تبليغاتX
سوتفاهم - اسماعيل
 
سوتفاهم
 
 
...به ثبت نميرسد.
 
 

الكساندر :عادت كرده است همه چيز را مرتب كند . خانه را . اتاق مرا. كشوي ميزش را . برنامه هاي مغزي مرا . آن اول اول ها عصباني ميشدم . تا دست دراز ميكرد به سوي سرم ميفهميدم كه نوبت مغز من است . اول هر چه را كه كف مغزم پخش و پلاشده بود جارو ميكرد و ميريخت دور. ميگفت هر چه زمين ريخته باشد كثيف است . مثل بچگي هايم كه نميگذاشت وقتي خوراكي هايم را روي زمين ميريختم دوباره به دهان ببرم . هرچه هم بگويم كه اين دو شباهتي به هم ندارند باور نميكند . بعد ميرود به سراغ كمد ها و كشوهاي مغزم . ميخواهد جاي همه چيز را عوض كند . من يواشكي به او ميخندم . ميگذارم كارش را بكند و برود . بعد همه چيز را بر ميگردانم سر جاي اولش.

پدر مقدس ما :هر چه به او ميگويم با تخيلات نميشود زندگي كرد ياد نميگيرد  . شلخته و بي نظم است . همه چيز را دور و برش ميريزد و مي پاشد . بعد مينشيند آن ميانه و جستجو ميكند . خوب مسلم است كه نميتواند چيزي را  پيدا كند . جايگاه هيچ كس را در آن مغز شلوغ حفظ نميكند . اصلا نميداند جاي من كجاست . بايد بفهمد جاي من كجاست . بايد بفهمد .

الكساندر : اي كاش اين پدر ما ، اين پدر مقدس ما ميفهميد كه وقتي كاري از دستت بر نمي آيد بايد بروي .بروي به همان بهشت خودت . همان جايي كه بيشتر به تو نياز دارند . اينجا جهنم است و هيچ کس مقدس نيست . خدا عروسك پارچه اي بزرگي است كه مرا ميترساند . من ميان راهروهاي بي انتهايي گم شده ام در پي يك نياز . فاني كجايي؟  بيا و ببين مرده ها با زور ميخواهند ميان زنده ها بمانند .

پدر مقدس ما : بايد مرا دوست داشته باشد چون من هميشه ميخواستم دوستم داشته باشند .

الكساندر : اسماعيل يادم داد به او فكر كنم بي آن كه بترسم . به مرگ .اسماعيل ميگفت  فقط پدري كه ميان شعله هاي آتش محكوم به فنا است تا دوستش بدارند  ميتواند پسرش را ذبح كند . خود اسماعيل ميگفت .ميگفت باور نكنم كه پدر از آن عروسك پارچه اي نميترسد . پدر روح كودكي است كه راه بهشت را گم كرده است . مي ماند و براي ما در ميان راهروهاي تو در توي بي انتها جفت پا ميگيرد تا با سر به زمين بخوريم و همه ي شيريني هايمان به زمين بريزد . دلمان بسوزد و اشك هايمان سرازير شود . اسماعيل يادم داد كه تمام چيزهايي را كه پدر جارو ميكند در صندقچه اي  بريزم و كليدش را قورت بدهم . آن وقت ديگر دست او به آن ها نميرسد . براي همين است كه هر وقت او دستش را دراز ميكند به سوي سرم من ميخندم . بلند ميخندم و او گمان ميكند من ديوانه ام . هپرو تي ام .اسماعيل به من قول داده كه با هم مراسم قرباني شدن اسماعيل را نمايش دهيم . او ميگويد اين تنها راهي است كه از درد ميكاهد

  

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 17:55  توسط آنا