تبليغاتX
سوتفاهم
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

 از اصطلاح يوناني dialegein گرفته شده که از لحاظ معنوی به معنای گفتگو است .به نظر ارسطو به معنای استدلالی که هدفش اقناع طرف مخالف است برداشت میشد .اما اگر بخواهیم آن را به معنای روش سوال و جواب اطلاق کنیم ُباید آن را به سقراط نسبت دهیم .

    افلاطون دیالکتیک را به معنای علم به اصول و قوانین و مبادی نخستین دانست و آن را با علمی که از راه فرضیه و تجربه به دست می اید فرق گذاشت و آن را واضح ترین و یقینی ترین و بالاترین نوع علم شمرد . اما ارسطو قیاس جدلی میداندش که مبتنی بر ایمان طرف مخاطب و مسلمات مورد قبول اوست .

     اما این جدل استاد شاگردی بنا است تا کجا بینجامد ؟  بزرگترین واضع علم منطق پیرو بی چون و چرای   استاد خود آن بنیان گذار فلسفه ی آکادمیان شد و علوم را به سه بخش تقسیم کرد . نظری . عملی و مولد. هدف علم نظری را رسیدن به معرفت عینی دانست .و علم عملی را راهنمای عمل و رفتار و تنظیم کننده ی آن دانست  . هدف علم مولد راهنمایی و هدایت هنرها است . و در راس همه ی آنها تحلیل را قرار داد .همین جا بود که فلسفه ی او از فلسفه ی استادش جدا میشود درست آنجا كه استاد همه چيز را هرمي و از بالا به پايين ميبيند و و علم و رياضيات بر فراز ديگر علوم چون باورها و انگاره ها قرار ميدهد . شاگرد مي آيد و همه را كنار هم ميچيند . و بهايي به هنر و فعاليت هاي ذهني پس رانده شده مي بخشد . شايد تنها جايي كه استاد و شاگرد هر دو يك صدا شده اند همين جا باشد . "ديالكتيك سلطان همه ي علم ها است "

     هرچند در دوره ي اين دو ديالكتيك را به قدرتي نيك حواله ميدهند اما هميشه اين سوال مطرح است كه چگونه اين شناخت ممكن ميگردد ؟ 

    اكثر خرد گرايان چون دكارت دست آخر به اينجا ميرسند كه "‌بگذار رياضيات الگوي ما در كاربرد عقل باشد "‌و اين گونه علم رياضيات را به جاي آن قدرت نيك بي كم و كاست مينشانند و با آن فاعل آگاه هميشگي خود ذهن باوري را وارد فلسفه ي مدرن ميكند

    اما هگل در تعريف ديالكتيك  با افلاطون هم عقيده تر بود تا با شاگرد او . او ذهن مطلق دكارت را ميان تمام واقعيت هاي مفهوم مند قسمت كرد . منطق . فيزيك . زيست شناسي . از تاريخ و سياست تا هنر . دين و فلسفه .و گفت هر مفهومي كه در ابتدا به آن ميانديشيم محدوديت هاي خود را به ما مينماياند و به نفي خود تحول پيدا ميكند . در يك كلام تضاد .

   پاسخ اين سوال  كه اين تضاد از كجا به وجود مي آيد از عهده ذهن تفسير گر هگل بر نيامد . نياز به فلسفه اي كه كه به واقعيت تبديل شود  بيش از نياز به فلسفه اي براي تعبير و تفسير جهان احساس ميشد . اين كه واقعيت را جلويمان بگذاريم و ساعت ها روي آن فكر كنيم و تحليل كنيم اغلب در تغيير جهان و تغيير در شعور و آگاهي انسان اثري نميگذارد روندی که در صومعه ها ی دیروز و امروز همچنان ادامه دارد بی هیچ تکاملی!  پي ريزي چنين فلسفه اي از عهده ي كسي بر مي آمد كه بتواند انتزاعات را كنار بگذارد و رابطه ي هميشه در حال تغيير انسان . طبيعت . و ماده با يكديگر را بسنجد و آنها را با واقعيت هاي تاريخي . اجتماعي و سياسي و اقتصادي پيوند زند .

    اين كه چرا زيربناي ديالكتيك ماركس به اقتصاد  و اهميت آن انجاميد آشكارا به تحليل قدرتمند هگل بازميگردد از جامعه مدني كه :روابط اقتصادي جامعه مدني "آوردگاهي است كه در آن منافع افراد در تقابل با يكديگر قرار ميگيرند "‌

    براي هگل جامعه ي مدني در امور اقتصادي اش جنگ همه با همه كشاكش مدام تمايلات خودپرستانه بود به سوي قطبي شدن روز افزون . ثروتمند شدن معدودي و فقر و فلاكت توده ها  .ماركس از همين جا ديالكتيك خود را بر اين پايه بنا نهاد با اين تفاوت كه ديدگاه ايده آليستي استاد خود را كه غلبه ي محض را  در تفكر و رشد آگاهي فردي بنا نهاده بود رد كرد و اين نوع غلبه را در مقابل جهان بيگانه و دشمن بي اثر خواند .

    در نهايت اين بحث ميتوان گفت . انچه در اين سير فلسفي ديده ميشود به كندي بر جامعه ما حكمفرماست . آنجا كه سه بنيان ديالكتيكي هيچ كدام به خوبي عمل نمي كنند و مجموع تز و آنتي تز و سنتز بيمار بنيان اقتصادي جامعه را فراهم آورند . دو ركن اصلي آگاهي و فعاليت هدفمند انساني به هيچ كجا نمي انجامد . انسان از خود بيگانه روزهايش را به اين ميگذراند كه پول را به پول بدل كند .

فريفتن خود به نام جامعه هاي مدني از انواع مختلف يك مبارزه ي طبقاتي درست را نميسازد . مهم ديالكتيك يك جامعه است . ديالكتيك خام و پراكنده گو تنها در جهت منافع است و بس!

************************************

پیوست :این مقاله تلاشی بود در راستای حمایت از، از نو روییدن روزنامه های هم میهن و شرق که تنها به برگ زدنشان قناعت میکنیم آخر روزنامه داشتن آبرومند تر از نداشتن است . این از آن جاهایی است که هر چیز بهتر از هیچ است . و تقدیم به دماغ سر بالای سردبیر قوچانی و جناب کرباسچی و  سه مدل اتومبیلش!!

 

 

  

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 1:54  توسط آنا  | 
 

از پشت شيشه ي كثيف و لكه دار كه  شره ي باران روي آن ميلغزيد  ، به جاده نگاه ميكرد . درختان سر خم كرده و مغموم طوفان را از سر خود ميگذراندند. قلم مويي ازآسمان تا زمين را طيفي از خاكستري رنگ كرده بود  گويي ابرها نوك انگشتانشان را به زمين رسانده بودند .انگشتش را روي شيشه ي بخار گرفته كشيد .خطي صاف اما  پر از لغزش كه رگه اي از باران آن را از ميانه بريد . با خودش گفت هنوز هم احساساتي هستم . رنگ قرمز را دوست دارم و نميتوانم خط صاف بكشم . به ياد نقاشي هاي ماديگلياني افتاد و خنده اش گرفت . همه چيز منحني است كه سر و ته اش به هم نمي آيد .

به ياد ارائه ي شفاهي امروز افتاد و چهره اش در هم رفت .

تقصير خودم بود .

 در ذهنش گذشت كه اگر همان اول كار توضيح نداده بود كه براي فهم بهتر مقاله اش از مقاله هاي ديگر كمك گرفته است استاد را به اين راه نميكشاند كه خيال كند مقاله را عوض كرده .

 هميشه آن قدر در فهماندن قصد و هدفم اصرار ميكنم كه همه به جاده خاكي ميزنند . حرف زدن براي آدم هايي كه علاقه اي به موضوع مورد علاقه تو ندارند و بايد آنها را تا آخر علاقه مند و سرحال نگه داري كار سختي است . هرچند دست آخر همه را جذب كرده بودم جز استاد كار را كه خميازه ميكشيد و كش و قوس مي آمد و هر از چند گاه به ساعتش نگاه ميكرد . سعي كردم به او نگاه نكنم . چشم انداختم توي چشم بچه ها . با آن ها راحت تر ميشد ارتباط برقرار كرد . درد مشترك بود . درد نمره گرفتن !

استاد گفته بود مهم نيست كه مخاطبان چه مقدار از گفته هاي شما را دريافت ميكنند . اهميت كار در آن است كه در زمان مقرر و با حداقل امكانات و حداكثر اصطلاحات كار خود را به انجام برسانيد و خودش اولين ارائه آن روز را به عهده گرفت . اما يك نفر هم نفهميد دست آخركه موضوع از چه قرار بوده است .

اما من دوباره كلاه گشادي سرم رفت . چشم انداختم توي چشم بچه ها تا از نگاه بي حوصله و ايراد گير استاد فرار

كنم .نگاه بچه ها هر كجا از ديدرس من گم ميشد .به لخت ترين و آشناترين كلمات روي مي آوردم . همين استاد را عصباني كرده بود .

به ياد آن دو چشم خندان  مشكي افتاد كه تا برگشت و سر جايش نشست گفت . دستت درد نكند .ارائه كار سختي است؟ من حواسم بود اصلا صدايت نلرزيد !

و آن يكي و دو نفري كه استاد را مجاب كردند كه مقاله كاملا مشابه اصل متن بوده است .

هميشه حمايت مردان مرا به وجد ميآورد . دوست حقوق دانم ميگويد : عقده هاي سركوفته زنان اين آب و خاك است ديگر . اما من ته دلم ميدانم كه اين طور نيست . قول احمد را هم كه ميگويد ريشه هاي مازوخيستي دارد و فلان و بهمان است هم قبول ندارم. اگر پايش بيفتد خودم هم در مقابل آن نيروي يكدنده و كوبنده استاد كه ميل به له كردن دانشجويانش دارد از ديگران دفاع ميكنم .

او مي گويد :جلب  توجه است. نر هميشه در پي جلب كردن ماده است

ميگويم : اين نرهايي كه من ديدم برايشان فرقي نميكرد ماده باشي يا نر . ميخواستند استاد را وادار كنند سپر بيندازد و تسليم شود .

ميگويد : بيخود رنگ و لعابش نده . ميترسي قبول كني

ميگويم : چرا آنچه جلوي چشممان است را نبينيم ؟ حتما بايد در كلكسيون شخصيمان جايي داشته باشد ؟

ميگويد :  من مردها را بهتر ميشناسم

ميگويم :‌ تو از خودت ميترسي نه از آنها !

كنار دستي اش به خواب رفته بود . گردنش كج شده بود و افتاده بود كنار شانه ي او . سعي كرد تكان نخورد تا بيدارش نكند .

ناگهان اتوبوس كنار جاده پشت سر اتوبوس ديگري ايستاد و كمك راننده ميگفت ماشين خراب شده است و بايد اتوبوس عوض كنيم . كنار دستي اش را بيدار كرد . پسرها تند و تند از اتوبوس پياده شدند و رفتند جلو تا زودتر جا بگيرند . سوار ماشين جلويي كه شدم  از سر تا ته صندلي ها پر بودند . . كمك راننده آمد بالا و عده اي را پياده كرد . ميگفت . بگذاريد دخترها بروند . باران مي آمد . پسرها غرولند ميكردند .

ميگويد: مگر نميگوييد حقوق برابر است پس بايد پا به پاي مردان هم تحمل كنيد. اگر از سنت ها سو استفاده ميكنيد پايش را هم ميخوريد

ميگويم : اين سنت نيست . حمايت  است

ميگويد :زن ها چه نيازي به حمايت  و  مواظبت مردان دارند ؟

ميگويم : مواظبت نه حمايت .

ميگويد : فرقي ندارد . نكند منظورن لطيف و خشن و اين حرف ها است

ميگويم : در لطيف بودن چيز بدي نيست  و نه چيز حقارت آميزي. در خشن بودن هم چيز خوبي نيست و نه قوي تري.

باران بند آمده . بوي نم به جا مانده را دوست دارم . بوي خاك كه همين روزها مادر ميشود . بهار است .

 

TinyPic image

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 13:27  توسط آنا  | 
 

مفهوم واقعی زندگی در زیبایی و نیروی تلاش بسوی هدف است و هستی در هر لحظه باید هدفی بس عالی داشته باشد

***********************************

-كلمات فقط وسيله هستن! و ادبيات يك سواستفاده‌ براي هنر! فقط يك سواستفاده به موقع!نبود كسي كه منظورت را بفهمد از كامنت‌ها پيداست!من يك آينه گذاشتم روبروي تو!
گفتم مطلبي كه به اداره پست دادي اين شكلي به دست من رسيد!
حالا تو بگو نمي‌فهمم!
اما به نظرت لازم نيست كمي درباره اداره پست شك كني؟!
از اينكه سرآغاز مطلبي را براي من مي‌نويسي متشكرم! اما درباره وظيفه‌ي ادبيات؟! تو اين وظيفه را به ايشان واگذار كردي يا خودش قبول كرد؟! حداقل درباره كاربرد بنويس!
اما تجليل شخصيت انسان؟! به چه مقامي رسيده اين موجود كه تجليل هم مي‌شود! لطفا در آن مطلبت حتما اين سه كلمه را خوب توضيح بده! مثل يه تف قلنبه درست جلوي پا!

خلاصه ای از هدف ادبیات نوشته ماکسیم گورکی را تقدیم میکنم به دوستی که جمله ی بالا را به اعتراض به سوی من نشانه رفت :

معمولا مردم تصور میکنند که وظیفه ی ادبیات بطور کلی عبارت است از تجلیل شخصیت انسان و تلطیف عواطف او !

-واقعا مبشر چه رسالتی برای مردم هستم ؟ ایا چنانکه می نمایم هستم؟ چه میتوانم به مردم بگویم؟ همان ها یی را که از مدت ها قبل دیگران میگفتند و همیشه هم میگویند و مستمع هم دارند و هرگز هم مردم را بهتر از آنچه هستند نمی سازند؟ اما آیا حق دارم این آرمان ها و مفاهیمی را که خود من با آنها تربیت شده غالبا هم بدانها عمل نمیکنم تبلیغ نمایم؟ اگر راهی مخالف آنها اختیار میکنم آیا مفهومش این نیست که به حقانیت آن عقاید که در وجود من تخمیر شده ایمان ندارم؟ ...

اگر نمیدیدم که هنوز جاه طلبی تو قادر به از بین بردن شرافتت نشده است هرگز این سوال ها را نمیکردم .

تو گداتر از آن هستی که بتوانی واقعا چیز با ارزشی به مردم بدهی و آنچه را هم که میدهی نه به خاطر لذت بی اندازه ای است که از مستغنی ساختن زندگانی با افکار و کلمات زیبا میبری ،بلکه خیلی بیش از همه برای این است که حقیقت تصادفی وجود خودت را تا درجه ی پدیده  لازمی برای مردم بالا ببری!!

رباخوار ساده ای هستی که تجربیات ناچیزت را در برابر بهره ی توجه به خودت به مرابحه میگذاری. هنگام کاوش در حقایق ،قلم تو ،جزئیات ناچیز زندگی را برمیگزیند . ممکن است تو با توصیف احساسات معمولی مردم عادی حقایق ناچیزی را بر فکر و خرد آنها مکشوف سازی . ولی آیا این توانایی را داری که بتوانی هر قدر هم کوچک باشد ،اندیشه هایی را که مایه اعتلای روح آن ها باشد در آنها بیدار کنی؟

خواننده با دید نویسنده به خود مینگرد و وقتی زشتی بی اندازه خود را دید امکان بهتر شدن را در خود نمی یابد. آیا تو میتوانی این امکان را در اختیار او قرار دهی؟

بنابراین من که همه ی چیزهایی را که تو و امثال تو مینویسند با دقت میخوانم از تو میپرسم : به چه منظوری مینویسید؟

سوالات خونسردانه او شنیده شد :

چه میتوانی به من بگویی؟

جواب دادم : هیچ!

و از نو سکوت حکمفرما شد .

- پس حالا چطور زندگی خواهی کرد؟

- نمیدانم

- چه خواهی گفت ؟

سکوت کردم .

- هیچ کاری عاقلانه تر از سکوت نیست !...

****************************************** 

اما این که چرا یک انسان به این درجه میرسد که در مقابل سوالاتی که هنر و ادبیات پیش پایش میگذارد سکوت اختیار میکند دلایل متفاوت دارد .

به گمانم نقد ادبیات از هر نقد دیگری مشکل تر باشد . این که بخواهی یک متن را از زاویه های.. اسطوره ای.. جامعه شناختی.. روانشناختی.. هنری..  سیاسی.. تاریخ و هزار زاویه دیگر بیرون بکشی و معنای کلی از آن دریابی نمیتواند کار آسانی باشد . چه بسا هنوز که هنوز است هر کس روایتی از بوف کور هدایت به میان می آورد که برایمان تازگی دارد . ارزش یک اثر هنری به طول عمر آن نیز بستگی دارد . اثری که فراتر از زمان و مکان در ذهن مینشیند رخت مانایی میپوشد . بیاییم از همین ابتدا نوشته های شعارگونه و خبری را از عرصه ی ادبیات جدا کنیم  . ادبیات هدفمند، نمیتواند تنها یکی از آن بار های انسانی را به دوش بکشد و ادعای جاودانه بودن داشته باشد .  ادبیات حماسی هم چون ادبیات شعار گونه قالب عوض میکند و به تاریخ میپیوندد. امروزه روز هنر و قدرت ادبیات به لایه لایه چیده شدن آن است . با تمام این تفاسیر آشنای هزار بار خوانده شده و شنیده شده باز هم میتوان از خود پرسید که برای چه مینویسم؟ و من فکر میکنم هنر و ادبیات تنها یک هدف را دنبال میکند . بازگردید به اولین خط این پست .

اگر بخواهم به خود بگویم که چقدر خوب است که انسان در دنیا و میان مردم ارج و منزلتی داشته باشد و به شنیدن صدای کف زدن و یا تحسین خواننده ای که میگوید :"ها شما چیز خوبی نوشته بودید . بله ! بسنده کنم !! " اگر بخواهم دغدغه ی  فهمیده  نشدن را داشته باشم  هرگز چیز نویی نخواهم ساخت !! و هرگز نویسنده خوبی نخواهم شد !! این اولین شرطی بود که برای خودم گذاشتم دوست عزیز!!

من مینویسم پس هستم!

اما راستش را بگویم بیشتر دلم به حال ادبیات سوخت تا به حال خودم .. این را یک دفاعیه از ادبیات بدان . هنری که تکامل سیاسی و اجتماعی و تکامل انسان را مدیون او هستیم . اگر تاریخ آمریکای لاتین میان سطرهای صد سال تنهایی ثبت نمیشد . اگر فالاچی چهره ی کثیف جنگ را در ویتنام به تو نشان نمیداد . اگر چخوف تئاتر را با نمایشنامه هایش به چالش نمیکشید . اگر شاملویی نبود که بگوید . من درد مشترکم  ! اگر کوندرایی نبود که به حقارت کشیده شدن چک ها را برای ابد در اذهان نگه دارد . اگر هدایت نبود . اگر کافکا نبود . اگر کامو و سارتر نبودند . اگر حتی شکسپیر نبود . و اگر اسطوره ها نبودند . تاریخ انسان نابود میشد .

 

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 0:33  توسط آنا  | 
 

 صلات ظهر كلاغ آمد نشست لب حوض . حوض بيضي بود و كف آن را با كاشي هاي بنفش رنگ فرش كرده بودند . كلاغ جست زنان  لبه ي حوض را گرفته بود و دور  ميزد .بالاخره يك جا را انتخاب كرد و نوكي به آب زد . تشنه اش نبود . بيشتر آمده بود خودي نشان دهد . خانه وسط باغ دم كرده لم داده بود و چرت ميزد و به كلاغ بي اعتنا بود . ايوان بزرگ سرتاسري با خنكا و نماي وسوسه انگيزش رخ زيباي خانه بود . خانه بوي خواب بعد از ظهر ميداد. كلاغ نگاه تيزي به اطراف انداخت . يك دسته گنجشك پي دانه بر چيدن فرود آمده بودند .كلاغ خودش را زد به آن راه چو گويي انگار نه انگار .بازيگوشانه جست ميزد اين ور و آن ور .مطمئن باش سرت را كه بچرخاني شيرجه ميرود ميان گنجشككان . به آن نوك سفتش كه بكوبد وسط ملاج يكيشان ديگر فاتحه اش خوانده است .

حتي پرگويي زنانه هم مقابل خواب بعد از ظهر دوام نمي آورد . بچه ها را هم به زور خواب ميكنند .  چه بسيارشوهراني كه از سر كار به اميد همين خواب بعد از ظهر در سايه و خنكاي خانه باز ميگردند و چه بسيار نطفه هايي كه در اين فاصله كوتاه خواب بعد از ظهر  در دل مادرا نشان شكل ميگيرند. اما  من هميشه از آن سكوت داغ خيس عرقناك بيزار بودم . آن لختي كه باد كولر و پنكه به تن مينشاند . عطشي كه  پس از خواب دهانت را چسبناك كرده  و فقط تكه هاي سرخ و ترد  هندوانه  از پس آن بر مي آيد. خواب بعد از ظهر مثل چاه ميماند . وقتي ميخواهي از آن بيرون بيايي اين قدر تقلا ميكني كه خيس عرق ميشوي. نطفه ي من هم در يكي از همين بعد از ظهر هاي داغ بسته شد . زير ملافه هاي سفيد . بچه كه بودم دلم نميخواست بعد از ظهر ها را بخوابم . ميخواستم بروم كلاغ ها را پر بدهم كه گنجشك ها را نترسانند .اما مادرم مرا سفت در بغل ميگرفت تا نتوانم در بروم . بعضي وقت ها هم كتك ميخوردم و ميان اشك هايم خوابم ميبرد .

كلاغ طعمه بي جانش را برداشت و آورد لب حوض . لاشه گنجشك حالم را به هم ميزند . فحش ميدهم .

- كثافت لعنتي .. گمشو.

ميخواهم بلند شوم بروم كلاغ را پر بدهم . اما ميدانم به حال گنجشك مرده فرقي نميكند . ميگذارم لا اقل كلاغ يك دل سير بخورد .

سكوت خواب آلود خانه را گريه نوزادي ميشكند . صداي تق و توق جا به جا كردن ظرف ها را از توي آشپزخانه ميشنوم . مادر هم بيدار شده است .

با خودم ميگويم .اين هم از خواب بعد از ظهر امروز!

 TinyPic image

***************************************************

پ.ن : در راستاي تجاوز  به يك دختر توسط يكي از افراد حراست دانشگاه كرمانشاه و دو دختر ديگر در دانشگاه علامه طباطبايي. و جعل نشريات دانشگاه اميركبير در جهت توهين به مقدسات ،  شيوه ي جديد امر به معروف و نهي از منكر كشف و ارائه شده است است .. اگر موردي براي امر به معروف و نهي از منكر يافت نشد آن را شخصا ايجاد نماييد!!

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 18:2  توسط آنا  | 
 

 انقلاب فرهنگي دو در راه است . با درخشش  حضرات آیات و حجج اسلام و آقایان ؛
حاج شیخ احمد جنتی - دکتر غلامعلی حدادعادل - دکتر حسن حبیبی - مهندس میرحسین موسوی - دکتر احمد احمدی - دکتر علی شریعتمداری - دکتر رضا داوری - دکتر علی اکبر ولایتی - دکتر ایرج فاضل - دکتر محمدرضا عارف - دکتر مهدی گلشنی - دکتر علی لاریجانی - سیدعلیرضا صدرحسینی - دکترمحمدعلی کی نژاد - محسن قمی - حسن رحیم پور - دکترمحمدرضا مخبر - دکتر صادق واعظ زاده - علی اکبر صادقی رشاد - محمود محمدی عراقی - دکتر منصور کبکانیان - دکتر حسین کچوئیان

در راستاي ملي شدن و منسجم شدن و عنقريب پلمب شدن درب تمام اماكن غير ملي و غير منسجم  پيشاپيش بازنشستگي جمع كثيري از دانشجويان و اساتيد را تبريك گفته .و آماده ايم كه از اين پس تمامي كلاس هاي علمي دانشگاه ها را در مصلا به جماعت برگزار كنيم .


 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

تفال امشب از پيپ قرمز شد....

« خودت گفتی راهی نیست ( - که نیست ، اصلن راهی نیست ) »   

محموله       ترافیکی

جاده            کفی

کنترل          نامحسوس

ته این کفی   شانه ها به هم می رسند   

 تو تا می شوی  ماشین تا می شود

از تاخیر پیش آمده همه معذورند

- کمی دیرست .. اما حواس ام را کجا می دانی گذاشتم ؟

- ای کلک داشتی به زیر این جا گوش می دادی

به بعد از پاره های من

به بعد از پاره های آهن

رخدادهایی که از یک سرود مقفا سقف می گیرند  و می گرفتند

چه رخ هایی    چه دادهایی    چه سرودهایی

وقتی که یکی از سیخ های خورشید که به کنار خرخره اش خزید

-  پس تمام طلای این طلایی

همان قی هست

-  پسر ، تو واقعن معجزه ای ...

این    آن سرودهای مقفا نبود

سوسک ها        نور با چندش تمام

از پر    پر – کلاغی  کت شان

بر می گردد به سمت مجسمه ی ماه     

که گم شود

شاخک هایشان را می چرخانند    

که گم نشوند

سوسک ها نباید گم شوند

-   بخشی از سرود مقفا    بخشی از سقف

همه چیز       کسر کوچکی      که به صفر می زند

همه چیز       وقتی شروع شد      

که همه چیز      وقتی از یک سرود مقفا سقف گرفت

که کسر کوچکی شد   که به صفر می زند

هی جنبید جنبید      لب های به سرود مقفای همه    شاخک های سوسک ها به

خیالی که آسمان را      

کش می آورد به زمین   

سوسک ها را به آسمان

این محموله ترافیکی

این جاده کفی

این کنترل  نامحسوس

ما تا شده ایم

سقف ندارد

این سرود مقفا

که همه چیزش

از هیچ چیز

سقف می گیرد

و همه چیز

از آن سقف می گیرد

 

 پ.ن. نظراتتان را در مورد شعر در وبلاگ خودش بگذاريد( به ضرب لطفا بخوانيدش )

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 3:2  توسط آنا  | 
 

 

پ. ن . دیشب کابوسی دیدم .   میان ردیف غرفه های کتاب نمایشگاه میدویدم . صدای اذان در گوشم میپیچید .حروف الفبا را فراموش کرده بودم . الف ..ب..نه!نه ..ذ...ش...الف..من به دنبال حرف الف میگشتم . یک دفعه غرفه های کتاب ناپدید شدند و من میان ردیف ردیف نمازگزاران به سجده رفته میدویدم .

پ . ن. دوم : جهان  دیگر راست دست مشق هایش را سیاه میکند . در کنکور دنیا ها صندلی برای چپ دستان نداریم حتی برای شما دوست عزیز فرانسوی.

پ .ن .سوم : تاخیر هایم را ببخشایید

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه هفدهم اردیبهشت 1386ساعت 0:1  توسط آنا  | 

 

Iranian worker takes part in a May Day rally outside the US embassy in Tehran

تجمع هزاران نفر از کارگران در تهران : امنیت شغلی/ حقوق کارگری بهتر

با مجوز بیابانها!

 

-----------------------------------------------------------------

اول ماه مه درلندن  در دفاع از حقوق بهتر برای کارگران بر پا شد 

 May Day rally in London

اول ماه مه در ترکیه : برخورد پلیس استانبول با تظاهر کنندگان بدون مجوز!!

 Turkish police and protesters clash in Istanbul

اول ماه مه با سیصد هزار نفر در مسکو : روسیه

Russian man wearing a national costume and playing the accordion during the rally in Moscow

اول ماه مه در کوبا به شنیدن سخنرانی کاسترو بر پا شد

May Day commemoration in Havana, Cuba

 |+| نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 14:58  توسط آنا  | 
 

 

از آن چرخ و فلك هاي بزرگ سوار شده بودم . از آن ها كه عمودي ميروند آن بالا بالا ها . دور اول هيجان خاصي دارد . ان بالا كه مي رسي و پايين را نگاه ميكني دلت هري ميريزد. و بعد كه آرام آرام پايين مي آيد و باد هم يك نمه آن اتاقكي را كه در آن نشسته اي تاب ميدهد حس غريبي از خالي شدن در درونت رسوب ميكند .

دور دوم هيجان كمتر و لذت بيشتر است .و دور سوم وقتي كه آن بالا هستي ميداني كه دور آخر است . دست و پايت را جمع ميكني و آخرين نگاه حسرت بارت را به آن دور دور ها مي اندازي .پايت كه به زمين برسد ديگر فراموش كرده اي آن بالا چه شكلي بوده است  . هميشه شهر بازي كه ميرويم اولين بازي منتخب من همين اسباب بازي غول پيكر به ظاهر آرام  و بي هيجان است .از هيجان هاي شديد و لحظه اي خوشم نمي آيد . مثل ترن هوايي ها يا كشتي هايي كه آدم را وارو ميكنند . رو برگرداندم به سويش و با خنده اي گفتم : فرض كن همين الان اين بالا عشق بازي كنيم . نگاهش مهربان بود اما مرا جدي نمي گرفت . دوباره گفتم  :ببين به ماه هم نزديك تر شده ايم . كژدمي را ميبينم كه در ماه نقش ميبندد

 

 

عادت دارم  اين جور بازي ها را هميشه خودم شروع كنم .همه جور ميشود شروعش كرد . نگاهي تب دار . كرشمه اي زنانه . شايد هم شوخي كوچكي با اسافل . اما كافي است كه خودم را بسپارم به دست ديگري . آن وقت يكي بايد بيايد و آن ذهن سيال مرا جمع كند كه حتي لكه ي روي ملافه را هم ميبيند كه همان نقش اشناي كژدم است اما  چشمان پرسشگر آن ديگري را نه. ميدانم كه نبايد آن نقش كژدم را ببينم . چشمانم را ميبندم و به ذهنم فشار مي آورم  تا تمركز كند . نا خود آگاه درمييابم كه دارم نفس هاي او را باز ميشمرم . يك دفعه ميبينم كه خسته شده ام .

تمام شد . همه ي حس ها يم پرييدند و رفتند . انگار دستش را روي خواب و بيدار قالي ميكشد نه پوست تن من . همه ي اعصابم كش مي ايد . كاش زودتر تمام شود . كاش زودتر تمام شود .....

دست هايم را ميبرم بالاي سرم و او زير بغل هايم را ميبوسد . لبخندي ميزنم و ميگويم . ميخواهم بروم يك كژدم خالكوبي كنم اينجا و دستم را ميگذارم زير شكمم . خنده ي خسته اما دلنشيني تحويلم ميدهد . محكم فشارم مي دهد به خودش .و زير لب ميگويد :ديوانه.

 

ميگويد من اگر كاري را شروع كنم تا آخرش ميروم .

اما من هيچ وقت نمي توانم كاري را تا آخرش انجام دهم . اصلا برايم هيچ چيز آخر ندارد . وقتي همه چيز تمام ميشود من تازه خودم را اول راه  ميبا بم . راهي نرفته . هميشه زندگي برايم مثل همان دور سوم چرخ و فلك است . لحظه اي لمس  ان حس نا آشناي  دريغ و حسرت و پس از آن فراموش كردن همه چيز.

حتي هميشه ته ليوانم يك ذره چاي يا قهوه  ميگذارم بماند . در عشق بازي هايم هم ارگاسم ناشناخته اي دور است .

آن نيرو كه مرا به سوي شروع  ميراند ناگاه باز مي ايستد و مرا آن بالا نگه ميدارد و پايين نمي آورد . دلم ميخواهد دولا شوم و از آن بالا بپرم پايين  تا اين فشار از گلويم بالا بزند .اما نميشود كه نميشود . چشم به هم ميزنم ميبينم آن پايين ايستاده ام بي آن كه آن حس سقوط را لمس كرده باشم .

 

چشمانش را بسته و به پشت خوابيده و بازويش را گذاشته زير سر من. من هم دارم نگاهش ميكنم. خستگي رضايت را ميتوانم ببينم . دلم ميخواهد باز شروع كنم . نگذارم كه بخوابد . در گوشش ميگويم بيا برويم سر سره بازي!‌

به سرم ميزند كه بلند شوم و داد و بيداد كنم. گير بدهم يا غر بزنم . ولي من اصلا اهل داد و بيداد كردن نيستم . نميدانم . ايا دوستش ندارم؟

كژدم را ميبينم كه آرام ارام با آن پاهاي بند بندش از روي تن او بالا مي ايد . در تمام اين سال ها  درمانده ام كه چرا مرا نيش نميزند . نكند خيال ميكند من از مرگ ميترسم . اما من از اين تكرار بدون مرگ بيشتر ميترسم .

 

با افتخار مي ايستم جلويش . يكي يكي لباس هايم را مي كنم . امروز روز ديگري است . تصميم گرفته ام سقوط كنم . نقش سياه كژدمي روي تنم او را به خنده مياندازد .

عشق ميبازم . به تمامي راه هاي  شناخته شده و ناشناخته ي  عشق بازي. به شيوه كهن انسان هاي اوليه  وشيوه مدرن انسانهاي امروزي. ديوارهاي اتاق را كژدم هاي سياه پوشانده اند . با آن تن بند بندشان ديوارها را بالا و پايين ميروند . روي فرش . روي تخت . لاي ملافه ها . روي تن هاي به هم پيچيده و بر انگيخته ما . يكيشان توي موهاي سياه او گير افتاده است . بي امان نيش هايشان را فرود مي آورند . التماس ميكنم : بزن.

حيرت زده نگاهم ميكنم !‌ زار ميزنم : بزن لعنتي . نگاهش وحشت زده شده . جيغ كه ميزنم دستش را بالا ميبرد . كژدم كوچك سياه رنگ روي شكمم نيشش را فرو ميكند .

 پ.ن. خیلی وقت پیش بود کامنتی داشتم به این مضمون " اصلا ارگاسم یعنی چه؟ "خودش میداند .

 |+| نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 21:17  توسط آنا  | 
 

 میروم سر کمد لباس هایم . مانتو ها را یکی یکی از نظر میگذرانم . یکیشان بلند تر از بقیه است .جوراب سفید هم میخواهم . آخر من فقط جوراب سفید دوست دارم . جوراب سفید با کفش های تابستانی . چرا میخندی؟ به نظرت مضحک است ؟ همین است که هست .شالم را  هم محکم تر میبندم .

شلوار کوتاه .مانتو ی چسبان . رژ پر رنگ .  دیگر تکرار نشود .

بعضی روزها که با این تیپ و قیافه پایم را میگذارم توی دانشگاه ،نگاه سنگین و اخمالود دخترکها و پوزخند نمکین پسرک ها پنهان نمیماند . اما به نظر خودم  بهتر از آن است که به آن مجسمه ی ابولهول دم در جواب پس دهم . یا حتی داد و بیداد کنم . اوبلهول کارش همین بود . دم دروازه می ایستاد و هر کس نمیتوانست به پرسش هایش جواب دهد میخوردش!

شلوار کوتاه .مانتو ی چسبان . رژ پر رنگ .  دیگر تکرار نشود .

- امل شده ای!          

- امل یعنی چه ؟

- بابا تو که روز به روز بدتر میشوی . نمیخواهی موها را های لایت کنی؟ یک کمکی تغییر بد نیست .

-دوست ندارم . هر کس یک طوری است دیگر. (در ذهنم یکی میگوید .تونیک و شلوار .موهای باز  که باد با آن بازی کند.رژ صورتی کم رنگ. یک جفت جوراب و کفش سفید ابی.نه.یک کمکی تغییر  اصلا بد نیست. )

مرا رها کردند و به خود پرداختند . زنی چادری نزدیکشان میشود . و شماره دانشجوییشان را میپرسد .

شلوار کوتاه .مانتو ی چسبان . رژ پر رنگ .  دیگر تکرار نشود .

توی کلاس پسر جلویی ام قلمش می افتد روی زمین . دولا میشود برش دارد .( آه خدای من) . چشمانم را میبندم . بغل دستی ام میخندد و لغز می گوید : چه پشمالو است .

شلوار کوتاه .مانتو ی چسبان . رژ پر رنگ .  دیگر تکرار نشود .

میدان پونک ... پنجاه و نه نفر کارت قرمز گرفته اند .دیگر تکرار نشود .از ماشین بیا پایین خانم. گواهینامه ات را بده . دیگر تکرار نشود .

شلوار کوتاه .مانتو ی چسبان . رژ پر رنگ .  دیگر تکرار نشود .

دانشجویان گم میشوند.رنگ مد سال سرخابی است. کارگر نمونه سال فوق لیسانس مکانیک دارد . های لایت سفید . روزنامه که میخوانم دلم برای معلم ها ی مدرسه ام تنگ میشود . استاد هفتاد و پنج ساله دانشگاه ویرجینیا رو به روی چو ایستاد تا داشجویانش فرصت فرار پیدا کنند . شورای شهر ... انتخابات فرانسه ... مانتو های پلنگی بنفش. مجلس... انتخابات ریاست جمهوری...اخراجی ها به کن میرود ... روزنامه ها میخوابند .

شلوار کوتاه .مانتو ی چسبان . رژ پر رنگ .  دیگر تکرار نشود .

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 13:38  توسط آنا  | 

 

 پدال گاز زیر  سنگینی پایش تخت خوابیده بود . اسمش را گذاشته اند سمند . زیاد به اسمش نمیبرد . بیشتر به قالیچه سلیمان شبیه است گیرم من اتومبیل شناس ماهری نیستم و همیشه اسم ها را جا به جا میگویم . نرم و سبک است و سریع و مواج . کافی است چشمانت را ببندی و سرت را به پشتی صندلی تکیه بدهی و فراموش کنی که  ان تو  الان دارد جرقه میزند . میسوزد . اهرم ها بالا و پایین میروند و میچرخند و تو میروی .

تنها چیزی که سنگینی پای راننده ی ما را کمی شل می کرد سایه ای یا رنگی از پلیس و دوربین های سرعت سنج بین راهی بود . همان بازی دزدانه ی همیشگی مردمی که میخواهند زود برسند و جریمه اش را هم نپردازند . و در پیچ دوم بودیم که آن اتفاق افتاد . یک اتفاق ساده . چرخش سریع فرمان و ترمزی سنگین و کشدار و بعد از آن فشاری که از نوک انگشتان تا فرق سرت را چنان میکوبد که نمیفهمی کجا پرتاب میشوی . دستت و پایت کجاست و آن خرده هایی که بر سر و صورتت میبارند خرده ستاره های براق نیستند و لبه های تیزشان پاره میکند و برای اولین بار میبینی که دیگر از خون نمیترسی . چون چیزی مهیب تر از خون بر تو می پاشد .سیاهی. 

چشمانم را باز کرده ام . تصادف کرده ایم . این را به یاد می آورم . باید از ماشین بیرون افتاده باشم . یا حتی لای آهن پاره ها گیر افتاده باشم . چشمانم به جستجوی خون و خرده شیشه و آدم های زخمی  دور و اطراف را مینگرند . همه چیز عادی است . گویی هیچ اتفاقی نیفتاده . ماشین ایستاده . راننده ما و  آن مسافران دیگر هم سر جای خودشان نشسته اند . سردرگم میشوم . پس خوابم برده است و همه را خواب دیده ام . راننده به سمت من میچرخد و میپرسد :" دانشگاه میروی دیگر؟" نمیتوانم حلاجی کنم و فقط سری تکان میدهم . سوال بی ربطی است برای این مکان و این زمان . ساعت یازده است .

ماشین دوباره به راه می افتد . همان راه .همان راننده . همان مسافران . چشمانم را دوباره میبندم و سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم ..............

 *            *             *              *               *        

ساعت نه سوار ماشین سمند شده ام . این روزها خیلی خسته ام . دلایلم همان دلایل تکراری همیشگی است اما خستگی ام مثل همیشه نیست . در دلم میگویم اگر تصادف کنیم و بمیریم اصلا مهم نیست . از همان حرف ها که خیلی وقت ها  به خودمان میزنیم . فقط برای این که  لحظه ای از زندگی دور شده باشیم . پنجره را دوست دارم . همیشه کنار پنجره مینشینم . و خودم را در خیالات رمانتیک  رها میکنم . آرامش می آورد . همان مرزهای کوتاه همیشگی را دور میزنم تا برسم به مقصد اما نه به نتیجه . آدم وقتی کنار پنجره ها مینشیند بیشتر اوقات به عشق فکر میکند .  گاهی هم به مسائل احساسی دیگر که با ریتم گذشتن درخت ها و ماشین ها و آهنگ های ساده ی پاپی که داخل ماشین پخش میشود هماهنگی داشته باشد  .هنوز که هنوز است  نفهمیده ام که  بیشتر به عشق های ساده و بی غل و غش  و دور و دراز شرقی تمایل دارم یا ان عشق های پر حرارت  و پر تنش مردنی مد روز . بعضی وقت ها دلم میخواهد  یک بار برای ابد آغوش گرمی پیدا کنم و خودم را در آن ذوب کنم . شعرهای عاشقانه حتی  کمی آبکی بخوانم . بتوانم آبغوره بگیرم و دلم تنگ بشود . و بعضی وقت های دیگر هم همه ی این ها تصاویر واهی میشوند که لا به لای امواج نیاز به یک در آمیختن واقعی داغ با آدمی که شناس یا ناشناس بودنش چندان اهمیتی ندارد چه رسد به ماند نی بودن یا نبودنش محو میشود و هیچ اثری از آن نمیماند . 

از پنجره خسته میشوم و رو بر میگردانم . کاش این پسرک کنار دستی ام کمی دست و پایش را جمع کند . چرا وقتی حوصله فکر کردن به هیچ چیز دیگر را ندارم به عشق بند میکنم و دچار سرگیجه اش میکنم تا از من قهر کند .

خسته میشوم . پای راننده روی پدال گاز سنگینی میکند . چشمانم روی هم میافتد و سرم را به پشتی صندلی تکیه میدهم ......

 *             *               *                *

فشار که از رویم کنار میرود . دوباره مغزم به کار می افتد . مگر میشود من همه آن چیز ها را خواب دیده باشم . آن کامیونی که وسط راه قیچی کرده بود . راننده که با تمام قدرت فرمان را میگرداند . پسری که روی صندلی جلو بود و داد میزد یا علی . .. دوباره چشمانم را باز کردم و هراسان گفتم: ما تصادف کردیم !

راننده جواب نداد . هیچ کس جواب نداد

پرسیدم : کجا داریم میرویم ؟

- دانشگاه .

-من نمیخواهم بروم دانشگاه. وایسا میخواهم پیاده شوم.

- نمیشود

- چرا نمیشود .میگویم وایسا.

- راه دیگری نیست . باید تا آخر خط رفت .

میدانم این راه ،راه دانشگاه نیست و میدانم ما هیچ وقت نمیرسیم . اما نمیفهمم چرا بعد از مرگ محکوم شده ام که تا ابد این راه را با این چهار تن غریبه ادامه بدهم . به چهره هایشان مینگرم .  یعنی باید عاشق کدامشان بشوم؟ ساعت چند است؟

 TinyPic image

 پ.ن.  انگار از زیر خاک نگاه میکردم

 |+| نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:30  توسط آنا  | 
 

Image:ChoSh.jpg

 

سلام چو . تو الان مرده ای نه؟ تو به اضافه سی و دو نفر دیگر از همسن و سال هایت . همان ها که آن طرف عکس رو به روی تو ایستاده اند  و تو به رویشان نشانه رفته ای . میدانی چرا این عکست را دوست دارم ؟ چون مرا به یاد خیلی از عکس های دیگری که تا به حال دیده ام می اندازد . آدم هایی در همین پوشش با همین نگاه آکنده از نفرت از نژاد و ملیت متفاوت . آمریکایی . آلمانی. ایرانی . ویتنامی .ایتالیایی سیاه .سفید  اصلا چه فرقی میکند . میدانی چو حالا که مرده ای خیلی به تو توجه میکنند . درست همان طور  که میخواستی . درست همان طور که سال های سال انسان هایی مثل تو میخواستند . میدانی چو  ،الان که مرده ای تمام مسائل روانی ات را ریخته اند روی دایره . خانواده ات را ُکودکی ات را  ، تو حتی از آن ها که کشتیشان هم معروف تر شده ای . آن اسلحه ها را بیاور پایین . دیگر به دردت نمیخورند . دستت رو شده است دیگر پسر. میگویند خاک سرد است چو . اما حافظه ی تاریخی انسان ها است که خاک را زود سرد میکند . چند سال دیگر افراد کمی به یاد می آورند که آن روز تو در دانشگاه پلی تکنیک  ویرجینیا چه حمام خونی به راه انداخته بودی. همین حالا هم سر و ته اش را هم می آورند . مثل همه جای دیگر دنیا . فقط یک چیز برایم عجیب است . در تاریخ هر کشوری که بگردی . اگر سرت را بیاوری نزدیک و یک کمی دقیق شوی لکه های خون خشک شده را روی دروازه  دانشگاه های معروف دنیا میبینی . قدیم ترها این لکه ها حرفی برای گفتن داشتند . انقلاب. سیاست  و فلسفه . اعتراض به حکومت و هزار هزار دلیل دیگر . این روزها لکه های خون هم خودشان را از چشم پنهان میکنند  . شاید شرم میکنند بگویند که نمیدانند چرا ریخته شده اند . مثل همین نگاه تو . من هرچه در این نفرت پیش میروم آن را خالی تر  می یابم . خالی خالی . گویی این روزها برای انجام کارهای بزرگ نیازی به هدف های بزرگ نیست . سی و دو نفر را کشته ای . این کار بزرگی است . کاری در حد یک دیکتاتور یا خونخوار بزرگ اما چه ساده مینشینیم و از مسائل روانی ات حرف میزنیم . چو کوچک بیست و دو سه ساله ای که نتوانسته تفاوت ها را و فاصله ها را  هضم کند . به همین سادگی . بشر تکامل پیدا کرده است چو . آن قدر که می تواند تو را ببخشد و حتی گاه خانواده و جامعه ات را مقصر بداند . اما هیچ کس  آن هیولایی که پشت سر تو جا خوش کرده را نمیبیند . توی همین عکس است . من میبینمش چو . هیولایی که از دل تاریخ بیرون می آید . هم گام با این بشر باهوش تکامل یافته و تو را میسازد و تا تمام  جنا یت هایش را در پنجه های خونین و مغز ساده ی یک جوان کره ای توجیه کند . هیولایی که هزاران نفر مثل تو را می سازد و میفرستد به سر تا سر دنیا . عراق .لبنان .ویتنام .افغانستان .  هیولای بزرگی که یک نفر و یک ملیت نیست . پشت عکس هایی که ما در تاریخمان داریم هم کم نیست و پشت آن عکس که دانشجویی را از طبقه دوم پایین انداخته اند . یا حتی پشت عکس هایی که در کشور خودت از دانشجویان به خاک و خون کشیده شده بارها و بارها باید دیده باشی. اما میدانم که ندیده ای چو . هیولا از مغزهای کوچک وام میگیرد . مغزهایی که نمی اندیشند . و به قول اسکورسیزی فقط میخواهند محصول محیط اطراف خود باشند .

تو دیگر مرده ای چو .. و هیچ وقت نخواهی فهمید که چه قدر بی ارزش بودی . چون تو نبودی که آن سی و دو نفر را کشتی . برایت متاسفم چو.

پ.ن.همه چیز تکراری شده است . حتی نوشتن !

 |+| نوشته شده در  شنبه یکم اردیبهشت 1386ساعت 15:55  توسط آنا  |