهي كه ته ندارد .
- آه چرا ته كه دارد . ته اش همان ته يك ترم است ديگر!
- نه ته اش . انتهاي احساس مسئوليت من است . پذيرش حماقتم . پذيرش اشتباهي بزرگ . پذيرش اين كه با چشماني باز راه كوران را رفته ام . هيچ عذري هم ندارم .
- خوب پس بپذير كه اشتباه از جانب دانشگاه بوده است و خلاص . چرا به ارزش هاي خودت شك ميكني . به شعور خودت شك نكن .مي داني كه همه چيز در اين مملكت همين طور بي قاعده است .
- برو بابا از خود بيگانگي ات سر ريز شده اين روزها .. اصلا بيا و پوچ شو در اصل قضيه هيچ فرقي نميكند . مهم اين است كه من روزهاي جمعه ام بر باد رفته است .
- تو هم به بن بست رسیده ای . بپیچ و برگرد .
كسي از پشت سرم فرياد كنان صدايم ميزد .ايستادم . برگشتم و نگاه كردم
- خانم خانم ... صبر كن . اشتباه شده بود ... اشتباه شده بود ...
مات و مبهوت نگاه كردم . آن آدمكي كه ميدويد رنگ و رويش پريد و در ذهنم بدل به سايه اي شد كه رفته رفته در ميان مولكول هاي هوا جذب ميشد . ايستادم تا كاملا محو شد . و بعد دوباره به راه افتادم .
پرينتم را در آوردم و نگاهي به آن كردم . روز جمعه برايم دهن كجي ميكرد . گوشي ام زنگ زد . دوستم بود .پرسيد كه چه كار كرده ام .
گفتم :آگاهانه و آزادانه درس را حذف كردم
- چي؟
- هيچي .
********************************************************************
پ.ن .
خدایش بیامرزد سارتر را و درست همان جا که از دریچه نگاه او مینگرم به آزادی ،ناگاه میبینم که مسلط بر اوضاع نیستم . آنها داوری کرده اند و برچسب آخر را هم زده اند . دیگر کاری از من بر نمی آید .
پس چه فرقی میکند که من، من باشم یا من نباشم . در هر صورت آلت دست دیگری ام . اما این دیگری کیست که من باور کرده ام بازیچه دست او هستم ؟
اصلا بیا فرض کنیم که این آزادی دیگران است که آزادی مرا میگیرد . یا حتی به این باور برسیم که خودی وجود ندارد . و من با تمام امکاناتم بیگانه ام . همه ی دنیا دست به دست هم داده اند و دور من حلقه زده اند و عمو زنجیر باف میخوانند .
عمو زنجیر باف
بله
زنجیر منو بافتی؟
بله
پشت کوه انداختی ؟
بله ..
مسئله این است که من به دنبال آن زنجیر گم شده تا پشت کوه بروم یا این که به گمانم راحت تر است که به این آگاهی برسم که آن زنجیر پشت کوه افتاده است و دیگر مهم نیست . در هر دو صورت هیچ اثبات قاطعی وجود ندارد که من به آن زنجیر گم شده ام برسم .
بعضی وقت ها از خودم میپرسم آیا آزادی تام در هستی در مقابل آن جبریت محضی قد علم نکرده است تا میان آن که خائن است و آن که خائن نیست قوه ی انتخابی قرار دهد ؟
سارتر میگوید :" هیچ وضع واقعی ،هر چه میخواهد باشد (ساختار سیاسی و اقتصادی جامعه و روانشناختی آن )قادر نیست به خودی خود انگیزه ی کنشی از هر نوع باشد "
"من محکوم هستم که آزاد باشم و هیچ محدودیتی بر آزادی من نمیتواند باشد مگر خود آزادی"
همه ما میکوشیم از دلهره رو به رو شدن با تام الاختیار بودن بگریزیم . شاید چون هنوز وجود آگاه را در خود نیافته ایم . "
در بیگانگی و پوچ گرایی مفرط اختیار تام تفکر سارتر و یا جبر گرایی تام تفکر دیگران . در آن جنگ همیشگی عقلگرایی و تجربه گرایی تنها به انهدام فلسفه میرسیم . بی آنکه دستمان را جایی بند کرده باشیم .

آبشاري از فرش قرمز لاكي از پلكان پايين ريخته است . نميتوان در برابر حس هجوم حرارت خون فئودالي در خود مقاومت كرد آن هم درست وقتي دست روي نرده هاي چوبي پلكان ميلغزد و پا بر آن موج سرخ گرم ميگذاري تا فرود آيي. گام ها نا خود آگاه با صداي قرچ قرچ پله ها هماهنك ميشوند. آن گنبد بزرگ با گچ بري ها ي عرفاني و مذهبي را كه چهلچراغ بزرگي از آن آويزان است را بر بالاي سر خود داري .اينجا خانه ي پدري است .
به صداي قرچ قرچ كفپوش چوبي گوش سپرده ام . انگاري پايم را بر استخوان هاي خشك شده ي مردگان اين خانه ميگذارم . دستم را روي سر گرد و تراشيده شده ي نرده ي جلوي پلكان ميكشم . خانه ي پدري با آن بوي خوش چوبي كه روغن جلا خورده در ذهنم جا خوش كرده است . به هر طرف كه بچرخي عكس تكه تكه شده ي خودت را روي ديوارهاي آينه كاري شده ميبيني . يك چشم اينجا . چشم ديگرت آنورتر . دماغ و دهانت هم جدا جدا . چاره اي نيست بايد خودت را ببيني.
اتاق هاي تو در تو ي خانه ي پدري با آن پنجره هاي سرتا سري باغ را از زاويه هاي متفاوت به نمايش گذاشته است .
در اين خانه ي سايه روشن ،حتي آن چهلچراغ عظيم آويخته از گنبدي سقف هم نميتواند كنج هاي تاريك و زواياي دور آفتاده را نجات دهد . گوشه كنار خانه ميتوان خود را در تازيكي غرق كرد . از اوج پلكان پر ابهت كه فرود مي آيم كمي آن طرف تر اتاق زاويه اي هست كه در سايه پنجره اش مي ايستم و به خيالاتم پر و بال ميدهم .
اين خانه ي سوت و كور براي من پر از صداست . حتي گاهي دلم ميخواهد دست هايم را بگذارم روي گوشم تا نشنوم . صداي پچ پچه ها ي كلفت و نوكرها در آشپزخانه كه رازهاي اين خانه را واگو ميكنند ،صداي فرو خورده ي نفس هاي دختر كلفتي كه زير پلكان در كنج تاريكي به چنگ ارباب يا ارباب زاده اي افتاده . صداي چرخ هاي كالسكه و سم اسب ها كه سنگفرش باغ را ميپيمايند . صداي قژ قز دروازه كه دربان در حال بستن آن پشت سر كالسكه است . صداي التماس و گريه رعيتي كه شايد ارباب عصايش را بر تن او خرد ميكند .و آخرين صدا ،صداي آشناي قرن ها ،صداي پاي اربابي .كه كفپوش خانه تنها زير پاي او مينالد آخر رعيت ها گام هايشان را سبك برميدارند و نا مطمئن براي همين است كه كفپوش ها با آنها مهربانند و كنج خانه پدري هم آنها را در لحظه هاي خوب و بد بسيار تنگ خود ميگيرد.
خانه ي پدري پر از سر و صداي بچه هاي حرام زاده و حلال زاده است . اينجا همه با هم قوم و خويشند . حلا ل زادگان و حرام زادگان همه از پشت يك پدرند . با اين تفاوت كه حرام زادگان كفپوش ها و پلكان چوبي خانه را جلا ميدهند و حلال زادگان نشئه ي دود و دم روح پر از چاله چوله ي خود را .
اين خانه هنوز سر پا است .مغرور ،كهنه و جلا خورده . به ارباب پيرهزار ساله اش ميماند كه عدالت و آرامش را با ضربه هاي عصايش حكمفرما ميكند و براي اثبات قدرت و فرو نشاندن شهوتش با دختر كلفت هاي نو بالغ ميخوابد . پير كپك زده ي پر ابهتي است كه مرگ هم او را فراموش كرده . تخم و تركه هايش را هي زياد و زياد تر ميكند تا زير دست و پايش بلولند و مدام كفپوشها را جلا دهند تا انعكاس صداي قدم هاي اربابي حفظ شود .
ابهت اين خانه مديون ابهت پدري است .
آرام از سايه بيرون مي آيم . پاورچين راه ميروم . نميخواهم صداي قرچ قرچ كفپوش ها بلند شوند .از آن دورها صداي ديگري اوج ميگيرد . از آن سوي دروازه صداي سوپرانو ي بي آلايشي به گوش ميرسد . از در ورودي رد ميشوم . صدا را دنبال ميكنم . و خانه پدري را با همه ابهتش جا ميگذارم و از دروازه بيرون ميروم.
عکس را از موزه ابگينه تهران در خيابان سي تير گرفته ام.
هويت آدمي همواره موقوف به رابطه اي است كه به غير (ناخود آگاه ) دارد
نقش مدرنيته و تغييري كه دقيقا در رابطه آدمي با غير او ايجاد ميكند اين گونه است كه انسان به موازات غير خود ،خود را به عنوان موجودي متناهي و نا مطلق در نظر خواهد گرفت و شك و ترديد جاي خود را به پذيرش مطلق ميدهد .توكل به غير دليل بر اين است كه غير موجودي نامتناهي است .و رابطه ي ميان غير تام و انسان چيزي جز اطلاعت نيست . حال آنكه با مدرنيته و غير نا مطلق فرد مسئول افكار و اعمال خويش است و تبعيت جاي اطاعت را ميگيرد .
ميل شديد به انفعالي بودن ، دروغ ، استفاده غير لازم از الفاظي مثل "مخلصيم ، چاكريم، و الي آخر ، در مكالمات روزانه كه حتي شناسه جمع آخر آن نشان از تخريب كامل من نفساني و تبديل شدن به جمعي و توده اي كه يكجور پنداشته ميشوندو روي آوردن به توكل به غير در عده اي و قدرت گرفتن روحيه فاشيستي و نارسيستي در قشري ديگر كه با غير قدرتمند خود به يگانگي چنان ميرسند كه هويت غير را مطلق ميپندارد . در جامعه ي امروز بسيار ملموس است. غيري كه روز به روز قدرت ميگيرد و من و ارزومندي هاي من نفساني را به بردگي مي كشد و يا بالعكس دچار خود بزرگ بيني كاذب غير خود ميشود .
اين روزها تا چه حد با چهره هايي اين گونه مواجه ميشويد ؟
" فرمانبرداري و و بردگي نسبت به غير نزد ما ايرانيان واجد سه عنصر اصلي است كه روي هم مثلث واحدي را تشكيل ميدهند .و هر زاويه متكي بر دو زاويه ديگر است و به نوبه خود اساس و پايه اي براي دو زاويه ديگر :
روح مذهبي ، روح عرفاني ،فئوداليسم .
مذهب و عرفان دو تجلي بزرگ از نام پدر در تاريخ هستند و متكي بر تماميت غير است و با فئوداليسم رابطه اي مستقيم دارد .و سه وجه اصلي اطاعت و تمجيد و قدرت مطلقه ارباب اساس آن را تشكيل ميدهند "
پ.ن : اهل مقاله نوشتن نيستم .. برايم سخت است . اين را هم بگذاريد به حساب يكي از همان برش ها ي قديم.
پ.ن دوم : در اين راستا مقاله آخر دوست وبلاگيست عزيز فدروس ساروي خنده گري با نام
آناليز فرايند عبادت را پيشنهاد ميكنم .
همه چیز مدل آمریکاییش فرق دارد. از میان فیلم های کلاسیک این یکی مرا بدجور سر کار گذاشت.
بانی و کلاید این رومئو و ژولیت آمریکایی واقعی . شاید بهترین تعریفی که از داستان فیلم خواندم همین
از همه بهتر باشد: " آنها جوان هستند . آنها عاشق هستند . آنها بانک میزنند ."
پیشنهاد من مثل همیشه .. برایش وقت بگذارید .این فیلم ارزشش را دارد .


Bonnie Parker (October 1, 1910 – May 23, 1934) and Clyde Barrow (March 24, 1909 – May 23, 1934)
movie poster for Bonnie and Clyde | |
|---|---|
| Directed by | Arthur Penn |
| Produced by | Warren Beatty |
| Written by | David Newman & Robert Benton Robert Towne uncredited |
| Starring | Warren Beatty Faye Dunaway Michael J. Pollard Gene Hackman Estelle Parsons |
| Music by | Charles Strouse |
| Cinematography | Burnett Guffey |
| Editing by | Dede Allen |
| Distributed by | Warner Bros.-Seven Arts |
| Release date(s) | August 4, 1967 (Montréal Film Festival) |
| Running time | 111 min. |
همه ميگويند من شبيه پدرم هستم . اما من اصلا اين طور فكر نميكنم .
مادرم ميگويد من عاشق پدرم هستم براي همين است كه مدام با او در جنگ و جدالم . اما من عاشق پدرم نيستم . حتي همان موقع كه شش هفت سالم بود و به من ياد داده بودند كه در جواب اين سوال احمقانه ي" پدرت را بيشتر دوست داري يا مادرت را؟"، جواب بدهم هر دو را يك اندازه دوست ميدارم ، ميدانستم كه هر دو را به يك اندازه دوست ندارم .
هميشه وقتي خيلي دلم براي خودم تنگ ميشود ميروم به سراغ مادرم تا براي چند لحظه اي مرا در آغوش بگيرد .
اما فقط زماني به سراغ پدرم ميروم و در آغو شش ميگيرم كه احساس ميكنم او دلش براي خودش تنگ شده است .
وقتي نوجوان بودم مادرم هميشه به شوخي مرا نشان ميداد و ميگفت : او را ببينيد . باور نميكنيد كه بر سر پدرش با من چه رقابتي به راه انداخته است ! و همه غش غش ميخنديدند . و اين حرف هايشان حرص مرا در مي آورد .
هيچ قت نتوانستم به او بگويم كه اين پدر است كه ميخواهد مرا از او جدا كند . و همه تلاشش را ميكند تا من عاشق هيچ كس نباشم . هنوز كه هنوز است هم دست از اين تلاش بر نداشته و مقاومت ميكند . گاهي به طعنه ميگويد . آدم هاي منطقي هيچ وقت عاشق و شيفته نميشوند . و خيال ميكند كه نتوانسته به اندازه كافي مرا منطقي بار بياورد .
من بوي تن مادرم را دوست دارم . به خصوص آن بوي مرطوب و شيريني كه از ميان سينه هايش بر ميخيزد و من با تمام وجود فرو ميدهمش . و او هميشه با خنده مرا پس ميزند و ميگويد : خرس گنده ،بلند شو خودت را جمع كن . نكند به ياد شير خوردن دوران بچگي ات افتاده اي؟ مگر عقده ي اديپ داري ؟
من مثل اديپ از عشق خود سر افكنده نيستم . اما اين احساس گناه هميشه با من است كه چرا نتوانستم با مادرم رو راست باشم . او هميشه با آن حس ششم عجيبش بو ميبرد كه من جايی به او دروغ گفته ام و اين باعث ميشود كه از من فاصله بگيرد . و هميشه اين موقع ها است كه براي پدرم بيشتر حرف ميزند و این مرا ميترساند كه آيا رازهاي مرا افشا خواهد كرد يا نه؟ نميدانم اين موقع ها او است كه براي من غريبه ميشود يا من براي او غريبه شده ام .
اما دروغ گفتن من هم بي دليل نيست . هيچ وقت نتوانستم بي آن كه به او دروغ بگويم عاشق كسي شوم . يا خودم را وقف كاري كه دوست دارم بكنم . او هميشه مانع عجيبي براي رسيدن من به آن كمال مطلوبي است كه ميخواهم باشم .هيچ وقت نتوانستم نظر او را در مورد كارهاي كه خودم دوست دارم جلب كنم و تاييد او را ببينم و اين آزارم ميدهد .
هميشه آن قلم موي نگار گري مرا از دستم ميگرفت و به سمتي پرتاب ميكرد . يا كاغذ هايم را برمي داشت . دور مي انداخت . و فرياد ميزد ." كور ميشوي آخر من ميدانم ..كور ميشوي "
يا آن سرك كشيدن هاي دزدانه اش به كشوهاي ميز تحريرمن براي يافتن دفترچه خاطراتم كه تلاش هاي نا اميدانه اش را براي تسلط بر من شكست ميداد . من هيچ وقت اهل خاطره نوشتن نبودم و او در مقابل آن نوشته هاي جدي من سنگر ميگرفت و ميگفت . دنيا فقط ميتواند يك ماركز داشته باشد . بي خود تلاش نكن . به درس هايت برس.
از لحظه هايي كه با او به خريد ميرفتم متنفر بودم . قدرت او و آن برخوردهاي آزاد بي دغدغه اش با مردان مرا مي آزرد . لپ هايم از شرم گل مي انداخت . و دلم ميخواست از مغازه فرار كنم . چانه زدن هايش مرا ديوانه ميكرد و او در برابر اعتراض من قد علم ميكرد و داد ميزد ." شبيه پدرت هستي . چه قدر شبيه پدرت هستي . "
با رها و بارها خواسته ام كه خودم را از اين هويت توخالي كه او برايم ساخته است برهانم . اما بي فايده است . بايد به خودم دروغ بگويم . گاهي وقت ها از او بيزار ميشوم . به خصوص آن زمان هايي كه به چيستي خودم شك ميكنم . او را مقصر ميدانم كه هيچ وقت نگذاشت به سوي آرزوهايم بروم . شايد به خاطر اين كه ارزوهاي خودش چيز ديگري بودند .
بار ها و بارها تركش كردم . گذاشتم و رفتم . هر كاري خواستم كردم و در بازگشت همه را برايش بازگو كردم . او هميشه سكوت ميكند و اين اواخر گاهي ميگويد ." من مقصر نيستم ..من مقصر نيستم " و بعد من مسخره اش ميكنم و ميگويم " نترس كسي نميخواهد تو احساس گناه كني ! "
چند وقت پیش به دوست پسرم گفتم :خيلي وقت است ديگر به دنبال پدرم در وجود آن كه دوستش دارم نميگردم . اين دروغ گفتن به مادرم را برايم راحت تر ميكند . و كمتر احساس گناه ميكنم .
او سري تكان داد .
آخر او هنوز اعتقاد دارد كه من شبيه مادرش هستم .
او هيچ وقت احساس گناه نميكند و خيلي راحت با مادرش حرف ميزند . خودش اين طور ميگويد .اما من باور نميكنم . تمناي او به من او را وادرا ميكند كه گاه به من دروغ بگويد . و خودش هم دروغ هايش را باور ميكند .
ما همه به هم دروغ ميگوييم . چاره اي نداريم . آخر بايد بتوان خود را دوست داشت . اين طور نيست ؟
پ.ن. خواندن و نوشتن از انچه خوانده بودم كار آساني نبود . لاجرم دست بردم به سوي ساده نويسي. نميخواستم مقاله بنويسم . من داستان نويسي را بيشتر دوست دارم . اين كار است كه مدتي است ميكنم .هرچند دوستان بسياري برايم مينويسند كه واقعي است؟ نميدانم در جواب آنها چه بگويم . فقط ميدانم واقعيت آن چيزي نيست كه از تجربه هايمان سر چشمه ميگيرد . تنها لمس قوانين اخلاقي است كه آرزومندي هايمان ميسازند .
توضيح متن :
تكيه بر نارسي سيسم و قانون پدري بود . براي همين به نام قانون پدري اين را آغاز كردم . از خيلي واژگان وام قرض گرفتم اما سعي كردم كه مستقيما در اين متن نگنجانمش .
نارسي سيسم استتار ساحت رمز و اشارت است ،بدين معني كه پرده اي است بر اصل محروميت از ذكر كه بنا بر قانون پدري در نفس او شكل ميگيرد . و كودك را وابسته به غير ميسازد /بنابر اين وابستگي كودك همواره سعي خواهد كرد كه مطابق آرزومندي غير عمل كرده و بر آن شود كه فقدان ذكري او را جبران كند . كودك وقتي در آينه نگاه ميكند .ناگهان تصوير را رها كرده و با نگاهي مملو از پرسش به او نظر ميافكند . كه آيا آنچه در آينه ديده با تمناي مادر مطابقت دارد يا نه؟
این پست را در اوج خستگی نوشته بودم که دیدم شیرین عزیز باز هم توپ را برداشته و از حیاط خانه داد میزند .. آنا بیا تو حیاط بازی کنیم ! و من چون هیچ وقت به بازی کردن جواب رد نمیدهم به خصوص به یک همبازی شیرین کوتاه و مختصر آرزوهایم را جا دادم به جای غم و غصه هایم !
آرزوی اول : ....
آروزی دوم : ....
آرزوی سوم :...
آرزوی چهارم :...
آرزوی پنجم: ...
فووووووووووووووووووووتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت
میگن اگه آرزهاتو بگی دیگه بر آورده نمیشه !
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
چشم هايت را ببند .. بگذار اشكهايت آرام از لاي نخ هاي مژه ات بچكد . سر بخورد بيايد روي لپت .
چاقو تا دسته توي كمرت است . درد را فرامو ش كن و يك ميليون بار ديگر برو و تجربه كن .
به قول دوستي راه بي خطري نيست اما تنها راه است .
خيلي روزها كتت را كه از تن در مي آوري سر چوب رخت عشق آويزان ميكني . و خيلي روزهاي ديگر هم ميبري و مي اندازيش روي تخت .
كوچه هاي خلوت را بالا و پايين ميكني گاه و جوري انتخابشان ميكني كه دست آخر
گلي با چهار گلبرگ را رسم كرده باشي . به خصوص اگر ظهر جمعه باشد و از هيچ كدام از خانه ها حتي صداي نفسي بر نيايد . بيشتر جري ميشوي و تند تر راه ميروي تا عرق كني. تا آن درد از توي كمرت راه بكشد بيايد توي پاهايت و بتواني آن را بيرون بريزي...
بعضي روزها از همين روزها است كه به خودت ميگويي كه باز دچار سو تفاهم شده اي. بعضي روزها مثل اين روزها با خودت فكر ميكني كه بودن هميشه نوشتن در اين جا نيست و اين عادت كهنه را بايد روزي كنار گذاشت و به دنبال راه هاي جدي تري رفت براي نوشتن . بعضي روزها است مثل اين روزها كه ميداني باخته اي دلت ميگيرد و ميداني كه بايد رفت و رفت تا اين درد از توي كمرت راه بكشد و بيايد توي پاهايت و بيرون بريزد . مثل همين خط ها كه از درون ذهن انساني كه باخت را پذيرفته راه مي كشد توي انگشتانت تا دكمه ها ي صفحه كليد را تندتر و محكم تر فشار دهي .
كتم را توي دستم گرفته ام و نميدانم با آن چه كار كنم . اگر به چوب رخت بياويزم بايد روزها و روز ها پس از آن راه بروم .
و اگر روي تخت بيندازمش بايد براي هميشه در اينجا ...در دلم را تخته كنم .
چشمانم را بسته ام و مرسي شري با آن ريتم مواجش با اشك هايم هم اهنگ ميشود .
هميشه قرباني آن چيزي هستيم ديگران ميخواهند .
تمام
اسپينوزا : ((آرزومندي ماهيت آدمي است ))
کانت: (( هستی ما مقصدی برتر و بس شریف تر دارد . و خرد نه برای دست یافتن به سعادت ،
بلکه برای رسیدن به آن مقصد است و باید همه هدف های جزئی انسان تابع آن گردند .
اراده نيرويي خواهد بود كه فقط چيزي را برميگزيند كه خرد ،آزاد از قيد تمايلات ،آنرا
بطور عملي لازم يعني نيك ميشناسدـ))
لکان : (( آرزومندی در حاشیه ای حاصل می آید که طلب را از احتیاجات زیستی جدا میکند ...
آرزومندی آروزمندی غیر است .غیر به معنای افراد همنوع خود نیست . بلکه اشاره ای به معنای
سمبلیک قانون است . قابل تاویل به من نفسانی نیست . سودای واقعی انسان است ))
*******************************************************************
آتش را به سيگار چسباند و پك زد . دود اول سيگار را كه بيرون داد .دستش را چند بار تكان داد
تا آتش كبريت را ول كند و بخوابد . اصلا و ابدا نگران آن لختي بي شرمانه اش نبود .
تن ارضا شده شرم نميداند . پستان هاي كوچك بچه گانه و باسن بزرگ داشت .
مرد هم لخت بود . دو تا دستش را برده بود بالاي سر و گذاشته بود زير سرش . نگاه گرمي داشت .
نگاهي بي هياهو ، آرام و پرسشگر . هميشه نگاه بعد از اولين عشقبازي متفاوت است .
نگران بود و به دنبال موج موافقت ارضا شده ي عشق ميگشت.
زن اولين كلمه را بي هدف پرتاب كرد .
- پوچي.. هميشه بعد از اين كار احساس پوچي ميكنم . انگار يك تكه از وجودم ميميرد .
مرد قضيه را جدي گرفته بود . بلند شد و نشست .
- پس عشق چه ميشود ؟
زن بهت زده تكراري بي معنا را مكرر كرد.
- پس تمنا چه ميشود ؟
- مگر تمنا و عشق چه فرقي دارند آخر .. از عشق به تمنا ميرسي ديگر .. مگر ميتوان اين دو را از هم جدا كرد؟
- جدا هست . من سير نيستم . جايي درون من خالي است . جايي درون من تنهاست . يك تنهايي اصيل .تمنا . نه عشق نه نياز به همخوابگي. فقط تمنا .
مرد مات مانده بود
زن بي مقدمه گفت :با من ازدواج كن .
بعد با خودش خيال كرد همين آدم شوهرش باشد . ديد نميشود . باز هم آن جا خالي مي ماند . خيال كرد شكمش آمده بالا و يك چيزي آن تو ميلولد كه نطفه اش را اسپرم هاي عاشقانه همين مرد بسته باشد .. كمي تنش مور مور شد اما باز هم بي فايده بود آن جا هنوز خالي مانده بود .
مرد آمد و خيالش را پاره كرد .
- مطمئني؟
- نه .
- اصلا تمنا يعني چه؟
- نميدانم . اگر تو مال من باشي. اگر دو نفر ميان هزار نفر باشيم . تكه اي از جمعيتي عظيم .بعد براي خودمان زندگي كنيم . همه ي آن هزار نفر هم فقط براي خودشان زندگي كنند . بعد بيا فرض كنيم كه هي بچه درست كنيم و خيال كنيم كه داريم كاري ميكنيم براي خودمان . و ان هزار نفر هم مدام بچه درست كنند و خيال كنند كاري ميكنند . آن وقت تمنا ميشود آن تكه از من كه ميخواهد كاري كند كه آن هزار نفر ديگر هم در آن شريك باشند . ايراد كار در اينجاست كه من نميتوانم با آن هزار نفر ديگر بچه درست كنم . يا مال آنها باشم . ايراد من در اينجاست كه حتي عمرم قد نميدهد همه آن هزار نفر را بشناسم . اخلاق و تفكرشان را بدانم .و آن هزار نفر ميشوند يك چاه عميق اينجا .. درست اينجا .
انگشتش را گذاشته بود روي قفسه سينه اش.
مرد را گيج كرده بود .
زن ادامه داد:
- بيا برويم يك كاري با هم بكنيم . يك كاري به جز همخوابگي . بيا برويم مدافع حقوق بشر بشويم . برويم و بر عليه كودك ازاري بيانيه بدهيم. بيا برويم كاري كنيم . من خيلي خاليم . نميخواهم مثل همه باشم . اخلاقم اين طور است . بايد فرق داشته باشم ..ميخواهم كاري كنم . كاري با تو و با همه ي آن هزار نفر كه جايشان براي ابد اينجا خالي ميماند .
مرد سكوت كرد .. دلش نيامد حرفي بزند يا بخندد.
زن برگشت نگاهش كرد و خنديد . دوباره دلش هواي مرد را كرده بود . فقط همين .
از جوب پرید.
دستش را دراز کرد به سمت من .
- بیا..
پایم را گذاشتم لب جدول .داشتم چشمی عرض جوب را اندازه میگرفتم که توپید بهم .
- بیا دیگه ..
گفتم : خودم میپرم .برو کنار. برو آنور.
- خوب بیا .. ( نگاهش هيچ اعتماد نداشت ) ..نیفتی.
درست وقتی آمدم خیز بردارم .احساس کردم فاصله را درست نسنجیده ام و پاگیر آن طرف زیر پایم خالی خواهد شد. جا زدم . نگاهم به جستجوی پل دوید . عصبانی شد
- بابا دستت رو بده به من . ردت میکنم . بیا ..
بهش شک داشتم .
گفتم : نمیتوانی ..ول کن بگذار یه پل پیدا کنم .
- اه .... (با دست حرکتی کرد که یعنی برو بابا )
پسری از کنار من پرید آن طرف .
کنار جوب را گرفتم و خیابان را كمي پایین آمدم . اما دریغ از یک تخته که آن را پل کرده باشند .
یک دفعه یکی از پشت سر کمرم را گرفت و بلندم کرد و چند ثانیه بعد آن طرف جوب پاهایم روی زمین بودند.
- آهان آه.. حالا شد .
داد زدم: دیوانه .. چه کار میکنی؟
غش غش میخندید .
گفتم : من را برگردان آن طرف . ميخواهم خودم بپرم .
- خل نشو دختر ..(هنوز ميخنديد . حرفم را جدي نگرفته بود )
گفتم : گفتم من را برگردان آن طرف .. كي ازت كمك خواسته بود ؟
رنجيده خاطر اخمش گره خورد
- برو بابا ... ديوانه .
يك دفعه خيز برداشتم و با تمام قدرت پريدم . چشمانش گشاد شده بود .حالا دوباره من اين طرف جوب بودم و او آن طرف جوب .
پ.ن : هرچه فكر كردم ديدم نميشود به اين جوب هاي كنار خيابان گفت جوي !!!
********************************************************************
ضلع دوم :
سكوت ... در مغزم ميكوبند... شقيقه هايم تير ميكشند . كم مانده اشكم سرازير شود . نه اين كه از جواب دادن بترسم . ميتوانم بگويم با فلاني دارم ميروم فلان جا و قال قضيه را بكنم . اما نميدانم چرا از در دروازه تو نميروم . انگار جواب بيخ گلويم گير كرده است و من از ذات جواب دادن ميترسم . از اين كه هميشه سوالي پيش مي آيد كه بايد يا جواب داد يا جواب نداد هراس دارم . لعنتي از حلقم بالا نمي ايد . بعضي روزها دلم ميخواهد در خانه را باز كنم بروم گم شوم . هيچ كس از من نپرسد "دختر كجا؟"
زنگ زد و گفت :
- دلم تنگ شده ميخواهم ببينمت .
-فردا خوبه . فردا عصر
-عاليه .
فردا ساعت نه صبح :
من:مامان .. تو امروز عصر جايي كه نميخواهي بروي؟
مامان: نه. چه طور ؟
من: آهان .آخر ميداني خسته شدم از خانه نشيني اين چند روزه ....
مامان:آره خوب . من هم خسته شدم . بيا عصر برويم توي پارك سر خيابان كمي قدم بزنيم .
من : اه ... آخه اونجا هم جاي قدم زدن است؟ .. وسط جمعيت اوباش!
مامان: خوب برويم تا پاساژ * كمي خريد كنيم.
من: نه بابا من حوصله خريد ندارم .
مامان سكوت كرد و من هم .
باز هم به بهانه هاي مختلف براي بيرون زدن فكر كردم .
ساعت ۱ بعد از ظهر :
من: مامان من شايد بروم سينما .
مامان :با كي؟
من: با بچه ها.
مامان : كي ؟
بابا : آخه فيلم ايراني روي پرده هم ديدن دارد دختر؟ وقتت رو تلف ميكني . انگار آدم تا كلاس پنجم سواد داشته باشد بعد برود سر كلاس دوم دبستان بنشيند .
من سكوت كردم .
مامان و بابا بحث كردند كه فيلم هاي اكران شده به درد ميخورند يا نه.
چند ساعت بعد ديگر نگاه ملتمسانه ام پي عقربه هاي ساعت ميدويد . خيلي زود ساعت چهار خواهد شد و من هنوز بهانه اي ندارم
ساعت يك ربع مانده به چهار :
من: مامان
مامان : بله
من: هيچي.
..............
الان ساعت چهار بعد از ظهر است . گوشي موبايل من پيگيرانه روشن و خاموش ميشود . سرم درد ميكند .
در من: خاك تو سرت . بي عرضه اي ديگه بدبخت . سر پيري هم بايد واسه بيرون رفتن اجازه بگيري موقع برگشتن هم جواب پس بدهي . پاشو برو محكم وايسا بگو ميخواهي بروي بيرون . آخه تو چرا اين قدر ذليلي.
من : مامان چي شد پس؟ نمي آيي ديگر خودم بروم ؟
مامان: چرا مي ايم.
من : من ميخواهم بروم كافه ها.
مامان : كافه ميخواهي بروي چه كار ؟
شقيقه هايم ميزند . ميدانم فقط كافي است بگويم كه ميخواهم با فلاني بروم فلان جا تا اين شكنجه تمام شود . اين شكنجه كه مرا به صلابه ميكشد . سوزني را برداشته و با خونسردي توي گوشت تنم فرو ميكند . نمي خواهم بگويم كه دارم ميروم فلان جا . دلم ميخواهد در را باز كنم و بروم بيرون و هيچ كس چيزي نپرسد .. كسي منتظر جواب هست يا منتظر جواب نيست .چه اهميتي دارد . مسئله من اين نيست . گيرم سو تفاهم همين است !
مامان را ميبينم كه تنها روي كاناپه دراز كشيده است . ديگر حرف نميزند . ميروم كنارش مينشينم و با هم به صفحه تلويزيون خيره ميشويم
*******************************************************************
ضلع سوم :
دست هايم به خون آغشته است ... از خونش آلوده است.با خودم فكر ميكنم من كه چاقو نداشتم . خفه اش كردم پس چرا دست هايم خوني است؟ بوي خون توي دماغم ميپيچد . با لذت فرو ميدهمش. از بچگي دوست داشتم . اگر انگشتم ميبريد به دهان ميگذاشتم و خونش را يواش يواش ميمكيدم .
همه چيز سايه وار است . جز خون . جز آن حس وحشيانه نا آرام درونم . خفه اش كردم . دلم ميخواست پايم را بگذارم روي بيضه هايش و آن قدر فشار بدهم تا آنطوري بميرد .كسي چه ميداند . شايد هم همين طور كشته باشمش . و آن پلق بلند صداي تركيدن بيضه هايش زير پايم بوده . . شايد هم تخم چشمانش را تركانده باشم . با همان احساس مرموز و سركشي كه وقتي درونت زوزه ميكشد .ميتواني ناخن هايت را توي چشمي فرو كني بي آن كه چندشت شود .
هزار بار برايم پيغام فرستاده بود كه ميكشمت جنده !
آدم ابله ... حالا خودت را ببين .
برهنه ام . خوب چاره اي نبود . جناب مرگ مجاني براي كسي كاري نميكند . لااقل در مرگ آن چشمان كور مكوريت را بينداز پايين !
هي جنازه !! خودم را فروختم . جنده شدم براي كشتن تو . مي ارزيد . همين يك بار مي ارزيد .
ميگويي تنه ام را تا سر ميكنند زير گل و سنگبارانم ميكنند؟
حتما تنه لش تو را هم ميخواهند بپيچنند لاي كفن و سر دست بلند كنند و لا اله الا الله برايت هوار كنند . اما اولش اين طور است . همچين كه يك خورده بگذرد آن تنه تو هم ميرود زير گل . و وقتي زير گل باشي ديگر چه فرقي ميكند كه سنگبارانت كنند يا گلباران .
ميداني چرا خفه ات كردم ؟ چون در تمام طول زندگيم يك بار هم خفه نشدي و هي پيغام دادي .. ميكشمت جنده ي كثافت .
جنازه كف زمين افتاده بود و من هي با خودم حرف ميزدم .. هي با او حرف ميزدم . هي فحش ميدادم . مرگ از توي سياهي بيرون آمد و سيگاري گيراند . از تمام هيكلش فقط جرقه آتش سيگارش را ميديدم.
گفت : حالا راحت شدي؟
گفتم : نه ... هنوز نه .
سري تكان داد و گفت : بيشتر از اين ديگر جا ندارد .
گفتم : چرا! برش گردان
گفت : چي؟
گفتم : برش گردان به دنياي زنده گان .
سرش را كج كرد و گفت : خرج دارد!
گفتم : ميدهم
مرگ سيگار را از گوشه لبش برداشت با دو انگشت پرت كرد كنار ديوار . نگاه حريصش روي تنم نشست . سردي حجيمي را در خود احساس كردم
...............................................................................................................................
يك دفعه چشمانش را باز كرد و زنده شد .
با چشمان وق زده اش بهم زل زد و گفت : ميكشمت جنده..........
مرگ رفته بود.
با بدجنسي گفتم : برو زندگي كن . من زنده ات كردم!!!

دست پخت خودمه .. هنوز شاگرد آشپزم! اين شش هفت روز دوري دوربين از دستم نيفتاد ! وقتي حوصله قلم به دست گرفتن ندارم بايد چيز ديگري پيدا كنم تا دستانم خالي نباشد! چسبيدم به دوربين . خدا خير دنيا و آخرت نصيب آن مرشد كند كه اين را گذاشت توي كاسه ي من .. خوب ميشناخت اين سماجت ول نشوي مرا .. هميشه بايد آويزان باشم .. آويزان از دستانم تا احساس كنم وجود دارم ... پس بيا با هم تاب بخوريم !