|
سوتفاهم
|
||
|
...به ثبت نميرسد. |
این نوع اعدام ابتدا در یونان و رم باستان شروع شد، و بعد در ادیان یهودیت و اسلام وارد گشته است.
سنگسار امروزه در برخی از کشورهای مسلمان که حکومت آنان اسلامی است و یا احکام بر اساس اسلام است، به اجرا گذاشته میشود از این میان میتوان به کشورهای ایران، افغانستان، نیجریه، سودان، عربستان سعودی و امارات متحده عربی اشاره نمود. در این کشورها کسی که به سنگسار محکوم میشود باید در پارچهای سفید پوشانیده شده اگر مرد است تا لگن خاصره و اگر زن است تا کمر او را در خاک دفن میکنند و سپس با سنگهایی که یکباره محکوم را نمیکشد بلکه به تدریج و با تحمل درد موجب مرگ وی میشود به سنگپرانی به سوی شخص قربانی میپردازند.{ برگرفته از دانش نامه ی آزاد }
یادم هست که جایی خوانده بودم . در مراسم سنگسار اولین سنگ را آن کس پرتاب میکند که گناهی مرتکب نشده باشد . برای همین اغلب از کودکان استفاده میکنند برای پرتاب اولین سنگ ! برای آموختن نفرت به آدم ها راه های زیادی هست . سنگپرانی همیشه به هدف پراندن یا فراری دادن به کار میرود . نمیدانم آن محکوم بخت برگشته ای که تا کمر زیر خاک است و باران سنگ بر سر و کله اش میبارد بی آن که لحظه ای کوتاه قطع شود چگونه گریز پایی است ؟ باری میدانید که راه بخشش از این اعدام همان یافتن راه فرار است . و اگر محکوم بتواند خود را از زیر خاک بیرون بکشد و فرار کند مورد بخشش واقع می شود ! شکار برای انسان جهان پیش از تاریخ راهی برای زیستن بوده است و برای انسان این تاریخ راهی برای لذت بردن از روحیه سادیستی خود در آزار و اذیت و مجازات دیگران .
پ.ن : مشتاق شدم لیستی از شیوه های اعدام تهیه کنم . دیگر به فیلم های خفن ژانر ترسناک هم نیاز نخواهیم داشت . شمع آجین کردن ، لخت کردن محکوم و شیره و عسل به تن برهنه او مالیدن ! ،لای جرز دیوار گذاشتن ، گیسوی زن به دم اسب بستن یا دو پای محکوم را به دو قاطر بستن تا از میان پاره شود ! از دوستانی که در جمع آوری این اقسام به بنده کمک رسانند پیشاپیش سپاسگزارم
پ.ن دوم :در ژوئیه ۲۰۰۷ گزارش شد که جعفر کیانی در استان قزوین(تاکستان )سنگسار شده است .
الكساندر :عادت كرده است همه چيز را مرتب كند . خانه را . اتاق مرا. كشوي ميزش را . برنامه هاي مغزي مرا . آن اول اول ها عصباني ميشدم . تا دست دراز ميكرد به سوي سرم ميفهميدم كه نوبت مغز من است . اول هر چه را كه كف مغزم پخش و پلاشده بود جارو ميكرد و ميريخت دور. ميگفت هر چه زمين ريخته باشد كثيف است . مثل بچگي هايم كه نميگذاشت وقتي خوراكي هايم را روي زمين ميريختم دوباره به دهان ببرم . هرچه هم بگويم كه اين دو شباهتي به هم ندارند باور نميكند . بعد ميرود به سراغ كمد ها و كشوهاي مغزم . ميخواهد جاي همه چيز را عوض كند . من يواشكي به او ميخندم . ميگذارم كارش را بكند و برود . بعد همه چيز را بر ميگردانم سر جاي اولش.
پدر مقدس ما :هر چه به او ميگويم با تخيلات نميشود زندگي كرد ياد نميگيرد . شلخته و بي نظم است . همه چيز را دور و برش ميريزد و مي پاشد . بعد مينشيند آن ميانه و جستجو ميكند . خوب مسلم است كه نميتواند چيزي را پيدا كند . جايگاه هيچ كس را در آن مغز شلوغ حفظ نميكند . اصلا نميداند جاي من كجاست . بايد بفهمد جاي من كجاست . بايد بفهمد .
الكساندر : اي كاش اين پدر ما ، اين پدر مقدس ما ميفهميد كه وقتي كاري از دستت بر نمي آيد بايد بروي .بروي به همان بهشت خودت . همان جايي كه بيشتر به تو نياز دارند . اينجا جهنم است و هيچ کس مقدس نيست . خدا عروسك پارچه اي بزرگي است كه مرا ميترساند . من ميان راهروهاي بي انتهايي گم شده ام در پي يك نياز . فاني كجايي؟ بيا و ببين مرده ها با زور ميخواهند ميان زنده ها بمانند .
پدر مقدس ما : بايد مرا دوست داشته باشد چون من هميشه ميخواستم دوستم داشته باشند .
الكساندر : اسماعيل يادم داد به او فكر كنم بي آن كه بترسم . به مرگ .اسماعيل ميگفت فقط پدري كه ميان شعله هاي آتش محكوم به فنا است تا دوستش بدارند ميتواند پسرش را ذبح كند . خود اسماعيل ميگفت .ميگفت باور نكنم كه پدر از آن عروسك پارچه اي نميترسد . پدر روح كودكي است كه راه بهشت را گم كرده است . مي ماند و براي ما در ميان راهروهاي تو در توي بي انتها جفت پا ميگيرد تا با سر به زمين بخوريم و همه ي شيريني هايمان به زمين بريزد . دلمان بسوزد و اشك هايمان سرازير شود . اسماعيل يادم داد كه تمام چيزهايي را كه پدر جارو ميكند در صندقچه اي بريزم و كليدش را قورت بدهم . آن وقت ديگر دست او به آن ها نميرسد . براي همين است كه هر وقت او دستش را دراز ميكند به سوي سرم من ميخندم . بلند ميخندم و او گمان ميكند من ديوانه ام . هپرو تي ام .اسماعيل به من قول داده كه با هم مراسم قرباني شدن اسماعيل را نمايش دهيم . او ميگويد اين تنها راهي است كه از درد ميكاهد
یک بازیگر خوب همیشه استعداد ورود به عرصه های دیگر هنر را هم دارد . این را خیلی ها به ما ثابت کردند .اولین فیلمی که رابرت دنیرو را در آن یافتم راننده ی تاکسی بود با آن بازی مهیبش . نقش او در روزی روزگاری در آمریکا ترکیبی از روحیه خودش و نقش آفرینی باید باشد . این را دیگر دیگر از روی فیلم هایی که ساخت حدس زدم ! خلاصه که سری به فیلم پخش کن های دور و برتان بزنید . شاید با دیدن چوپان خوب ،رابرت دنیروی جدیدی را کشف کنید متفاوت و تاثیر یافته از بازیگری به نام رابرت دنيرو !
پ.ن: البته Bronx Tale را هم فراموش نكنيد .
| Directed by | Robert De Niro |
|---|---|
| Produced by | Robert De Niro, James G. Robinson, Jane Rosenthal |
| Written by | Eric Roth |
| Starring | Matt Damon Angelina Jolie William Hurt Alec Baldwin Robert De Niro Billy Crudup Michael Gambon Timothy Hutton with Joe Pesci and John Turturro |
| Music by | Bruce Fowler, Marcelo Zarvos |
| Cinematography | Robert Richardson |
| Editing by | Tariq Anwar |
| Distributed by | Universal Pictures |
| Release date(s) | |
| Running time | 168 minutes [4] |
| Country | USA |
| Language | English |
پ.ن: بابا ما بالاخره يه بازي متفاوت از آنجلينا جولي ديديم . مرديم از بس نقش زن خشن را بازي كرد با كمال بدجنسي ميگويم اين نقش خيلي بيشتر به او مي آمد !به قول دیالوگ معروفش که یه چیزی تو این مایه ها بود :::
آنجلینا جولی: چند وقته دنبال یه شوهر خوب میگردم . تو چه جور شوهری هستی؟
مت دیمن :همه جوره خوبم !
![]()
*********************************
اما قضیه تفال اینجا این بار یک نوع سوع استفاده(به قول خودش) بود . برای من آوردن مطلب یک دوست این جا مثل یاد کردن از او است . و یاد کردن از آن تصویری که در ذهن من مینشاند درست وسط خواندن به شیوه ی پست مدرن وبلاگش. بگذریم
هم فال است هم اسانلو
آقای رئیس جمهور
سلام علیکم
به این وسیله از حضرت عالی تقاضا می شود که شخصا تحقیق کنید
و خلاصه اینکه ما بی صبرانه منتظر تولد پسر پنجاه و دو ساله ای هستیم که یک شب باد او را با خود برد ...
با سپاس فراوان تشکر کرد
رونوشت که همه ببینند و این همان چیزی بود که باعث چیزهایی شد که می خواهم بگویم
یک شب بارانی بود که ...
مرد بابا بود و داشت همانطور که توی کتاب فارسی نوشته می آمد
و هیچ اتفاق خاصی نیفتاد
حالا جالب اینجا بود رحیم آقا تازه یک دکان بقالی دیده بود که داشت تخمه می شکست
آن تصویر و این تصویر باعث شد این متن منطق سینمایی پیدا کند
بلیط ها را بفروشید این به نفع شماست .... سازمان مبارزه با بیلیط ها .
پیامهای بازرگانی که پخش شد سالن تاریک بود
این آقا هم نشسته بود اونجا – اکبر آقا از همونجا جا رو نشون بده
- اینجا ( . )
– ممنون
و اینطور ادامه داد :
آن شب همه ی سالن خالی بود به جز اینجا و آنجا
کسی که بیرون از محوطه بود صدایی شنید :
- اصلا نمی شنوم چی میگی!!
کسی که بیرون از محوطه بود شک کرد
اول به خودش
دوم به آین آقا
سوم به این مرد
چهارم به قاضی که داشت به شهادتش گوش می کرد
- ادامه بدهید
- من دیگر نه چیزی دیدم نه چیزی شنیدم
قاضی برگه ی دستور پیگیری رئیس جمهور لای انگشتهایش بود :
- شاید چاق شده است! (به شکم مرد زل زد )
دیگر نمی شود ادامه داد یعنی میشه اما وقت نیست
من دیرم شده
پایان کار به جایی بند می شود
یعنی اینجا ...
منطقن ميتوان گفت كه دولت چون پديده اي عمومي است ، مي بايد پاسخگوي برخي نيازهاي عمومي انسان بوده باشد . با اين حال اثبات اين استنتاج منطقي از حيث تاريخي كار چندان ساده اي نيست .به طور كلي دو دسته نظريه درباره ي دولت ،منشا،ماهيت و كاركرد آن مطرح شده است
1-نظريه دولت به عنوان پديده ي ابزار گونه
2- نظريه دولت به عنوان پديده اي انداموار
دولت انداموار از سه خصلت ارتباط داخلي ميان اجزا ،توسعه و رشد از درون و دروني بودن هدف و غايت برخوردار است
دولت از اين ديدگاه ابزاري نيست كه انسان براي تامين هدف خاصي آن را ايجاد كرده باشد . بلكه مانند خانواده و جامعه مدني ،خود تكامل يافته و اهدافي دارد . در اين ديدگاه دولت دشمن آزادي فرد نيست . اين ريشه اش به برداشت از فاسفه ي يوناني بازميگردد .ميتوانيد به ارسطو مراجعه كنيد .در قرون جديد هم هگل نماينده اش است .(حالا اين كه در هر خانواده حرف آخر را چه كسي ميزند بماند كه بازميگردد به پيشينه ي سنتي و ايدئولوژيك هر جامعه !)
در نظريه ابزاري دولت محصول عمل ارادي انسان است . و انسان ها اين ابزار را براي رسيدن به هدف خاصي ساخته اند .دولت نتيجه قرارداد اجتماعي براي تامين نظم و امنيت در جهان است و چيزي را تامين ميكند كه طبيعت تامين نكرده است . از اين رو دولت براي انسان وجود دارد نه انسان براي دولت . به فيلسوفاني چون جان لاك و توماس هابز سري بزنيد .(هر دو انگليسي اند)
دو نظريه انداموار و ابزاري ،نظريه هاي عمده و كلي دولت هستند . با اقسام مختلف .
مثلا دولت در ماركسيسم روايتي از نظريه ابزاري است . اما با در نظر نگرفتن قرارداد هاي اجتماعي ! (لغزش)
وجه ايدئولوژي :
همه ي دولت ها داراي چهره ي ايدئولوژيك و مشروعيت بخش هستند . در توجيه حكومت خود و اطاعت اتباع دلايل توجيهاتي مي آورند . همه ي مردم همواره از روي اعتقاد و باور به ايدئولوژي حكومتي از دولت اطاعت نميكنند . بلكه ممكن است اطاعت آنها عادت ،ترس،نفع طلبي،يا دلبستگي شخصي به حكام باشد!!و دلايلي كه حكام براي توجيه قدرت خود مي آورند ممكن است درون گروهي باشد !يعني خودشان را محق در حكومت بدانند . در اين صورن منظور از مشروعيت حقانيت است !
و اگر برون گروهي باشد يعني قابل ارزيابي و داوري توسط گروه هاي خارج از قدرت . مشروعيت در مفهوم قانونيت است.
از ديدگاه ديگر همان سنتي و مدرن خودمان است .
ادامه دارد..............
پ .ن : این نوشته ی چند قسمتی را در پی یک بحث این جا گذاشتم . اگر دلتان خواست : وبلاگ کمد شیشه ای را ببینید دستتان می اید !
پ.ن۲ : این روزها بیشتر ایرانی ها هگلی می اندیشند !! هرچند من هنوز درنیافته ام رو چه حسابی؟
از آن روز که وادار شدم از خواستن پدرم امتناع کنم زن شدم . این تنها معنایی است که من برای زن بودنم یافته ام . از همان روز هویتم را تکه تکه به پیروی از مادرم ساختم . تو هم همان موقع ها بود كه دچار عقده ي اديپ شدي .
نمیدانم زن کنار دستی ام در اتوبوس خیال میکند چون امتناع کرده است مقدس است یا چون زیر پایش بهشت است . گویا او نیز چون خیلی ها شيفته ي آن انعکاسی شده است که میخواهد تفاوت موجودیت او را به زور به او بقبولاند حتی به بهای بخشیدن بهشت! منتها بهشتي كه در آن زن يا حوري است يا فيلتر!
آن ديگري هم در توهم برگزاري جشن به سود برقراري عدالت است . دريغ كه عدالت زن و مرد نميشناسد . وقتي برايش جشن ميگيريم و چراغاني ميكنيم ميپذيريم كه تفاوتي هست ..تفاوتي هست .. تفاوتي هست ..تفاوتي هست؟
در شهر همه ميچرخند . بازار خريد ديگ و قابلمه داغ است . براي طبقه ي از ما بهتران بازار چرب تر حساب ميكند . جواهري . برلياني. عقيقي . از ميان شاخه هاي گل سه تا را بيرون ميكشم . او خودش ميداند چرا هميشه سه تا است . سه شاخه براي او كه از او امتناع كردم . براي او كه از او پيروي كردم و براي خودم كه هويتي شدم ميان او و او .
با خنده ميگويم مجبورم صدايت كنم مرد . آخر اينجا ديگر زير شكم است كه صدايت ميكند .
ميگويد بي انصافي .
بي انصافم؟
داشتن يا نداشتن
مساله اين است ؟
اخ فرويد عزيز
خيال ميكنم سوتفاهم اين است! من فقط آن ديگري را صدا كردم . خودم را صدا كردم .
دختركي كاكل زري (خيلي وقت است كه ديگر اين صفت منحصر به مردان نيست) از كنارم ميگذرد و با صداي بلند داد ميزند : جاست فرندي ميداني يعني چه؟ خري ديگر نميفهمي .
شانه بالا مياندازم . خرم ديگر نميفهمم
به خانه ميرسم . آن سوي دنيا روي صفحه ي تلويزيون زني روي تخت جراحي ميزايد و مردي كنار دستش با او زور ميزند!
كاش مردان هم ميتوانستند بزايند . اين طور ديگر نه تقدسي بود و نه باري بر دوش .
پ.ن: دلم نیامد از این نوشته ی آخر تارا بگذرم !!
دنبال چه می گردد لای خطوط تنم؟
من؟!
من؟!
آه...
کاش که پیدایم کند این بار... کاش که پیدا شوم این بار... پیش از آن که چهره ی ترک خورده ی سختم بر سقف، به نوشیدنِ تمام رگبارهای جهان، دهان باز کند...
[در پایان صدای گریه می آید، و زن بر دیوارهای نمدارِ فلاکتش ماسیده است...]
پ.ن ۲: اگه گفتي چرا مثل هميشه عكس موناليزا را با سوز و گداز اين پايين نچسباندم؟

Woman with a Veil: Marie Suzanne Roslin
View other paintings by Alexander Roslin
Painted in 1768
هر كس زندگي را يك جور ميبيند . بعضي ها از پشت عينك آفتابي به دنيا نگاه ميكنند . اما من عينك آفتابي بنفشم را فقط براي آن كه به آن شال سرخابي ام بيايد خريدم .آن دو سه تا نگين روي دسته ي منحني آن هم جلب توجه ميكند .
روزهاي هر كس يك جور ميگذرد . يكي از روزهاي من اين گونه ميگذرد . لاك ناخن قرمز و رژ لب قرمز به من خيلي مي آيد . چشم هاي ديگران را هم از كاسه در مي آورد و اين مايه ي خشنودي است . از همان ورودي دانشگاه سرم را بالا ميگيرم و هميشه مدل موهايم را طوري درست ميكنم كه قد كوتاهم بلند تر به نظر بيايد.
كارهايي كه من در طول روز انجام ميدهم دو دره كردن كلاس ها ،و قرض گرفتن يكي دو جين جزوه است كه مهارت خاص خودش را ميطلبد ."ببخشيد آقاي... من امروز دچار يكي از آن حالت هاي معمول خانمها – تظاهر به شرمساري خانم و پوزخند آقايان –بودم اگر ممكن است ميشود جزوه تان را كپي بگيرم "و الي آخر . شايد در اين ميانه شماره تلفن و يا دعوت به ناهاري هم نصيبم شود كه البته بستگي به اين دارد كه آن روز صبح برايم خوش يمن بوده باشد يا نه . به طور معمول ما دخترها درست وقتي يك نفر را نشان ميكنيم متوجه ميشويم كه طرف مورد توجه تمام دخترهاي ديگر هم هست و وادار ميشويم ديگر خودمان را به قسمت و شعور پسرمورد نظرمان بسپاريم كه متاسفانه اين مورد دوم اصلن و ابدن قابل اطمينان نيست .
شب ها براي هركس به نوعي ميگذرد . شب هاي من پر از هيجان است . من دوست دارم شبها يم را بيدار بگذرانم . به نظرم احمقانه است كه عده اي شب ها را ميخوابند . شب ها جان ميدهد براي ... نه بگذار اين طور بگويم .
تلفن مهم ترين و حياتي ترين ابزار زندگي من است . و چون هميشه يكي از شماره هايم سوخته محسوب ميشود و من عادت دارم از هر چيزي دو تا داشته باشم ،مشكلم را با عوض كردن سيم كارت هايم حل ميكنم . روزها يك سيم كارت و شبها آن سيم كارت ديگر را استفاده ميكنم . بهترين راه انتقام از پسرهاي بي شعوري كه در مقابلت سر خم نميكنند اسكول كردنشان است ! بيشتر آنها آدم هاي گاگول و خنگي هستند . بگذريم . اولين كشف مهم ما خانم ها ميس كال انداختن است . اين روش هر پسري را از راه بدر ميكند . آنها هيچ وقت نميتوانند جلوي كنجكاويشان را بگيرند . و زنگ ميزنند . و آن شب ،شب من بهشت است. گاهي اگر لقمه ي دندانگيري باشد كم كم سه چهار نفري دورش را گرفته اند وآنها هم از بازي خوششان مي آيد . بوي قليان وپيتزاي از ظهر مانده از پشت خط به مشام ميخورد . تمام آنها را ميشناسيم . اما آنها ما را نميشناسند . و رمز بازي همين است كه نبايد لو رفت وگرنه بازي تمام ميشود و هيجاناز دست رفته زندگی را به من زهر میکند .اين بازي تا صبح ادامه پيدا ميكند . دو تيم قوي ،من و دوستانم و در مقابل او و دوستانش شب هاي زيادي را به رقابت ميگذرانيم . اين طور آدم ميتواند بيشتر از يك نفر باشد . ميتواني نقش هاي زندگي ات را مدام عوض كني. يك شب مثل جنده ها باشي و شب ديگر مثل دختر آفتاب مهتاب نديده . يك شب دانشجويي كه از سر اتفاق و اشتباه گير يك مشت آدم لات جلمبر افتاده است و ناراضي است و شب ديگر دختر دانشجويي كه عاشق كل كل كردن و شكستن ديوار است .
صبح ميشود و من سيم كارتم را عوض ميكنم و موهايم را سشوار ميكشم . رژ لب قرمزم را ميزنم . نگران آن سحر نامردم كه مبادا ما را به دوست پسرش لو بدهد و ما بازي را ببازيم . اگر ستون پنجم باشد ميدهم زيقي ها توي جوب بخوابانندش. با لبخندي به سوي پسر ديشبي ميروم و ميگويم : "ببخشيد آقاي........."
**********************************************************
هر كس زندگي را يك جور ميبيند. بعضي ها از پشت عينك آفتابي به دنيا نگاه ميكنند. اما دريغ كه هيچ نميبييند .
من هم از پشت عينك آفتابي به دنيا نگاه ميكنم . عينك آفتابي نور را وادار ميكند سر خم كند و تا شود . رنگ عوض كند و كدر شود . اين طور ديگر چشم را به هم نميآورد و وادارنيستم از لاي پلك هاي به هم كشيده شده و سايه تار هاي مژگان به دنيا نگاه كنم و لبانم به لبخندي چين بخورد كه بيشتر به تحريك و واكنش اعصاب در مقابل نور مينمايد تا اين كه لبخندي از سر دلخوشي باشد . آخر اين روزها با اين وضع گازهاي گلخانه اي....
روزهاي هر كس يك جور ميگذرد. از همان ورودي دانشگاه سرم را پايين مياندازم. و خودم را با فكرهايم سرگرم ميكنم . به قيمت بنزين ....
من عادت دارم سر تمام كلاسهايم بدون غيبت حاضر شوم . اما اي كاش اين فكرها حداقل سر كلاس رهايم ميكردند . هرچند فرقي هم نمیکند. استاد هم دارد فكر ميكند ميدانم . بالاخره يكي هست كه جزوه ها را بنويسد. اما با اين وضع سياسي و اقتصادي هيچ كس نيست كه ....
ميبينم كه مونا در حال نوشتن است .تند و تند مينويسد و با سوال هاي احمقانه هميشگي اش استاد را كلافه كرده است . گاهي وقت ها از تصور اين كه اين دختر شاگرد اول دانشگاه باشد خنده ام ميگيرد . خودش ميگويد كه دلش ميخواسته به دانشگاه تربيت بدني برود اما نميداند چه شد كه رشته ي برق قبول شد. به هر حال به حال او فرقي نميكند . او شاگرد اول است .
مونا دستش را بالا میبرد" ببخشيد استاد الان گفتيد كه به منبع ولتاژ وصل ميشود يا نميشود؟ ...."
به ياد مي آورم كه روي جزوه مونا نميشود حساب كرد . او به هيچ كس جزوه اش را نميدهد . پس قلم را برميدارم و شروع ميكنم به نوشتن . عجب كس شعرهايي ميگويد اين استاد.
من دارم اين توانايي خودم را تقويت ميكنم كه اين روزها هم بتوانم فكر كنم و هم حرف هاي استاد را بنويسم .
آن دار و دسته ي خفن دانشگاه هم ناپرهيزي ميكنند و گاهي به كلاس مي آيند . ميشود از آنها هم مددي گرفت . آنها هميشه بهترين جزوه ها را دارند . خيال ميكنم پسرها با چرب زباني از مونا جزوه اش را ميگيرند و به دست دخترها ميرسانند . خوب شايد اين وسط ته مانده اي هم به ما بماسد . رو به آن دختري كه لا ك ناخن قرمز و رژ لب قرمز ميزند لبخندي دوستانه ميزنم .
شب ها براي هركس به نوعي ميگذرد . شب هاي من بي هيجان است . خواب و فكر و خيال پيش از خواب هم چاشني اش . حتي موفق شده ام اين توانايي را در خودم به وجود بياورم كه در خواب فكر كنم تا در وقت صرفه جويي شود .
ادغام توانايي ها هنري است كه هر كسي ندارد . براي به دست آوردن آن بايد از پيچ و خم هاي زيادي گذشت . اول از همه بايد هيچ وقت خودتان نباشيد . يعني هميشه آن گونه باشيد كه ديگران ميبينند . در زير اين پوسته ي نازك ميتوان اين هنر را پرورش داد . در اين كار استاد و شاگرد هر دو خودتان هستيد .قسمت خطرناك اين دو گانگي فقط آنجاست كه ممكن است توانايي هايتان را گم كنيد . آن وقت يادتان ميرود كه كدام را بايد زير پوسته پنهان و به كدام بايد تظاهر ميكرديد . خوب كاريش نميشود كرد . بازي اشكنك دارد!!
*******************************************************
هر كس زندگي را يك جور ميبيند. بعضي ها از پشت عينك آفتابي به دنيا نگاه ميكنند.من دوست ندارم عينك بزنم . همه چيز را بايد همان گونه كه هست ديد . نور شادی آور است . من دوست ندارم در تاريكي زندگي كنم . درميان لايه هاي همه چيز رگه هاي خوشبختي و زيبايي هست كه نميتوان از آن گذشت . يكي اش آرزوهاي ادم است .
روزهاي هر كس يك جور ميگذرد . من روزهايم را همان طور ميگذرانم كه بايد .
دوستم كه هميشه عينك آفتابي ميزند ميگويد كه من به طرز احمقانه اي از واقعيت ها فرار ميكنم . خوب به نظر من او هم از خوب ديدن و خوب ديده شدن فرار ميكند . من دوست دارم خوب ديده شوم و خوب ببينم . و اين كار سختي نيست . كافي است همه كارهايت را به نحو احسنت انجام بدهي . حتي آن دسته از كارهايي را كه دوست نداري. آن وقت ميبيني كه چه قدر خودت را دوست خواهي داشت . و ميتوان با يك هيبت المپي خودت را بالا بكشي . بالاي بالا ي بالا .به قول معروف کسی زندگی را برای آدم نریده!
من شب ها را ميخوابم تا براي روزها آماده باشم .
فقط چند وقتي است شب ها مدام ميس كال دارم . و اين مرا عصبي ميكند . نمي گذارد شب ها را بخوابم . تا الان هم چند بار پسرها مزاحمم شده اند . آن ها مرا دوست ندارند و اين كار را انتقام میدانند. ميداني آنها اصلا اندازه ي اين حرف ها نيستند . اما نميدانم چرا ميتوانند اين قدر مرا عذاب دهند . راستي آنها چرا مرا دوست ندارند ؟
پ.ن: دوستی پای این برگه ی من چند خطی نوشته بود که دیدم لازم است این پایین بیاید .
من منی دارد که یک من چندگانه است من بالقوه و من بالفعل ... من بالقوه نیز منی متکثر و چند وجهی است که من آن را در لحظه حمل می کند (حمال صرف آن است ) اما من هایی نیز در من مستتر است که برای من در لحظه ی اشغال شده ی حضور به صورت حاضر امکان حضور ندارد اما برای ظهور و بروز و حضور همواره در تلاش و جنگ است و این من همان منی است که در من آنگاه که در دیگری در زاویه ی دید من برق می زند جلب توجه می کند و هرچند که به شدت توسط من سرزنش و طرد می شود اما زاویه ی زوم نظرگاه من کاملن مبین میل سرکشی در من به آن برای من بودن آن در منه من است که توسط خود فرد همواره انکار و توسط روانکاو تایید می شود ... وقتی این من در من به شکلی افراطی حفاظت شده و در جایگاه منه ایده ال قرار می گیرد که دردهایش نه از من بلکه از دیگری است می توانیم از منی سخن بگوییم که در من در تنش است و ... آنچه که من از آن متنفر است نه دیگری که کشش و میل و شهوت من به دیگری است و به این ترتیب و به شکلی دیالکتیک مرکز قرار گرفتن نوک سوزن نفرت من از دیگری به دلیل جایگاه حضور نفرت به من و در من منتقل می شود و به این ترتیب به دلیل خضور آن در مغز و ذهن من و به عبارتی در پشت حدقه ی چشم از دید من خارج می ماند ... قدیمی ها از نور چشم سخن می گفتند که جهان را روشن , تاریک و یا نیمه تاریک می کند ... بعدها که ما فهمیدیم که نور نه از چشم که به چشم می تابد هول شدیم و قدیمی ها را خرافاتی دانستیم در حالیکه نوری که آنها از آن سخن می گفتند نه نور فوتونی که نور آگاهی و یا به عبارتی خودآگاهی بود که دوباره ما امروز کشفش کرده ایم و فهمیدیم که از چشم ما به جهان بیرون می تابد و ...